روایتگران خوشحال داستان‌های کوتاه

بهبود

روایتگران خوشحال داستان‌های کوتاه

نادر وجودی

امروز که آمد، شد سه هفته؛ حالا دیگر وقتی وارد کلاس پرهیاهویشان می‌شوم، خودشان می‌روند سر میز می‌نشینند، دست‌ها را می‌زنند زیر چانه و چشم‌هایشان را به دهانم می‌دوزند.
ماجرا از عشق من به کتاب‌خوانی شروع شد. یک روز که لابه‌لای کاغذها، خودم را گم کرده بودم، به این فکر کردم که چقدر خوشبختم که خواندن بلدم. که می‌توانم لااقل چند دقیقه از روز، در واژه‌ها غرق شوم و تمام کلافگی‌هایم، ترس‌هایم، تردید‌هایم و شکست‌هایم را فراموش کنم. چه خوش شد که این کتاب‌ها را هر هفته پیش آقای کتاب‌فروش می‌برم، هزینه اندکی می‌دهم و جملات تازه‌ای را با خودم به خانه می‌آورم. بله! ماجرا از همین خوشحالی‌ام شروع شد.
یک روز چند کتاب قدیمی، کتابی که خوشحالی‌های کودکی‌ام لابه‌لای صفحاتشان جاخوش کرده بود را دستم گرفتم و به مهدکودک پسرک وارد شدم. به مدیر مهد گفتم که اگر اجازه بدهد، هفته‌ای دو بار می‌آیم و حدود نیم‌ساعتی، با بچه‌ها کتاب می‌خوانم. استقبال کرد. راستش  هیچ‌کس بدش نمی‌آمد که یک نفر شانس‌اش را برای آرامش آوردن به کلاسی با شش پسر و شش دختر 4 ساله امتحان کند.
روز اول، فقط خوشحالی‌ام را با آن‌ها قسمت کردم. یک قصه 4-5 دقیقه‌ای خواندم، با هم در موردش حرف زدیم، نقشش را بازی کردیم و بچه‌هایی که میلی به شنیدنش نداشتند را راحت گذاشتیم تا از در و دیوار کلاس بالا بروند. آرام آرام، پیش رفتیم و بعد از چند روز، دیگر نه خبری از هیاهو در ساعات داستان‌خوانی بود و نه هیچ‌یک از بچه‌ها، با راحتی با تمام‌شدن زمان داستان‌خوانی کنار می‌آمدند.
قرار نبود قصه‌ها، صرفا آموزنده باشند. ما می‌خواستیم یاد بگیریم، اما در عین حال، لذت پیوند خوردن با روایت‌ها و جملات را هم از دست ندهیم، بنابراین قرار نبود با داستان‌ها، مثل یک معادله ریاضی برخورد کنیم و مدام در جست‌وجوی درسی باشیم که الزاما قرار نبود با شنیدن یک روایت یاد بگیریم.
سعی کردم خوشحالی شنیدن قصه‌ها را، با بیرون کشیدن نتایج خوشایند از آن‌ها و درگیرشدن احساسات و عواطف کودکان با آن‌ها همراه کنم. هر هفته بعد از داستان‌خوانی، از بچه‌ها در مورد اینکه چه احساسی پیدا کرده‌اند، دوست داشتند این داستان چه تغییری بکند و اگر راوی این حکایت بودند، چه مسیری را انتخاب می‌کردند می‌پرسیدم. بعد از حدود 15جلسه، بچه‌ها راوی‌های کوچکی شدند که تمام هفته را برای ساختن یک داستان کوتاه و غرق‌شدن در خوشحالی داستان‌پردازی انتظار می‌کشیدند. حالا دیگر برای بچه‌ها، هر اتفاق کوچکی، یک قصه معنادار بود. از خریدن یک تخم‌مرغ‌شانسی گرفته تا ترسیدن از تاریکی شب، همه بهانه‌ای برای قصه‌گویی شده بود. راویان کوچک حالا می‌دانستند که همه چیز از جایی شروع می‌شود و بالاخره، چه خوب باشد و چه بد، پایانی پیدا می‌کند. آن‌ها دیگر می‌فهمیدند که زندگی، مجموعه‌ای است از داستان‌های بلند و کوتاه، داستان‌هایی که گاهی راوی‌شان هستیم، گاهی نقش‌هایشان را بازی می‌کنیم و گاه تنها شنونده آن‌هاییم.
سه هفته از قصه‌گویی ما گذشته و حالا می‌دانیم که خوشحالی، لابه‌لای همین داستان‌ها پنهان شده.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه