زیر پوست شهر-63
ساعت یازده شب
نسرین ظهیری
مرد خسته میآید. با شانههای خمیده و جامانده. قدمهایش روی پلهها کش میآید. مرد اصلا حواسش نیست که غروب پاییزی قشنگی است و آفتاب دارد روی شانههای پت و پهنش بازی میکند. مرد بیست و پنج سال است در کارخانه ایرانخودرو کارگری میکند و چهار سال است که قید اضافهکار را زده و غروب نشده خودش را میرساند خانهاش. ساک دستی آبیرنگ ایرانخودرو را میگذارد پشت در. زنگ میزند، زنش میآید پشت در و خوشوبشی میکنند. نایلون میوهها و بربری تازه را میدهد و میگوید من رفتم. مرد قدم تند میکند. حالا دیگر همه میدانند که مرد دارد میرود سراغ پدر نودسالهاش. چهار سال است همسایهها میدانند. پدر پیرمرد زمینگیر شده. عالیهخانم، همسر مرد خسته، مینشیند اینور و آنور تعریف میکند که «پدرشوهرم توی رختخواب افتاده. شوهرم میرود اول تروتمیزش میکند و عوض...» بعد صدایش را آهسته میکند. «آخه میدونید ایزیلایف میشود. بعد مینشیند و شروع میکند پاهایش را مالش دادن. دستهایش را نرمش میدهد. بدنش را تکانتکان میدهد. میترسد زخمبستر بگیرد. بعد مینشیند با پیرمرد به تعریف.» بیشتر پیرمرد حرف میزند. قدیمها را دوره میکند. یاد زنش میکند، از بدبختیهایی که کشیده، از اینکه برای آوردن هیزم از صحرا بهزحمت میافتاده، از اینکه روزگار چطور بهش سخت میگرفته. پیرمرد میگوید و مرد گوش میکند تا ساعت یازده که پدر خوابش ببرد. بعد مرد خسته بدوبدو میکوبد میآید خانه سراغ زن و بچهاش. حالا همه همسایهها صدای پای مرد خسته را ساعت یازده شب میفهمند. مردی که در برابر غرولندهای زن ساعت یازده و نیم شب تنها شکوهمندانه سکوت میکند.




