غیرت کارگری

ساختمان نیمه‌کاره-57

غیرت کارگری

مسعود مشایخی

معمولا سحرخیز هستم و صبح زود بیدار می‌شوم. این هم به واسطه سال‌های طولانی سحرخیزی است که باید برسم به کار مردم. ما کارگر جماعت صبحمان  خیلی زودتر از دیگران است. کله‌سحر باید سر کار حاضر باشیم تا به‌قول‌معروف کاری صورت بگیرد. هفته آرامی داشتیم.  گاهی با بچه‌ها فرصت  گپ زدن فراهم می‌شود. کیان یکی از دوستانم در ساختمان، که مثل من جوشکار است، چند روزی است دنبال خرید ماشین است. می‌گفت:‌ «با کمک پدرم پولی در بانک گذاشتم تا بعد از چند ماه با درخواست وامم موافقت شد. با پس‌انداز مختصری که با هزار سختی کنار گذاشته‌ام می‌خواهم ماشینی بخرم تا همسرم راحت‌تر سر کار برود.» همسر کیان مدرس دانشگاه است و دانشگاه محل تدریسش با شهر فاصله دارد و رفت‌وآمدش مشکل است. او که خودش مدرک سیکل دارد خوشبختانه با همسر تحصیل‌کرده‌اش هیچ‌وقت به مشکل برنخورده و به‌خوبی و خوشی کنار هم زندگی می‌کنند. این چند روز بچه‌های ساختمان هرازگاهی یک مورد مناسب برای کیان پیدا می‌کنند که تا الان هیچ کدام نصیب کیان نشده.  دیروز سر ساختمان مشغول کار بودم که صدای آشنایی از واحد کناری به گوشم خورد. به آنجا رفتم. جوانی غریبه کنار یکی از دوستان مشغول صحبت بود که برای دیدن همان دوستم آمده بود. هرچه فکر کردم کجا او را دیده‌ام یادم نیامد. سر کار برگشتم و مشغول شدم که یکدفعه یاد دوست چند سال قبلم مصطفی افتادم. به سراغ همان جوان رفتم و گفتم که خیلی شبیه دوستم مصطفی است. گفت برادرش است. بسیار خوشحال شدم و او را در آغوش گرفتم. مصطفی از دوستان قدیمی‌ام با اینکه از من خیلی بزرگ‌تر بود، با هم قرابت زیادی داشتیم و سر چند ساختمان ماه‌ها با هم همکار بودیم. مصطفی، کاشی‌کار فوق‌العاده قابل و واردی بود و کارش حرف نداشت. از اوضاع‌واحوال مصطفی پرسیدم که گفت به خاطر بیماری‌اش کمتر کار می‌کند و الان فقط باید روی زمین کار کند و اگر در ارتفاع کار کند سرش گیج می‌رود و امکان دارد برایش مشکلی پیش بیاید. مصطفی که روی ساختمان‌های ده‌طبقه کار می‌کرد حالا باید محدود به روی زمین باشد. از دوباره پیدا کردنش بسیار خوشحال بودم. خوشا به غیرت مصطفی که با وجود بیماری و مشکلاتی که برایش پیش آمده خود را خانه‌نشین نکرده و هنوز کار می‌کند.

ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه