زیر پوست شهر-153
چطور شد که ایطور شد؟!
نسرین ظهیری
اصغرآقا پریشان سیگار میکشد، زیر یکی از درختهای پر بار و قدیمی کنار رودخانه جاجرود. بعد برای دهمین بار میپرسد: «نسرینخانم! یعنی میگویی چه جور میشه. یعنی میگویی کاروکاسبی دوباره جون میگیره، چطور شد که ایطور شد.»
اصغرآقا را دلخور نگاه میکنم و آش دوغ را دوباره هم میزنم. اصغر، همشهریام است. مردی از فارس که لهجه آشنایش را میدانم. بیستوپنج سال است که آمده تهران و توی بهارستان قالبسازی میکند. مرد زحمتکشی که دستهایش سندی است بر کار سخت و طاقتفرسا، حالا برای خودش مغازهای دارد و سه کارگر کمکی.
به خاطر لهجهاش هم که شده نگاهم را مهربان میکنم. میگویم: «نمیدونم، هیچچی نمیدونم.» میگوید:«شما باید بدونید، خبرها زیر دست شماست. توی پاساژی که کار میکنم و اغلب قطعهسازند خیلیها تعطیل کردند و رفتند. درِ مغازهها قفل شده، صرف نمیکند قالبسازی و هزینه رهن و اجارهدادن برای مغازه. میدانی چه میگم. وقتی قیمت ملک خیلی جلو بزنه از درآمد، همین میشه که شده. بالاخره شماها یه چیزی بگید، به نظرتون اوضاع خوب میشه، چطور شد که ایطور شد.» آش دوغ سر میرود، بیشتر هم میزنم، دوغ میخوابد. میگویم: «ول کن آقا دودقیقه اومدیم مثلا تفریح، فکر بیخود نکن. به این درخت بالابلند نگاه کن، کیف الانت رو ببر، شاید سال دیگه همین موقع نشود همین دوغ را بخریم یا جوجه کباب کنیم. همه چیز پیچیده شده، خودت را آرام کن مرد.» اصغرآقا همشهریم سیگارش را به غیظ خاموش میکند سرش را میگذارد روی بالش و درخت را غصهدار نگاه میکند: «نسرینخانم نمیتونم کیف کنم، فردا باید یکی از کارگرها را مرخص کنم. معلوم نیست اون دو تای دیگه رو بتونم نگه دارم. زن و بچه دارن، با هم کار میکردیم، با هم میخوردیم، چطور رویم بشود بگم حالا که وضع خرابشده، شما برو، من تنهایی کار کنم و پول دربیارم و بخورم. رویم نمیشه، خجالت میکشم.» آش دوغ دوباره سَر میرود. بخار، دستم را میسوزاند، میخواهم برگردم اصغرآقا را دعوا کنم. میخواهم بگویم اوضاع ما هم بهتر از آنها نیست، اگر صلاح میداند بگذارد لااقل با خیال راحت آش بخوریم، برمیگردم، اصغرآقا نیست. پشت تنه درخت خودش را گم کرده و دارد نم اشکش را یواشکی پاک میکند. سرش را میآورد بیرون: «نسرینخانم شما بگو چطور شد که ایطور شد؟!»
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




