آیینه‌های روبه‌رو

ما، فیلم‌های دفاع مقدس و روایت‌های زمین از آن روزها

آیینه‌های روبه‌رو

آیدا آزاد

معلوم نیست پیگیری مخاطب بود یا چرخش روزگار که فیلم‌های دفاع مقدس از روایت‌های یکدست و یکنواخت  دست برداشتند و نشان دادند که آدم‌های جنگ و حتی شهدا و جانبازان آن هشت سال آدم‌هایی زمینی بودند، شبیه به ما. آدم‌هایی که خانواده داشتند، خانواده‌هایشان برایشان نگران می‌شدند، دعایشان می‌کردند یا حتی ممکن بود حرفشان شود. آدم‌هایی که دورانی متفاوت را برای ما رقم زدند و دنیای این روزهایمان را آرامش بخشیدند. اما این‌ها در گذر زمان اتفاق افتاد. تا پیش از این، تا پیش از آنکه تک‌وتوک کارگردان‌هایی از جا بلند شوند و به دنبال روایت‌های متفاوتی از هشت سال دفاع مقدس بروند، آنچه می‌دیدیم بیشترسرودی حماسی بود. از هشت‌سال دفاع مقدس که کمتر اثری از آدم‌های معمولی در آن دیده می‌شد و معمولا نشانی از سربازانی بدقلق و کم‌حوصله نداشت. انگار همه‌شان شبیه به هم بودند، عادت داشتند به انجام تمام کارهای خوب در اولین فرصت.
 
  تصویر صادقانه‌ای از یک سرباز
اگر شهید مرتضی آوینی نبود، و بسیاری کتاب‌های چاپ‌شده درباره فرهنگ جبهه و جنگ نبود، تا شوخی‌های افراد را جمع کنند و هرکدام از آن‌ها را به‌عنوان فردی مستقل با داستان‌هایی متفاوت ببینند، شاید ما هیچ‌وقت از آن تصویر رایج فاصله نمی‌گرفتیم. شاید هیچ‌وقت نمی‌دیدیم که این آدم‌ها اهل خندیدن هم هستند، هیچ‌وقت نمی‌فهمیدیم که در جمع‌های خودمانی‌شان چه می‌گویند و چه می‌شنوند. هیچ‌وقت نمی‌فهمیدیم که کتاب هم می‌خواندند و به موسیقی هم گوش می‌دادند. هیچ‌وقت نمی‌فهمیدیم که خطاهای کوچک و سهوی در دل سنگرهایشان آن‌ها را به خنده می‌انداخت و برای رسیدن به آب تمیز با هم چه کل‌کل‌ها که نمی‌کردند. بعدتر، وقتی روزی کمال تبریزی با «لیلی با من است»، تصویری طناز و متفاوت از آن روزها به ما نشان داد، باورش برایمان سخت بود. اولین مرتبه بود که کسی می‌گفت نمی‌خواهم به جنگ بروم. اولین مرتبه بود که یک نفر تمام تلاش خود را می‌کرد تا شهید نشود. اولین مرتبه بود که یک نفر برای زنده ماندن می‌جنگید و از اینکه او را به خط مقدم جبهه روانه می‌کنند ترسی در جانش می‌افتاد. همان زمان، تبریزی در گفت‌وگویی تاکید کرد که می‌خواهد از واقعیت‌های جنگ صحبت کند، از واقعیت‌هایی که دیده بود. کم هم نبودند کسانی که تجربه حضور در جبهه‌ها را داشتند و خاطره‌های مشابهی را روایت می‌کردند. آن‌هایی که می‌گفتند برای زنده ماندن تلاش می‌کردیم اما ابایی از شهادت هم نداشتیم.
  صداقت در اوج
از میانه دهه هفتاد که گذشتیم، فضای سینمای ما که بازتر و واقعیت‌های جنگ که عیان شد، دیگر مخاطبان به دنبال تصویرهای کمتر دیده شده می‌گشتند. می‌خواستند قهرمان‌ها را شبیه به خودشان ببینند و به دنبال سرنخ بگردند. فصل قهرمان‌های زمینی از راه رسیده بود، قهرمان‌هایی که می‌دانستند از زندگی چه می‌خواهند و گاهی هم نمی‌دانستند. نمی‌دانستند چطور می‌توانند در این بلبشوی زندگی خودشان و ارزش‌های زندگی‌شان را حفظ کنند و چاره‌ای جز مقاومت نداشتند. در همین زمان بود که نسل دومی از فیلم‌سازان اجتماعی به سراغ تصویرهای دیگری از دوران دفاع مقدس رفتند. درگیری‌های ذهنی امروزی و مشکلات زندگی را کارگردانی کردند و سعی کردند مخاطب را بی‌واسطه در جریان زندگی روزمره بگذارند. زنده‌یاد رسول ملاقلی‌پور، ابراهیم حاتمی‌کیا، احمدرضا درویش، کمال تبریزی و... دست‌به‌کار شدند و تصویرهای تازه را روایت کردند و می‌توانیم بگوییم که راه را برای کارگردان‌های نسل تازه باز کردند. نسل تازه و جوان‌تری که پنهان‌کاری را بلد نبود و صدایش معمولا به رک‌گویی نزدیک می‌شد. عادت نداشتند تنها تصویرهای آرمانی را برای مخاطب آماده کنند و علاقه‌ای نداشتند مخاطب را در  تصویرهای تکراری دوران دفاع مقدس شریک کنند. و البته پا را یک قدم فراتر هم گذاشتند.
 
  اسطوره‌ای زمینی
تفاوتش را در دو فیلم «چ» و «ایستاده در غبار» ببینید. اولی را ابراهیم حاتمی‌کیا ساخته است، با استعاره‌هایی آرمان‌گرایانه و دومی را محمدحسین مهدویان. کارگردانی نسل سومی اما خوش‌فکر و باتجربه. هردو فیلم درباره قهرمان‌هایی از جنگ صحبت می‌کنند که اسمشان را می‌دانیم و کم‌وبیش در جریان روند زندگی‌شان هستیم. در «چ»، ابراهیم حاتمی‌کیا داستان زندگی شهید مصطفی چمران را برای ما روایت می‌کند، بی‌آنکه او را بشناساند و تصویر دقیقی به ما بدهد. یک تصویر شاعرپیشه در اختیار مخاطب می‌گذارد و می‌گذرد. اما در «ایستاده در غبار»، ما از جاویدالاثر احمد متوسلیان باخبر می‌شویم. زندگی‌اش را رصد می‌کنیم، جا می‌خوریم از عصبی شدنش، از گاه‌وبیگاه بددهانی‌هایش، از شکل لباس پوشیدنش و از اینکه خانواده‌اش چطور او را به یاد می‌آورند. باورمان نمی‌شود که او را شناخته‌ایم، باورمان نمی‌شود که او را در قامتی واقعی برای ما تصویر کرده‌اند و شعرگونه و سرشار از پنهان‌کاری با ما برخورد نکرده‌اند. اینجاست که تفاوت واقعی آشکار می‌شود و می‌توانیم «ایستاده در غبار» را یکی از واقعی‌ترین فیلم‌های دفاع‌مقدس بدانیم. فیلمی که ما را هم محرم در نظر می‌گیرد و واقعیات را برایمان تصویر می‌کند. از این جهت، بهتر است «ایستاده در غبار» را یکی از فیلم‌های جریان‌ساز دفاع‌مقدس بدانیم و سرفصل تازه‌ای در این ژانر از سینما باز کنیم و امیدوار بمانیم که فیلم‌های پس از این نیز ما را محرم اسرار می‌دانند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه