روایت یک زن از روزهای همراهی با همسر مبتلا به سرطانش
حتی سرطان، حق کشتن شادیهایمان را ندارد!
1-احساس کردم تمام میشوم، طاقت نمیآورم، زیر بار این فشار، زودتر از او جان میدهم. باید روی نیمه جانم، لبخندی آرام حک میکردم و پابهپایش تا اتاق شیمیدرمانی قدم برمیداشتم. پابهپایی که بعد از تزریق، جانِ قدم برداشتن هم برایش نمیماند. شوکه بودم، ترسیده بودم، احساس میکردم زمین و زمان برای از پا در آوردنم دست در دست هم دادهاند، اما نباید هراسم را در مقابل چشمهای پُر از درد و استیصال او به نمایش میگذاشتم. بعد از تمام سالهای با هم خندیدن، دوشادوش هم قدمزدن و بعد از همه آن با هم جنگیدنها، حالا باید دوشادوش هم میجنگیدیم. این درد همراه ما بود و هیچ مجالی برای خیرهشدن به آن وجود نداشت. باید نزدیکتر میرفتیم، باید با آن درگیر میشدیم و میان از پا درآمدن و از پا درآوردنش یکی را انتخاب میکردیم.
2-هفتههای اول، درک موقعیتی که قرار بود روزهای متوالی را در آن بگذرانیم، برایمان آسان نبود. پرونده بهدست، از مطب پزشکی به دفتر پزشک دیگر میرفتیم، از همسایهها و دوستان تجربههای مستقیم یا باواسطهشان را میشنیدیم، در برابر ایستادن اشکهایمان میایستادیم و هر نصیحتی را، راهی برای خلاصشدن از این وضعیت تلقی میکردیم. هفتهها گذشت تا باور کردیم که این نصیحتهای سرشار از محبت دوستانه، قرار نیست ما را نجات دهند.
3-به خودم آمدم، از بیان این جمله تکراری که «چیزی نیست... فلانی هم همینطور بود و میبینی که حالا خوب است!» دست برداشتم. گفتم «نمیدانم چقدر درد میکشی یا تا چه اندازه نگران آینده هستی! مسلما من همه چیز را نمیدانم و اصلا نمیدانم بودنم، باری را از روی دوشت برمیدارد یا نه! اما من، به شیوه خودم از این موضوع رنج میکشم و میخواهم که به من برای همراه بودن در این شرایط فرصت دهی! همراه بودن و برداشتن باری هر چند کوچک، رنجم را کمتر میکند. بگذار امید به بیرون آمدن از این بحران، دلیل زندگی کردنم باشد!»
3-من نمیدانستم لحظه تزریق، به او چه حالی دست میدهد. نمیدانستم که وقت پیچیدن بوی غذا در خانه، چطور حالش خراب میشود یا وقتی که مهمانها برای احوالپرسی دور او جمع میشدند، چقدر تنها بودن را آرزو میکند. من هیچکدام از اتفاقاتی که 24ساعت دردناک او را میساخت را نمیفهمیدم، اما نقطه اشتراکی که هر دو ما روی آن ایستاده بودیم، باعث میشد که هر روز برای دیدن روزهای سخت از دریچه نگاه او، بیشتر تلاش کنم. گفتم: «من جای تو نیستم! تنها چیزی که احساس میکنم، ویران شدنم به خاطر دیدن درد و رنج توست! به من کمک کن تا با آنچه در بدنت اتفاق میافتد، با چیزی که ذهنت را هر لحظه به خود درگیرتر میکند، آشنا شوم!»
4- بیشتر از آنکه همسرم از در مرکز توجه بودن خوشحال شود، از تلاش موقت آدمهای اطراف برای ایدهآل جلوه دادن شرایط آزرده میشد. با هم در این مورد صحبت کردیم. گفت که جز خانهکردن چند توده بدخیم در جسمش، اتفاق دیگری نیفتاده، پس قرار نیست همه چیز تحتتاثیر خبر بیمار شدنش قرار گیرد. از من خواست که زندگی عادیمان را در پیش بگیریم. زندگی نسبتا عادی که حالا با درد هر روزه او همراه شده بود.
5- این موقعیت را نمیشناختم. نمیدانستم که فردا چه اتفاقی میافتد، چطور باید با بحران جدیدی که به سیل بحرانها اضافه میشد روبهرو شوم. ترسیده بودم! از این همه تغییر تلخ خسته بودم! با کمک یکی از دوستانم، با جمعی از بیماران در حال درمان آشنا شدیم. بعضی روزها در کنار او و برخی اوقات به تنهایی در جلساتشان شرکت میکردیم، جمعی از بیماران نجاتیافته و البته جمعی از بیمارانی که برخیشان در میانه راه، با خبری تلخ از ما جدا میشدند. در کنار آنها، با جنبههای مختلف بیماری بهتر آشنا میشدیم، از دل تجربیاتشان، راههای تازهای برای مبارزه پیدا میکردیم و یاد میگرفتیم که نه به شیوه فردی بیرون از این گود، که با روش یک بیمار، به آینده بهتر امیدوار باشیم.
6-روزهای سخت گذشت، او به زندگی برگشت، ما به زندگی برگشتیم. هنوز در جلسههای بیماران و نجاتیافتگان حاضر میشویم، هنوز هر چند ماه یکبار وضعیت سلامتش را بررسی میکنیم. ما بیشتر از آنکه برای خداحافظی با سلولهای سرطانی بجنگیم، برای نجات «خوشحالی»مان جنگیدیم. ماههای ابتدایی، خبری از لبخند در خانهمان نبود. با چشمهای خیس، به جای جنگیدن با بیماری، با خودمان درگیر میشدیم و هیچ چیز، بیشتر از محوشدن ردپای «خوشحالی» از زندگیمان، ما را به ویرانشدن نزدیک نمیکرد.
7-حالا آن روزها گذشته، آن روزهای خیلی سخت، گذشته. در جلساتمان با بیماران، به جای توصیههای غذایی و دارویی، از راههایی که برای نجات دادن «خوشحالی» پیدا کردهایم سخن میگوییم. از اینکه با وجود تمام سختیاش، نباید بگذاریم سلولهای رو به تکثیر، همه چیز را از ما بگیرند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




