خوشحالی یعنی من یک آدم معمولی هستم!

یک تجربه

خوشحالی یعنی من یک آدم معمولی هستم!

نسیم نریمانی

زمستان گذشته، حال خوشی نداشتم. وضعیت اقتصادی شرکت نابسامان بود و حقوق ناچیزی که بی‌موقع پرداخت می‌شد، انگیزه‌ام را برای کارکردن از بین برده بود. استعفا دادم و تمام زمستان را در خانه ماندم. در روزهای سرد و کم‌نور زمستان، در خانه‌ای با پنجره کوچک ماندم و هر روز بیشتر در لاک خودم فرو رفتم. نمی‌دانستم حالم خوش نیست! حتی نمی‌دانستم غم دارم. بیشتر از دو ماه تنها برحسب ضرورت از خانه بیرون رفتم، اما نمی‌دانستم حالم خوش نیست.
دو ماهی از اولین روز خانه‌نشینی‌ام گذشت و احساس کردم چقدر با خودم فاصله دارم. منی که از صبح تا شب، هزار و یک کار را در دست می‌گرفتم، حالا نزدیک به ظهر از خواب بیدار می‌شدم، یک لقمه نان و پنیر می‌خوردم و به زحمت بدن سنگینم را از مبل جدا می‌کردم. فهمیدم یک جای کار بدجوری می‌لنگد؛ انگار من دیگر من نیستم!
همه چیز را در ذهنم مرور کردم. از سال‌های گذشته که برای رسیدن به موقعیت کاری سابق با تمام وجود تلاش کرده ‌بودم، تا زمانی که از آن کار دلچسب برایم جز یک اسم چیزی باقی نمانده بود.
از زمانی که برای پایان دادن به چرخه نابودکننده کار در آن اداره به خانه آمده بودم، تا زمانی که تمام زندگی‌ام را به مبل خاکستری و کنترل تلویزیون پیوند زده بودم. همه چیز را مرور کردم و فهمیدم من، من نیستم!
تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم. کار آسانی نبود. برای چند موقعیت کاری رزومه فرستادم و دعوت به مصاحبه شدم، اما آن‌قدر در خود شکسته بودم که از پس مصاحبه‌ها برنمی‌آمدم و برای آن موقعیت کاری انتخاب نمی‌شدم. باید از هدفی کوچک‌تر شروع می‌کردم؛ جدا شدن از تشکچه مبل.
هر روز یک بهانه برای بیرون زدن از خانه جور می‌کردم. بیرون بردن آشغال‌ها، خرید میوه، نوشیدن یک فنجان چای در کافه، سر زدن به خاله پیر مادرم. حالا احساس می‌کردم زنده هستم. هیچ فعالیت خاصی انجام نمی‌دادم. فقط سعی می‌کردم مثل یک آدم طبیعی زندگی کنم. آدمی که میوه می‌خرد، میوه‌ها را می‌خورد، زباله تولید می‌کند. آشغال‌ها را در سطل زباله می‌اندازد و به زندگی در همین چرخه ادامه می‌دهد.
نزدیک به هشت ماه بعد از روزی که فهمیدم به کسی جز خودم تبدیل شده‌ام، کار تازه‌ای پیدا کردم.
اما چیزی که من را نجات داد، کارم نبود؛ تلاشی بود که برای عادی، خیلی عادی زندگی کردن می‌کردم.
انگار گاهی به معمولی بودن، بیشتر از هر چیزی نیاز داریم. به وقت گذراندن با آدم‌هایی که یک روز تصویری سرشار از خوشحالی را در ذهن ما ثبت کرده بودند، به ارزش دادن به خود و پختن یک غذای ساده، به دانه ریختن برای کبوترهای
 زیر پل شلوغ سیدخندان، به قدم زدن توی خیابان و حس کردن سرمای هوا روی پوستی که سرخ شده.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه