زیر پوست شهر-152
کارم شمردن شاتوت است
نسرین ظهیری
شاتوت های رسیده می افتند، بی صدا. روی زمینی که نم دارد و گم شده در انبوه برگ و خزه. درخت شاتوت پیر و کهنه است، مثل صاحبش که در ایوان، روبهروی درخت نشسته، روی صندلی لهستانی و درخت و من را میپاید.
قبلا پیرمرد مهربان گفته بود، دو هفته دیگر بیا تا شاتوتها پخته باشند. حالا شاتوتها پخته و سیاه شده بودند. قرمزِ خوشرنگی از دستم چکه میکند. پیرمرد دلش حرفزدن میخواهد. با دستهایش خورشید را پس میزند: «با اینها رب درست میکنیم. بعد شبهای عاشورا با رب شاتوت یک نوع خورشت قیمه میپزیم و نذری میدهیم. اسم غذاش هست رنگینپلو.»
همان طور که شاتوت میچیدم، سرم را بالا میگیرم تا پیرمرد را بهتر ببینم. نگاه پیرمرد قرار دارد و آهسته است. انگار تمام کارهای دنیا را تمام کرده و فقط مانده است برای یک شاتوتدوست حرفهای، طرز درستکردن رنگینپلو را تعریف کند.
گفتم روزگارت را چطور میگذرانی، روزت را چه جوری شب میکنی؟
انگار سالها منتظر نشسته باشد در این بالکن رو به درختهای رویایی شاتوت تا یکی بیاید و این سوال را از او بپرسد: «صبح سحر، نماز که خواندم میآیم اینجا تا بالا آمدن خورشید، قرآن میخوانم. بعد میروم گلهای باغچه را آب میدهم. بعد کلافه میشوم تا ناهار بخورم و بخوابم. غروب هم که میشود، میآیم اینجا و رسیدن شاتوتها را نگاه میکنم. باورت میشود بعضی وقتها شروع میکنم به شمردن شاخه و ساقهها و برگها، کارم به شمردن شاتوتها هم میرسد.» میگویم یک کاری برای خودتان دستوپا کنید، این طوری که شما میگویید زندگی سخت میشود.
پیرمرد سرش را میآورد جلو و دستهایش را مینشاند روی لبه دیوار بالکن و سر را به آن تکیه میدهد و میگوید: «دختر! وقتی پایم جلو میرفت و تنم سالم و جوان بود، کار زیاد کردم، خیلی. مثل آهو از کوه بالا میرفتم. تمام شاتوتهای این راسته را من کاشتم و آب دادم؛ خیلی خیلی. حالا ناتوانم باید بقیه بیایند وقت من را پُر کنند. من کاری از دستم برنمیآید، اگر میآمد دریغ نمیکردم. دختر! هیچ چیز بدتر از بیهوده و بیفایده بودن نیست.»
صدایی میآید و حواسم را پرت میکند.
شاتوت دیگری افتاده لای خزهها و گمشده، مثل صاحبش که گمشده در لحظه فرسودگی.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




