راز

زیر پوست شهر-52

راز

نسرین ظهیری

کنکوری‌ها پشت نرده‌های سبزرنگ منتظرند. مخلوطی از ترس و اشتیاق و دلشوره در نگاه‌ها موج می‌زند. پدرها دعا می‌خوانند. مادرها تسبیح می‌گردانند. درها باز می‌شود و کنکوری‌ها آهسته و نرم، بی‌هیچ عجله‌ای، وارد می‌شوند. دختری که می‌گوید اسمش مهرساست وسایلش را می‌گذارد پیش پدرش. تندتند حرف می‌زند و صدایش در هاله‌ای از اضطراب می‌لرزد. می‌گوید: «برایم دعا کنید.» پدر و مادر میانسال دست‌ها را تند می‌برند بالا و دعا می‌کنند. مهرسا می‌رود و دست‌هایش را در هوا به نشانه خداحافظی تکان می‌دهد. چشم‌های مرد و زن همراه صدها چشم دیگر اضطراب را در هوا پخش می‌کنند. پدر مهرسا می‌گوید: «امسال سال دومی است که دخترم کنکور می‌دهد. پارسال شد یازده هزار. امسال نشست بکوب خواند، شب و روز. حالا خیلی امیدوار است. ما هم امیدواریم رتبه‌اش بهتر شود.»
پدر و مادرها زیر لب زمزمه می‌کنند. بعضی‌ها زیلو پهن کرده‌اند و چای فلاکسی می‌ریزند. عده‌ای چشم از نرده‌ها و در خروجی برنمی‌دارند. خیلی‌ها هم دارند تجربیات روزگار درس خواندن جوان‌هایشان را با هم در میان می‌گذارند. در این میان پدر مهرسا خاموش است. چشم می‌گرداند و جمعیت منتظر را نگاه می‌کن.د قدم می‌زند و لابد دارد برای گفتن و نگفتن رازش با خود یکی به دو می‌کند. عاقبت دل به دریا می‌زند و می‌گوید: «راستش مهرسا دختر واقعی ما نیست. وقتی نوزاد بود او را از پرورشگاه آوردیم. تا حالا به او چیزی نگفتیم. نمی‌خواستم وسط درس‌ومشق و کنکور اسیر ببیند. خیلی با خودم کلنجار می‌رفتم. حالا امروز تصمیم گرفته‌ام به مهرسا بگویم که ما پدر و مادر واقعی‌اش نیستیم. عاقبت باید این راز برملا شود. همین که از جلسه امتحان آمد بیرون و کمی با او حرف زدم ماجرا را برایش تعریف می‌کنم. فکر می‌کنم وقتش رسیده باشد.» کنکوری‌ها کم‌کم از راه می‌رسند. شاد و غمگین، دلخور و ذوق‌زده، خندان و گریان. مهرسا می‌آید، سبک و سرحال با لبخندی به پهنای صورت با پدر و مادر خوش‌وبش می‌کند و وضعیت را توضیح می‌دهد. بعد کم‌کم همه می‌روند. مهرسا و پدر و مادر هم راسته پیاده‌رو را می‌گیرند و سرازیر می‌شوند. لابد همین چند لحظه بعد راز تلخ و شیرین برملا می‌شود.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه