پیادهرو
کاشفان زباله!
الهه محمدی
گاهی اوقات در میان روزهای داغ تابستان، خسته از سر کار که برمیگردی، عدهای را میبینی که هنوز سرشان در کار است و گویی خبری از تعطیلی نیست. تابستان که باشد دیگر زیاد فرقی ندارد آفتاب در حال غروب باشد یا وسط آسمان خیرگی کند، آتش تیر و مرداد تا میانههای شب هم زبانه میکشد؛ داغ است و سوزان. زمین تا به خودش میآید که خنک شود، دوباره آفتاب روز بعد از راه میرسد و باز همان آش است و همان کاسه. اما آشی داغ و لبسوز و عطشآور. بعد همانهایی که هرروز در مسیر میبینیشان، کارشان همانجاست، کنار خیابان. یا بساطی پهن کردهاند و چیزهایی میفروشند یا بساطشان بر سر دستشان است و دستبهدست میچرخند تا یکی از آن دستها در جیب برود و چیزی از آنها بخرد. سن و سالشان هم گلچینی از تمام دهههای یک صد سال اخیر تاریخ ایران است. از کهنسالی که پشتش خمیده و قامتش رنجیده گرفته، تا کودکی که دستهای کوچکش هنوز به اندازهای نیست که دو یا سه سکه را یک جا نگه دارد؛ همهشان در خیابان چشم میگردانند تا روز را به شب برسانند و شب لقمه نانی به دست بیاورند. اما در میان تمام آنها، عدهای هستند که سرشان در کار خودشان است. هیچوقت سراغ مردم دیگر نمیآیند. گاهی فکر میکنی که اصلا در تمام عمرشان حتی یک کلمه حرف نزدهاند. نه به کسی التماس میکنند که چیزی بخرد، نه دست دراز میکنند تا کمکی طلب کرده باشند. اکثرشان کیسهای بر دوش دارند که گاهی بزرگیاش از قامتهای خمیدهشان بالاتر میرود. این دسته را نهفقط در زیر تیغ آفتاب، که نیمههای شب هم میتوان نظاره کرد. هرچند در هیاهوی این روزهای شهرها، اصلا کسی توجهی به آنها ندارد. آنها هم خودشان انگار کسی را نمیبینند. آرام و بیصدا سرشان را در سطلهای زباله میکنند، میچرخند و چیزهایی را شکار میکنند. بعد همه کشفیات خود را میریزند داخل همان کیسههایی که پشت اکثرشان را خم کرده است. بیآنکه بدانیم، آنها از میان زبالههایی که ما دیوانهوار تولید میکنیم، چیزهایی را کشف میکنند که معیشتشان از همان راه بگذرد. انگار هرچه رقابت بیمارگون آدمها بر سر مصرف بالاتر میگیرد، پشت عدهای بیشتر خم میشود تا کشفیات خود را به سوداگران برسانند و لقمه نانی به کف بیاورند.
آنها اصلا به آدمهای دیگر نگاه نمیکنند، یا دستکم کسی نمیتواند مچشان را هنگام نگاه کردن به آدمها بگیرد. اکثر اوقات یا سرشان در سطلهای بزرگ زباله است، یا در میانه بردوش کشیدن بار مصرف کردنهای آدمها، چشم میچرخانند تا در گوشه و کنار شهر به کشف دیگری برسند. سرشان همیشه پایین است و به یافتههای خود میاندیشند. کسی صدایشان را نشنیده است. کسی هم انگار نخواسته صدایشان را بشنود. دستهای رنگین از زبالهها و لباسهای زبالهگون از گردشهایشان هم روایت دیگری دارد که حکایتش را میتوان در چشمهایشان یافت که در صورتهای به غبار نشستهشان دیگر برق زندگی ندارد؛ یا اگر هم داشته باشد، فرصت شراره کشیدن نمییابد.
تا همینجای کار هم انگار مرثیهای برای کاشفان فروتن زبالهها سروده باشم و به روایت تکراری اندوهگساری متهم شوم؛ رویدادی که در تمام روایتهای روزگار سیهروزی مردمان فرودست تکرار میشود. زمانی که ماکسیم گورکی به دلیل نوشتن روایتهایی از کودکانی که در شب نوئل پشت پنجرههای خانههای فرادستان در سرمای زمستان یخ میزدند، سرزنش شد، داستانی نوشت با عنوان «بچههایی که یخ نزدند». بچههای داستان او در شب نوئل واقعا هم یخ نزدند؛ پول خوبی را گدایی کردند و بعد هم به کافهای رفتند و کمی غذا خوردند تا شب نوئل را غذای گرم خورده باشند؛ اما همان روایت خوشبختی آنها، حکایت از روزگار سیهروزی کودکانی داشت که از رنج گدایی برای رساندن پولی به خانه سیاهشان، آن شب را به کافه پناه بردند و غمانگیزترین جشن را برای خودشان دستوپا کردند. آنها بچههایی بودند که یخ نزدند. این روایت را حالا هم میتوان در خیابانهای شهر دوباره تکرار کرد. کاشفان زبالهها، احتمالا به غذایی میرسند و از گرسنگی نمیمیرند. این زنده ماندن احتمالا شیرینترین خوشبختی ممکن برای آنهاست که میتوان روایت کرد. اگر وجدان عدهای اینگونه آرام میگیرد، میتوانم بگویم انسانهایی که با کشفیاتشان در میان زبالهها از گرسنگی نمردند و یک شب دیگر هم زنده ماندند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




