عقلِ پَس

طنز کارگری

عقلِ پَس

عبدالله مقدمی

قدیمی‌ها یک ضرب‌المثل داشتند که اگر شما هم بشنوید مثل من می‌زنید پشت دست‌تان و انگشت‌تان را گاز می‌گیرید و می‌گویید: «آخ! که حالا حکایت ماست.» قدیمی‌ها بین خودشان می‌گفتند: «امان از عقلِ پس آدمی» حالا شاید همین الان خواننده‌های جوان و -دور از جان- جاهل‌تر بگویند: «مگر عقل پس و پیش دارد؟» که باید عرض کنیم که دارد، خوبش را هم دارد. اما حالا شما این مَثَل را نگهدارید تا برویم سراغ مَثَل بعدی که می‌فرماید: «آب رفته به جوی برنمی‌گردد.»
دوش دیدم یارویی می‌خواند بی‌خوف از عسس
ای امان از آب رفته، ای امان از عقل پس!
در واقع همین آب رفته، عقلِ پس است. یک موقعی که مملکت نشده بود عین پرتقال‌های میدان میوه‌و‌تره‌بار که هیکل دارند، اما آب ندارند، مسئولان مملکت وسط کویر کارخانه کاشی و فولاد زده‌اند به چه خوشگلی و مثل راننده کامیون‌ها که روی باک ماشین می‌نویسند: «بخور به حساب من» روی منبع آب چند صدهزار لیتری کارخانه نوشته‌اند: «بخور به حساب مردم!» آن‌ها هم تا توانسته‌اند خورده‌اند، خورده‌اند، خورده‌اند تا... 
یزد و کاشان یا سپاهان... آب در کاشانه نیست
سال‌های سال بود و ناگهان الانه نیست
گفته‌ای که کارخانه آب می‌خواهد زیاد
کارخانه؟!... حال دیگر آبِ کارِ خانه نیست
عقلِ پس، همین می‌شود که حالا مسئولان می‌زنند پشت دست‌شان و انگشت‌شان را گاز می‌گیرند که «اِ اِ اِ... دیدی چطور حواس‌مان نبود که کارخانه‌های آب‌بر را در شهرهای بی‌آب احداث نکنیم؟» البته توجه داشته باشید که در اینجا هم مثل همه دنیا از عقل و تدبیر برای توسعه استفاده شده است، ولی فقط یک نموره پس و پیش استفاده شده است. 
البته ما بعد از استفاده از عقلِ پس، یک کار دیگر هم می‌کنیم تا جهانیان را حیرت‌زده کنیم و بهشان حالی کنیم که با کی طرف‌اند. چه کار می‌کنیم؟ هیچی، بعد از فهمیدن سوتی‌ خودمان، برای اینکه بوق‌های سیاه‌نمای آب به آسیاب‌ریز به اهداف شوم‌شان نرسند، خودمان را می‌زنیم به آن راه و از همان یک چکه آب باقیمانده هم استفاده می‌کنیم تا...  خب حالا تا آن «تا...» خدا کریم است. باز هم به قول قدیمی‌ها: «چو فردا شود فکر فردا کنیم!»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه