با کودک اوتیستیک خود چگونه مواجه شویم؟
مایه کوچک خوشحالی ما
آسا ابراهیمی
خودم را مقصر میدانستم که از ششماهگی، او را با پرستار غیرمتخصصاش تنها گذاشته و کارم را از سر گرفته بودم. شرایط برگشتن به خانه را نداشتم. حسابی که روی ریال ریال درآمدم کرده بودیم، این گزینه را لااقل تا چند سال ناممکن جلوه میداد. خواهرم گفت به نظرت توجهش به آدمهای اطراف کم نیست؟ گفتم نه! زیاد از حد مستقل است، خوشش نمیآید دیگران بغلش کنند یا دلش نمیخواهد وقت شنیدن صدایشان سرش را برگرداند. این جملات را گفتم و وانمود کردم با شنیدن همین سوال کوچک، دنیا روی سرم خراب نشده.
روزها گذشت. مدام صدایش میکردم. به پرستارش میگفتم در طول روز مدام صدایش کند و از دوربینی که با تلفنهمراهم امکان تماشای فیلمش را داشتم، همه چیز را رصد میکردم. او در اغلب دفعاتی که دیگران اسمش را به زبان میآوردند، میلی به برگرداندن سرش نشان نمیداد. اصلا شاید همان چند مرتبهای که سرش را برمیگرداند، تصادفی و نه بهخاطر شنیدن نامش، به دیگران خیره میشد.
نمیخواستم بپذیرم که رویاهایم قرار نیست محقق شوند. پسرکم که قرار بود آرزوهای ناکام والدینش را برآورده کند، حالا حتی نام خودش را نمیشناسد. چند روزی گذشت. سعی کردم با کسی مواجه نشوم، سعی کردم چشم کسی به او نیفتد تا مبادا بیتوجهیاش به نگاه دیگران، دوباره نقل مجلس شود. نمیخواستم واقعیتی که پیش چشمم بود را بپذیرم. نمیخواستم پایم به مطب روانپزشک یا متخصص کاردرمانی برسد و چیزی که میدانستم را با صدای بلند بشنوم. چند روزی با خودم کلنجار رفتم، نشانهها را دقیقتر نگاه کردم و ناامیدتر از روزهای قبل، از یک متخصص کاردرمانی خبره وقت گرفتم.
حدسم درست بود، اما موضوع لااقل هنوز به اندازهای که تصور میکردم حاد نبود. متخصصی که به حرفش اعتماد داشتم، گفت زودتر از خیلی از مادرها، نسبت به علائم اختلال آگاه شدهام. گفت که باید در خانه، ششدانگ وقتمان را در اختیارش بگذاریم، ماساژهایی که آموزش داده را مدام انجام دهیم، بازیهای توصیهشده را هر روز تکرار کنیم و مرتب با آن مرکز، در تماس باشیم. ترسیده بودم، اما نمیخواستم زانوی غم بغل بگیرم و همهچیز را تمامشده تصور کنم. آستینهایم را بالا زدم. آهای پسر کوچولو، از امروز با من طرفی. اجازه نمیدهم اختلالات حواسی که میتواند آیندهات در این اجتماع را ویران کند، بیشتر از این در مغز تو ریشه بدواند. روزهای اول، زمانی که ماساژها را انجام میدادیم، پابهپای کودکی که دوست نداشت لمس شود، اشک میریختم. وقتی میانه بازیهای توصیهشده، میفهمیدم که در دنیای دیگری، دنیایی دور از من سیر میکند، عصبی و آشفته به اتاقم پناه میبردم و اشک میریختم. میترسیدم، از آینده میترسیدم. از نگاههای متعجبی که به سمتمان سرازیر میشد میترسیدم. حالا دو سال از آن روزها گذشته. پسرکم چندین کلمه را ادا میکند. شاید متفاوت با همسالانش به نظر برسد، اما وقت رسیدنم به خانه، لبخند روی لبهایش مینشیند.دو سال از آن روز گذشته و حالا در کنار او، مادری آرامم. مادری خوشحال که جنگیدن برای ساختن زندگی پسرکش، آرامش میکند. دو سال، گذشته و میدانم که همین امروز، کودکانی با مشکلات شبیه به فرزند من، چشمشان را به این دنیا باز میکنند. کودکانی که در نبود اطلاعات کافی، نه مایه خوشحالی والدینشان میشوند و نه مجالی برای خوشحال زیستن پیدا میکنند. کودکانی که حق دارند زندگی را نه بر اساس آرزوهای والدینشان، بلکه به شیوه خودشان تجربه کنند و زودتر از آنکه دایره مشکلاتشان گسترده شود، شناسایی و برای درمان آماده شوند. اگر شما هم یکی از این فرزندان را در خانه دارید، گوشه غمزده خانه را رها کنید. همه ما میتوانیم در کنار یکدیگر، یک تیم باشیم. تیمی که خوشحالی را حق کودکان اوتیستیک و خانوادههایشان میداند و برای تغییر نگاه جامعه به آنها میجنگد.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




