تعطیلات کارگری ساختمان ما

ساختمان نیمه‌کاره-46

تعطیلات کارگری ساختمان ما

مسعود مشایخی

آخر هفته قبل به خاطر تعطیلات عید سعید فطر ساختمان ما هم تقریبا تعطیل بود و به‌جز چند نفر از بچه‌ها، که کارهایشان عقب افتاده بود و مجبور به جبران آن بودند، بقیه دوستان سر کار نیامده بودند.
صبح روز اول هفته، بچه‌ها یک‌به‌یک پیدایشان شد. ساختمان مثل همیشه شلوغ و پرسروصدا شد. ماه مبارک رمضان هم تمام شد و دوباره صبحانه‌خوری‌ها و دورهمی‌های ما شروع شد. وقت صبحانه بچه‌ها از تعطیلاتشان می‌گفتند و از جاهایی که رفته بودند تعریف می‌کردند.
در این بین محمد از همه بیشتر خاطره تعریف می‌کرد، چون اکثر بچه‌ها مسافرت نزدیکی رفته و زیاد از شهر دور نشده بودند، اما محمد با عده‌ای از اقوامش به شیراز رفته بود و از ماجراهای سفر حرف‌های بسیاری برای گفتن داشت. محمد که عموما حرف‌های عادی‌اش هم همراه با هیجان است، سفرنامه تعریف کردنش هیجانی صدچندان داشت و با آب‌وتاب همه‌چیز را توضیح می‌داد. از آنجایی هم که دقت زیادی به خرج نمی‌دهد، اسم مکان‌هایی را که از آن‌ها دیدن کرده بود به یاد نمی‌آورد و با توصیف فضا و ساختمان‌ها متوجه می‌شدم و می‌فهمیدم که از کجا دیدن کرده. مثلا می‌گفت باغی بود با درختان رنگارنگ و یک ساختمان قدیمی و زیبا وسط آن، که من گفتم باغ ارم بوده. یا می‌گفت جایی رفتیم که ساختمانی با چند ستون داشت و قبری داخل شیشه بود، که فهمیدم حافظیه رفته. خلاصه تمام بناهای تاریخی و مکان‌های تفریحی را به همین صورت برای ما توصیف کرد. از الیاس پرسیدم تعطیلات کجا بوده که شروع به درددل کرد.
‌گفت: «به خانه‌مان در روستا رفتم و این چند روز به اندازه یک ماه برای دام‌هایمان علوفه بریدم و از روزهایی که اینجا کار می‌کنم خسته‌تر شدم.» با خنده می‌گفت: «خوب شد تعطیلات زود تمام شد وگرنه هنوز باید آنجا کار می‌کردم.» نوبت به تعریف کردن مرتضی رسید. ‌گفت: «هرچه سعی کردم بچه‌هایم را به مسافرت ببرم وضع مالی‌ام اجازه نداد و مجبور شدم بچه‌ها را به سفری کوتاه تا همین شهر کناری ببرم. دو روزی آنجا بودیم و دیداری هم از اقوام تازه کردیم.» حسن هم که عیال‌وار است و پنج بچه قدو نیم‌قد دارد ‌گفت: «ماشینم وانت‌بار است و با کار کردن سر ساختمان‌های مردم و بار کشیدن باید خرج خانواده پرجمعیتم را تامین کنم. به خاطر همین نمی‌توانم ماشین‌سواری بخرم و در وانت هم بچه‌ها جا نمی‌شوند. مجبور شدیم این چند روز در خانه بمانیم.» مهرداد هم که عضو جوان و درواقع کوچک‌ترین فرد ساختمان ماست، با دوستانش آن هم با موتورسیکلت به کوه‌های اطراف شهر رفته بود و از هوای خنک و پاک آنجا برایمان تعریف می‌کرد. خلاصه بیشتر بچه‌ها این تعطیلات چندروزه را به نحو خوبی پشت سر گذاشته بودند و قبراق و سرحال سر کار برگشته بودند. در این بین خاطرات شیراز رفتن محمد تمامی نداشت و هرجا که وقت پیدا می‌کرد بچه‌ها را به حرف می‌گرفت و از دیدنی‌های آنجا تعریف می‌کرد. آخر سر هم حاج‌علی سروصدایش بلند شد و خاطره‌گویی محمد را قطع کرد. من خودم به خانه ییلاقی یکی از دوستان در منطقه کوهستانی نزدیک شهرمان رفتم و تعطیلات را آنجا سپری کردم که بسیار خوش گذشت و از هوای دلپذیر آنجا استفاده کردم. 
امروز محسن که چند روز قبل به خاطر دستمزد و حساب‌وکتاب با حاج‌علی بحثش بالا گرفته بود صحبت از رفتن و سر کار نیامدن می‌کرد. می‌گفت: «با این حقوق و شرایط، کار کردن در اینجا برایم صرف ندارد. شاید از اینجا بروم.» کلی نصیحتش کردم تا بماند و یا اینکه اول کاری برای خودش در جایی دیگر دست‌وپا کند و بعد از اینجا برود. محسن دوست خوبی برایم است و اگر از اینجا برود دلم برایش تنگ می‌شود. به همین دلیل شاید کمی از اصرارم به او برای همین تنها نماندن خودم در ساختمان باشد!
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه