شبانه در زبالهها
سپیده سالاروند - کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی
نمیدانم از کی، اما انگار یک روز ناگهان چشم همهمان به کودکان زبالهگرد باز شد. انگار آنقدر زیاد شده بودند که دیگر نمیشد آنها را نادیدهگرفت. اوایل از دیگر کودکان کار، تفکیکشان نمیکردیم، اما بعد برایشان اسم هم پیدا کردیم. تا قبل از آنکه این کار به نظرمان معضلی شهری برسد به شاغلینش میگفتیم آشغالجمعکن، نمکی یا مامور بازیافت، اما این کودکان نه مامور بازیافت بودند و نه نمکی، واژه آشغال جمعکن هم به نظرمان یک برچسب ناشایست بود. پس لغت «زبالهگرد» میانمان مصطلح شد و حالا هر روز گزارشی جدید از وضع اسفبار کودکان و بزرگسالان درگیر در این کار مینویسیم. من نیز مانند بسیاری دیگر از فعالان حقوق کودک، دو، سه سال پیش توجهم به کودکان زبالهگرد جلب شد و به واسطه رشته تحصیلیام تلاش کردم شناختی عمیقتر از بچهها و محیط کارشان به دست بیاورم. حالا بیش از دو سال است که معلم یکی از همین گودهای زباله اطراف تهرانم. در این مدت متوجه شدم گزارشهایی که از گودهای زباله و کار زبالهگردها درمیآید بیشتر حاصل یک بازدید یکی، دو ساعته از محل زندگی و کار این کودکان است و در نتیجه گاه ناقص است و گاه اشتباه. مقاله حاضر، گزارش مختصری است از شیوه کار و زندگی کودکان در یکی از گودهای زباله اطراف تهران.
جایی میان جاده سمنان، حوالی خاورشهر، محمودآباد، اشرفآباد و غنیآباد، درست وسط بیابان، جادهای هست که تنها زمانی به چشم میآید که اتومبیلی از آن عبور کند. از همانجا نشانههای گود زباله پیدا میشود؛ کیسههای پلاستیکی پخش در بیابان، عروسکهای بیسر و بیدست و پا، مبل شکسته، سیدی سریالهای شبکه خانگی، قالب کیک سیلیکونی و کفش و کفش و کفش... انگار تمام آنچه در طول زندگیمان استفاده میکنیم در کنار این جاده افتاده، چیزهایی که پس از دور انداختنشان هیچوقت به سرنوشتشان فکر نمیکنیم. گود زباله از بالا به نظر کلِ یکپارچهای میآید با اتاقهای پراکنده. اگر از بالا به این منطقه نگاه کنیم اینطرف و آنطرف گود، اتاقهایی هست و میانشان زبالههایی کیسهشده، منتظر فروش، اما وقتی میرویم نزدیکتر مرز نامرئی میان اتاقها را میبینیم. چیزی که این مرزها را از هم جدا میکند متعلق بودن به یک «دستگاه» است. دستگاه یعنی چند اتاق به هم چسبیده که حول یک باسکول معنا میشوند. افراد ساکن در هر دستگاه برای ارباب آن دستگاه کار میکنند. ارباب البته میتواند برادر، عمو یا پدر هر بچه باشد و کسی نیست که کودکان را به زور اجیر کند یا بچهها به خاطر او از افغانستان مهاجرت کرده باشند (همه کسانی که در گود کار میکنند مرد و افغانستانیاند). ارباب صرفا به دلیل سرمایهای که دارد میتواند امور را مدیریت کند. آنها حدودا ساعت یک، دو بعدازظهر با ماشین به شهر میروند و حدود ساعت دوازده- یک شب، سوار ماشینِ برگشت میشوند. تا کودکان به گود برسند ساعت سه صبح شده و باید چیزی بخورند و اگر جان داشته باشند آشغالهایشان را تمیز کنند و بعد از این کار بخوابند. بچهها معمولا حدود ۴صبح میخوابند و بعد باز باید ساعت هشت، نه صبح بیدار شوند که کیفتیهایشان (بهکیسههایی که بر دوش زبالهگردها میبینید کیفتی میگویند.) را تمیز و زبالهها را به نسبت جنس تفکیک کنند و هر کدام را در باردون (باردون از کیفتی بزرگتر است و پهنتر، زبالهها بعد از تفکیک یا داخل باردونها ریخته میشوند یا کیسههای سیاه بزرگ) خاصی بریزند و بعد وزنکشیشان کنند. در پایان کار، ساعت حدود ۱۲ ظهر میشود و باز یکی، دو ساعت بعدتر باید راهی منطقه شوند. هر دستگاه با پیمانکار یک منطقه قرارداد دارد و بهازای هر نفر، ۹۰۰هزار تا یکمیلیون تومان به پیمانکار سازمان بازیافت میپردازد تا مامور بازیافت همه زبالهها را جمع نکند و هم اینکه اگر بچهها را در منطقه و در حال کار دید، لت و کوبشان نکند. هر شخصی که بهازایش پولی پرداختهاند کارتی همراه دارد که رویش تاریخ انقضای کارت به شکل برجسته حک شده. امید میگوید: «پیشترها عکس نفر رو تو تلگرام میفرستادند برای بازیافتیها که قیافهشان را بشناسند، حالا کارت میدهند بهشان.» شهرداری، مناطق شهری را به مزایده میگذارد و پیمانکاری که منطقه را میبرد با ارباب دستگاه معامله میکند. در نتیجه افراد دستگاه تا وقتی آن پیمانکار سر کار است به همان منطقه میروند. اما افراد یک دستگاه ممکن است در محلات مختلفی در یک منطقه کار کنند. برای بچههای خیلی کوچک (زیر دوازده سال) پولی به بازیافت نمیدهند، نه که بازیافت نخواهد پول بگیرد، اما بچههای کوچک از خطر کتکخوردن در اماناند و به گمانم به همین دلیل صاحبکارشان پولی برایشان نمیپردازد و همین ماجرا خطر کار کودکان کمسنوسال را بیشتر میکند. بعد از تفکیک، افراد زبالههایشان را نسبت به جنس زباله با قیمتهای مختلفی به ارباب میفروشند. ارباب دستگاه، همان زبالهها را به قیمت بیشتری به مشتری میفروشد، اما در عوض پول رفتوآمد به شهر، اجارهبهای دستگاه و احتمالا پول چای! ماموران سازمانهای مختلف را میپردازد. اتاقها با بلوکهای گچی آماده ساختهشده و اکثرا دَر ندارند. در زمستانها بهجای دَر، پتویی آویزان میکنند و در تابستانها پارچهای یا هیچ. هرکس کیسههای پُر شدهاش را جلو دستگاه خودش میگذارد و برای رسیدن به اتاقها باید از میان انبوهی از زباله (که زباله تَر هم میانشان کم نیست) بگذرند. اتاق اربابها عموما فضایی متفاوت دارد، معمولا تلویزیون و حتی ماهواره دارند. اسد، برادر بزرگ معروف،(یکی از اربابها) مغازهدار است و توی اتاق ارباب زندگی میکند. در نتیجه در گوشهوکنار اتاقشان روغن، برنج، نوشابه، رب و… انبارشده و توی اتاق یخچال دارند. از دیگر دستگاهها هم برای خرید مایحتاج به اسد رجوع میکنند و باقی مایحتاج اولیه و حتی وسایل کار هم به داخل گود میآید؛ شخصی با تانکر آب شیرین میفروشد، دیگری با وانت خربزه و هندوانه، یکی دیگر با موتور، نانبربری میآورد، یکی دیگر گردن مرغ و دیگری بستنی میآورد (این فروشندهها غالبا ایرانیاند و روابطشان با ساکنان گود بسیار خوب است.) حتی وانت فروش کیفتی و باردون و وانت لباسفروشی که دستکش کار و شلوار شیرازی هم دارد، میآیند توی گود و تقریبا فقط برای حمامرفتن و گاه برای مراجعه به دکتر لازم است که بچهها به روستاهای اطراف بروند. این ماجرا حالتی گتوئیزه (گتو یا همان محلههای خاص که اکثریت آنها را اعضای یگ گروه یا قومیت از طبقات پایین تشکیل میدهند) به گود میدهد و با اینکه بچهها به شهر میروند و با اهالی منطقهشان اختلاط میکنند، اما ترسی از رفتن به اشرفآباد و مثلا خریدکردن از عطاری دارند، انگار حین کار بیشتر احساس امنیت میکنند، اما در هر جایی غیر از منطقهشان خطر اینکه مرز را رد کنند تهدیدشان میکند و از افغانستانی بودنشان شرم یا ترس دارند. کودکانی که در گود کار و زندگی میکنند بین ۷ تا ۱۸ سالهاند. البته همه کسانی که در گود زباله زندگی میکنند، زبالهگرد نیستند، اوایل بیشتر بچههای کمسنوسال با بقیه به منطقه میرفتند و آنجا فالفروش بودند و صبحها بیکار، اما با افزایش دستگیریهای موسوم به طرح ساماندهی کودکان کار و خیابان، خیلی از این کودکان از ترس دستگیری سرچهارراهها زبالهگرد شدند، زیرا زبالهگردها از خطر دستگیری مصوناند و در نتیجه اجرای این طرح، به جای اینکه کودکان کمتری کار کنند کودکان کارگر به مشاغل پرخطرتری روی آوردند و تا حدی هم از دید پنهان شدند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




