انصاف رقیق

زیر پوست شهر-168

انصاف رقیق

نسرین ظهیری

آقای قصاب مثل قصاب‌ها نیست. باریک و بلند و گوشت به استخوان چسبیده. عکس رنگ‌ورو رفته تختی، شمایل حضرت علی(ع) و تابلونوشته، بالای دیوار قصابی آویزان است. نمی‌توانم نوشته تابلو را بخوانم. رهایش می‌کنم. قصاب جوان فرز گوشت می‌بُرد .
وقت بریدن گوشت‌ها انگار دیگر خودش نیست. بدنش ریتم رقیقی می‌گیرد و لایه‌های گوشت گوساله را با تکنیک خاصی باز می‌کند. چنان با دقت، چنان ماهرانه و چنان محتاطانه که گویی دلش نمی‌آید گوشت لطمه ببیند. استخوان‌ها را با یک ضربه ساطور، می‌شکند، چربی‌های گوشت را با وسواس جدا می‌کند. گوشت قرمز و مرغ را به قیمت تنظیم بازار می‌فروشد. سردست‌ها جدا، ران‌ها جدا .
قصابی چندان بزرگ نیست و مشتری‌ها کم‌کم دارند صف درست می‌کنند سر خود و خودکار. عادت دوست‌داشتنی، بعضی‌ها می‌آیند سر و بالای شقه‌های گوشت را برانداز می‌کنند و انگار که مردد باشند، می‌روند. مشتری‌ها همهمه می‌کنند. آقای قصاب تذکر می‌دهد: «شما هر مقدار گوشت که بخواهید ما موظف هستیم بفروشیم. ما کارمان فروختن است هرقدر شما بیشتر گوشت بخواهید من خوشحال‌تر می‌شوم. اما یک خواهشی از همه دارم.»
قصاب حالا ساطورش را می‌گذارد روی پیشخوان و می‌رود روی چهارپایه‌اش می‌ایستد تا به همه مشتری‌ها مسلط شود. به نشانه شرمنده‌بودن، عرق پیشانی را می‌چکاند: «خواهشم اینه که به اندازه مصرف یک هفته بخرید. بذارید برای فردا صبح هم گوشت و مرغ بمونه و من شرمنده آن‌هایی که فردا برای خرید می‌آیند نشم. به انصافتون رجوع کنید، کمتر بخرید، گوشت به قد یکی، دو ماه نخرید، چون بیشتر که می‌خرید قیمت گوشت بالاتر میره، ضعیف‌ترها، اونایی که دستشان خالی‌تره گوشت نمی‌تونن بخرن، من گفتم، شما مختارید.»
مشتری‌های ساکت‌شده، دم می‌گیرند. کسی می‌گوید: «خدا عمر باعزت نصیبت کنه قصاب. ما خودمون باید رعایت کنیم تا شاید وضع بهتر بشه.»
یادم می‌افتد هنوز چند بسته گوشت مانده ته فریزر. روی قصاب را زمین نمی‌اندازم و قید خرید گوشت را می‌زنم. عینکم را از ته کیفم در می‌آورم. نوشته بالای سر قصاب حالا واضح می‌شود: «اَلا گر طلبکار اهل دلی 
ز خدمت مکن یک زمان غافلی
 به حال دل خستگان درنگر
که روزی تو دل‌خسته باشی مگر»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه