بدهکاران کوچک‌ مردان جنگ

زیر پوست شهر-178

بدهکاران کوچک‌ مردان جنگ

نسرین ظهیری

هفت‌سین خانه آقا محمدعلی هنوز سرخوش و تازه نشسته کنار پنجره پُر خورشید، برای جاماندگان از عیددیدنی. ما جا مانده‌ایم. آقا محمدعلی مو سفید کرده، جانباز جنگی که آجیل را از زور گرانی تحریم کرده. می‌خندد: «من خودم یه پا ترامپم!» برشتوک و برنجک و گردوی خیس خورده در آویشن تعارف می‌کند. خانه اجاره‌ای، مست شده در انبوه بوهای قدیمی. معاشرت می‌کنیم و در میان شوخ‌طبعی نجیب، رنجیدگی مرد می‌زند بیرون، آن هم از حرف ناآدمی آن سوی مرزها که طلبکار مردان جنگ شده. رنجیدگی، مرد کم‌حرف را به حرف آورده. رفته است سراغ بیست سالگی‌اش. خاطرات جبهه را می‌آورد جلو چشم‌هایمان، از سوسنگرد و دهلاویه می‌گوید، از آبادان، از خرمشهر، از سنگرها، از خاک، از گرما، از نترسیدن، از خیال‌ها، از صدا و بمب‌های خوشه‌ای، از رفیق‌هایش می‌گوید: «نشسته بودیم توی چادر، مربای توت‌فرنگی می‌خوردیم، سعید لقمه پُروپیمونی پیچیده بود و داشت از شیرینی و مزه توت‌فرنگی کیف می‌کرد که یک‌ آن رفت رو هوا. می‌دونید که توت‌فرنگی و سعید و دست‌وپایش همه را میان دود و خاک دیدن چه حالی داره، ترکش خورده بودم، داشتم اجزای سعید رو تو هوا می‌دیدم.» آقا محمدعلی مغز گردوها را جدا می‌کند و برایمان سیب پوست می‌کَند:‌ «اون موقع کسی کاری به چپ و راست و پایین و بالا نداشت. می‌رفتیم دبیرستان می‌دیدیم هم‌کلاسیمون نیست یا جاش دسته‌گل گذاشته‌اند، شرممون می‌آمد لای کتاب باز کنیم، می‌رفتیم تا جلو دشمن‌رو بگیریم،  خودمون‌رو سپر کنیم. سپر این خاک. از سهمیه و درصد و رانت خبری نبود. فقط باید جانت‌رو می‌گذاشتی کف دستت همین. حالا بدهکار هم شده‌ایم.» محمدعلی گوشی موبایلش را می‌آورد: «بذار نشونتون بدم ما چه جوری بودیم، چه فکری داشتیم.» بعد فیلم جوان‌های دهلاویه را می‌گذارد جلو رویمان که خودشان را سپر سیل کرده‌اند و از تن‌هایشان سیل‌بند ساخته‌اند: «ما این طوری بودیم. گوشت تنمان را مثل این‌ها گذاشتیم تا این سرزمین و خاک در امان باشه. می‌دونید سعید چند سال داشت فقط هفده سال. یکی، دو سال از این مسیح بزرگ‌تر.» همه به مسیح نگاه می‌کنیم. محمدعلی خاموش می‌شود و چشم‌هایش روشن. محمدعلی گریه می‌کند، ما گریه می‌کنیم، خانه گریه می‌کند. آفتاب گریه می‌کند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه