کودکان در خانههای موقت ریشه نمیزنند
مهدیار عبداللهی روزنامه نگار
برای بسیاری از خانوادههای شهری، سال دیگر با تقویم مدرسه و برنامه زندگی شروع نمیشود؛ با موعد تمدید قرارداد اجاره آغاز میشود. یک امضا، یک چک و یک جمله کوتاه صاحبخانه میتواند مسیر یک سال را عوض کند: «یا بیشتر بدهید یا تخلیه کنید.» در چنین وضعی، جابهجایی دیگر حادثهای استثنایی نیست؛ بخشی از ریتم زندگی است. اما این ریتم، در سکوت و بیسر و صدا، سنگینترین هزینه را از کودکان میگیرد؛ کودکانی که هنوز شبکه دوستیشان شکل نگرفته، هنوز به معلم و مدرسه عادت نکرده و هنوز احساس «اینجا مال من است» را تجربه نکردهاند. هر اسبابکشی، فقط تغییر آدرس نیست؛ گسست در رابطههاست، بریدن از خاطرههاست و شکستن تداوم. فشار اقتصادی اجاره، اضطراب والدین را بالا میبرد و این اضطراب، مستقیم به خانه منتقل میشود؛ خانهای که قرار است پناه باشد، اما گاهی به منبع نگرانی بدل میشود. در کشوری که نزدیک به یکسوم جمعیت مستأجرند و در تهران این نسبت از نیم بیشتر است، اجارهنشینی اجباری فقط مسئله مسکن نیست؛ مسئله رشد، هویت و آینده کودکان است.
خانههای بیریشه
زمانی نهچندان دور، خانه مفهومی دیرسال و ماندگار داشت؛ جایی که میشد سالها، حتی نیم قرن، در آن زیست و پیر شد. خانهها فقط از آجر و ملات ساخته نمیشدند؛ در و دیوارشان با ساکنان رشد میکرد و مانند حافظهای انباشته، کودکیها و نوجوانیهای نسلهای پیاپی را در خود نگه میداشت. محله نیز صرفاً یک محدوده جغرافیایی نبود، بلکه شبکهای از روابط انسانی بود؛ همسایه، کوچه، مغازه، مدرسه و پارک، اجزای یک زیست مشترک و ریشهدار را میساختند. اکنون اما در سایه دیوارهای سیمانی شهر، کودکانی قد میکشند که خانه برایشان مفهومی موقت، ناپایدار و گاه اضطرابآور دارد. اجارهنشینی دیگر فقط یک انتخاب اقتصادی نیست؛ برای بسیاری از خانوادهها به ناگزیر به سبک زندگی بدل شده است. سبکی که هزینهاش را کودکان میپردازند؛ کودکانی که همچون پرندگان مهاجر، بارها آشیانه خود را عوض میکنند.
علیاکبر دهخدا «سکونت» را اقامت و آرامش معنا میکند؛ یعنی خانه باید محل دست یافتن به حس تعلق باشد. اما در خانههای اجارهای، بهویژه با قراردادهای کوتاهمدت و قواعد سختگیرانه مالکان، این حس غالباً مجال شکلگیری نمییابد. رووت وینهوون، جامعهشناس هلندی، در تفکیک شاخصهای رفاه از «اثر سخت» و «اثر نرم» سخن میگوید: داشتن یا نداشتن مسکن، اثر سخت رفاه است، اما کیفیت درکشده از سکونت، اثر نرم آن. مسئله امروز دقیقاً همین کیفیت است؛ کیفیتی که در زیست ناپایدار، فرسوده میشود.
طبق دادههای مرکز آمار ایران، حدود ۳۱ درصد مردم کشور مستأجرند و این رقم در تهران به ۵۱ درصد میرسد. نوسانهای ممتد بازار مسکن، مالکیت را برای بخش بزرگی از جامعه به رؤیایی دوردست بدل کرده و پیامد آن، افزایش اجارهنشینی و شکلگیری زندگیای است که بیثباتیاش نه فقط در اعداد اقتصادی، بلکه در روان کودکان و بنیان خانوادهها دیده میشود؛ کودکانی که در این بستر، از ثبات، امنیت عاطفی و حس تعلق محروم میمانند.
پناهگاهِ لرزان
داوود فتحی، روانشناس کودک، وقتی از تفاوت خانههای ثابت و خانههای اجارهای سخن میگوید، بحث را از دیوار و سقف آغاز نمیکند؛ از «محله» شروع میکند. به باور او، نسلهای پیشین چیزی داشتند که امروز بهتدریج رنگ باخته است: زیستن در یک قلمرو انسانی. محله برای کودک، نه صرفاً یک محدوده شهری، بلکه بستر تولد، رشد و هویتیابی بود. کودک «بچهمحل» داشت؛ یعنی شبکهای از رابطههای پایدار که در آن دوستی، اعتماد، بازی، دعوا، آشتی و همدلی تمرین میشد. اما فرهنگ تازه، آپارتمانهای اجارهای را غالباً به چشم اقامتگاهی موقت میبیند؛ جایی برای ماندنِ کوتاه، پول جمع کردن و رفتن به خانهای بزرگتر یا محلهای بهتر. فتحی تأکید میکند این جابهجاییهای مکرر فقط کودکان را بیریشه نمیکند؛ حتی صاحبخانهها را نیز از هویت محلهای تهی میسازد و پیوندهای انسانی را فرسوده میکند.
او سپس به نقطه اصلی میرسد: کودک برای رشد سالم، به ثبات و امنیت نیاز دارد. خانه برای کودک فقط یک ساختمان نیست؛ یک پناهگاه روانی است. فتحی برای توضیح این معنا، مثال سادهای میآورد: درِ ورودی خانه پدریاش که در سال ۶۴ نصب شده بود و پس از خراب شدن، ناچار به تعویض آن شدند. واکنش خواهر و برادرها، غمی عجیب و ناگهانی بود؛ نه برای یک قطعه آهن، بلکه برای تکهای از حافظه. دری که گیر میکرد، سروصدا داشت و سالها با خاطرهها گره خورده بود. او میگوید اگر تعویض یک در چنین بار عاطفی سنگینی برای بزرگسالان دارد، اثرات جابهجاییهای مکرر بر کودک، بهمراتب عمیقتر و شکنندهتر است.
از نگاه این روانشناس، نقل مکانهای پیدرپی حس «پناه» و «تداوم» را مخدوش میکند. کودک هنوز فرصت نکرده بگوید این اتاق من است، این تخت من است، این خانه و محله ماست، که باید دوباره برود. نخستین پیام پنهانِ این وضعیت، احساس نداشتن کنترل است؛ اینکه کودک در زندگی بر هیچ چیز تسلط ندارد. نتیجه، کاهش اعتماد به محیط، تردید در اعتماد به اشیا و آدمها، و افزایش اضطراب و استرس است؛ اضطرابی که میتواند خود را در بیخوابی، اختلال در غذا خوردن و بیقراریهای مداوم نشان دهد.
ندا، مادر ۳۵ ساله دو کودک دبستانی، این واقعیت را از زبان زندگی روایت میکند: در هفت سال گذشته چهار بار اسبابکشی کردهاند. هر بار یا با صاحبخانه به مشکل خوردهاند یا اجاره بالا رفته است. و هر بار، کودکانش نه فقط خانه، که مدرسه، دوستان و حتی محل بازیشان را از دست دادهاند؛ گویی ناچار بودهاند بارها و بارها زندگی را از نو آغاز کنند.
کودکان و اضطراب اجاره
فشار اقتصادیِ اجارهنشینی، در بسیاری از خانههای شهری، تنها یک مسئله حسابداری نیست؛ یک اضطراب مزمن است که در سکوت، بر سقف زندگی مینشیند. ترس از افزایش ناگهانی اجارهبها، نگرانی از تمدید نشدن قرارداد، و هراسِ همیشگیِ «تخلیه»، والدین را در وضعیتی نگه میدارد که آرامش در آن، نه یک حق، بلکه یک استثناست. این تنشِ ممتد، به تعبیر دقیقتر، در خانه متوقف نمیماند؛ از ذهن والدین عبور میکند و به روان کودک میرسد.
داوود فتحی، روانشناس کودک، این پیوند را بیپرده توضیح میدهد: هرچه فشار اقتصادی سنگینتر شود، روابط خانوادگی آسیبپذیرتر میگردد. والدینی که زیر بار نگرانیهای معیشتی فرسودهاند، بهتدریج صبورتر نمیشوند؛ خستهتر میشوند، زودتر میرنجند، زودتر میخروشند و بیحوصلهتر میگردند. نتیجه، کاهش کیفیت ارتباط با فرزندان است؛ گفتوگو کمرنگ میشود، گوش دادن جای خود را به واکنشهای عصبی میدهد و خانه از فضای اطمینانبخش، به صحنهای پرتنش بدل میشود. کودک در چنین فضایی، حتی اگر با جملهای مستقیم تهدید نشود، ناامنی را حس میکند؛ زیرا کودکان، به تعبیر فتحی، «اسکنرهای» نیرومندیاند که اضطراب والدین را میخوانند، حتی وقتی والدین میکوشند نقش آرامش بازی کنند.
لیلا، مادر یک کودک، این حقیقت را با یک تجربه ساده روایت میکند: پسرش چند شب خوابش نبرده است؛ نه بهخاطر اتفاقی بیرونی، بلکه تنها به این دلیل که گفتوگوی پدر و مادر را شنیده بود؛ گفتوگویی درباره اینکه شاید دیگر نتوانند اجاره را بپردازند و ناچار شوند خانه را ترک کنند. گاهی یک جمله در آشپزخانه، برای کودک، معنای فرو ریختن پناهگاه است.
سیاستهای پایدار مسکن
اجارهنشینی صرفاً یک دغدغه اقتصادی فردی نیست، بلکه چالشی توسعهای است که با سیاستهای کلان مسکن، عدالت اجتماعی، عدالت آموزشی و سلامت روانی پیوند خورده است. نوسانات بازار، فقدان مالکیت پایدار و رشد اجارههای سرسامآور، تنها نمودهای اقتصادی این مسئلهاند و در پشت پرده، کودکان و خانوادهها هزینهای سنگین میپردازند. کارشناسان معتقدند که سیاستگذاریهای مؤثر میتواند این چرخه آسیب را کاهش دهد: سقفگذاری منطقی برای افزایش سالانه اجارهبها با در نظر گرفتن نرخ تورم، ساخت مسکن اجارهای با مالکیت دولتی یا مشارکتی برای اقشار کمدرآمد یا جوانان، و اجرای مالیات بر خانههای خالی و معاملات مکرر برای مقابله با احتکار و دلالی، نمونههایی از این راهکارها هستند. اعطای وام ودیعه با بهره پایین و بازپرداخت بلندمدت نیز میتواند فشار اقتصادی خانوادهها را کاهش دهد. با وجود آنکه این طرحها در اسناد مطرح شدهاند، اما در عمل اجرای کامل و مؤثر آنها همچنان ناموفق بوده و حاشیه امنی برای خانوادهها فراهم نکرده است. کارشناسان بر این باورند که ایجاد ثبات در بازار مسکن، نیازمند تعهد مستمر و نظارت دقیق است تا این ابزارهای کلان بتوانند نقش واقعی خود را در کاهش بیثباتی و آسیبهای روانی ایفا کنند. بدون سیاستهای پایدار، خانوادهها همچنان با استرس مداوم مواجهاند و کودکان، قربانی این بیثباتی خواهند بود.
راهکارهای خانوادهمحور
در سطح خرد، توجه به ابعاد عاطفی و روانی کودک، اهمیت همتراز با سیاستهای کلان دارد. دکتر داوود فتحی توصیه میکند والدین تلاش کنند جابهجاییها را کاهش دهند و خود را به یک ثبات نسبی برسانند. اجارهخانه نباید صرفاً ارزان بودن مدنظر باشد، بلکه شرایط زندگی و آرامش کودک نیز معیار باشد. گفتوگوی واضح و بدون اضطراب با کودک درباره علت نقلمکان، پرسیدن احساس او و همدلی با نگرانیهایش، از بار روانی اسبابکشی میکاهد. حفظ روتین روزمره، به هم نریختن برنامههای غذا، خواب، بازی و مدرسه و نگه داشتن ارتباط با دوستان قبلی از طریق تماس تصویری و بازدید برنامهریزی شده، به کودک حس ثبات میدهد. ورود به خانه جدید باید با ایجاد حس مالکیت همراه باشد؛ اجازه دهید کودک تصمیم بگیرد اتاقش را چگونه مدیریت کند و فضای شخصیاش را شکل دهد. گسترش ارتباط با همسایهها، حضور در پارک، مسجد، کتابخانه و کلاسها، علاوه بر سرگرمی، به کودک حس تعلق و پیوند اجتماعی میدهد. رابطه مستحکم والد و کودک، کلید پرورش امنیت روانی است؛ زیرا حتی اگر سقف بالای سر موقت باشد، حمایت عاطفی میتواند سپری در برابر آسیبهای اجارهنشینی باشد و زمینه رشد کودکانی ریشهدار و احساس امنیتدار را فراهم کند.
نقلمکانهای مکرر و گسست ریشهها
هر جابهجایی خانواده از یک محله به محلهای دیگر، فراتر از تغییر مکان فیزیکی است؛ کودکی که باید مدرسه، دوستان و شبکه حمایتی خود را ترک کند، ناگزیر با تجربهای از بیثباتی و فقدان پیوند اجتماعی روبهرو میشود. سازگاری با محیط جدید، هرچند ظاهراً ساده به نظر میرسد، در واقع فرایندی پیچیده و انرژیبر است؛ کودک باید اعتماد بسازد، روابط صمیمی ایجاد کند و خود را در جمع جدید جای دهد. اما در صورتی که جابهجاییها پیدرپی رخ دهند، این مسیر دشوار بارها و بارها قطع میشود و پیامد آن انزوای اجتماعی، بیاعتمادی نسبت به دیگران، افت تحصیلی و دشواری در هماهنگی با برنامه درسی جدید است. عزت نفس کودک نیز آسیب میبیند، زیرا او نمیتواند خود را در جمع تعریف کند و حس تعلقی نسبت به محیط ندارد.
حس تعلق، عنصر بنیادی هویت اجتماعی کودک است. محله نه فقط محدوده جغرافیایی، بلکه قلمروی اجتماعی اوست؛ کوچه، همسایه، دکهها و پارکها بخشهایی از حافظه و شخصیت او را شکل میدهند. تجربه «بچهمحل بودن» مهارتهای اجتماعی را پرورش میدهد: بازیهای گروهی، حل تعارض، همدلی و مشارکت در شبکه اجتماعی محلی، همه در دل روابط پایدار شکل میگیرند. وقتی کودک در محیطهای اجارهای موقت رشد میکند، این فرصتها از دست میرود. او یاد میگیرد که برقراری ارتباط دائمی دشوار است، زیرا میداند هیچ یک از این پیوندها پایدار نخواهد بود. نتیجه، کمرغبت شدن به تعامل، کاهش اعتماد به محیط و افراد، و احساس جدایی از جامعه پیرامون است. جابهجاییهای پیاپی، کودک را در مسیر رشد اجتماعی با خلأهای عمیق مواجه میسازد و به طور مستقیم، توانایی او در شکلدهی به هویت اجتماعی و تجربه تعلق واقعی را محدود میکند.
خانههای بیریشه
زمانی نهچندان دور، خانه مفهومی دیرسال و ماندگار داشت؛ جایی که میشد سالها، حتی نیم قرن، در آن زیست و پیر شد. خانهها فقط از آجر و ملات ساخته نمیشدند؛ در و دیوارشان با ساکنان رشد میکرد و مانند حافظهای انباشته، کودکیها و نوجوانیهای نسلهای پیاپی را در خود نگه میداشت. محله نیز صرفاً یک محدوده جغرافیایی نبود، بلکه شبکهای از روابط انسانی بود؛ همسایه، کوچه، مغازه، مدرسه و پارک، اجزای یک زیست مشترک و ریشهدار را میساختند. اکنون اما در سایه دیوارهای سیمانی شهر، کودکانی قد میکشند که خانه برایشان مفهومی موقت، ناپایدار و گاه اضطرابآور دارد. اجارهنشینی دیگر فقط یک انتخاب اقتصادی نیست؛ برای بسیاری از خانوادهها به ناگزیر به سبک زندگی بدل شده است. سبکی که هزینهاش را کودکان میپردازند؛ کودکانی که همچون پرندگان مهاجر، بارها آشیانه خود را عوض میکنند.
علیاکبر دهخدا «سکونت» را اقامت و آرامش معنا میکند؛ یعنی خانه باید محل دست یافتن به حس تعلق باشد. اما در خانههای اجارهای، بهویژه با قراردادهای کوتاهمدت و قواعد سختگیرانه مالکان، این حس غالباً مجال شکلگیری نمییابد. رووت وینهوون، جامعهشناس هلندی، در تفکیک شاخصهای رفاه از «اثر سخت» و «اثر نرم» سخن میگوید: داشتن یا نداشتن مسکن، اثر سخت رفاه است، اما کیفیت درکشده از سکونت، اثر نرم آن. مسئله امروز دقیقاً همین کیفیت است؛ کیفیتی که در زیست ناپایدار، فرسوده میشود.
طبق دادههای مرکز آمار ایران، حدود ۳۱ درصد مردم کشور مستأجرند و این رقم در تهران به ۵۱ درصد میرسد. نوسانهای ممتد بازار مسکن، مالکیت را برای بخش بزرگی از جامعه به رؤیایی دوردست بدل کرده و پیامد آن، افزایش اجارهنشینی و شکلگیری زندگیای است که بیثباتیاش نه فقط در اعداد اقتصادی، بلکه در روان کودکان و بنیان خانوادهها دیده میشود؛ کودکانی که در این بستر، از ثبات، امنیت عاطفی و حس تعلق محروم میمانند.
پناهگاهِ لرزان
داوود فتحی، روانشناس کودک، وقتی از تفاوت خانههای ثابت و خانههای اجارهای سخن میگوید، بحث را از دیوار و سقف آغاز نمیکند؛ از «محله» شروع میکند. به باور او، نسلهای پیشین چیزی داشتند که امروز بهتدریج رنگ باخته است: زیستن در یک قلمرو انسانی. محله برای کودک، نه صرفاً یک محدوده شهری، بلکه بستر تولد، رشد و هویتیابی بود. کودک «بچهمحل» داشت؛ یعنی شبکهای از رابطههای پایدار که در آن دوستی، اعتماد، بازی، دعوا، آشتی و همدلی تمرین میشد. اما فرهنگ تازه، آپارتمانهای اجارهای را غالباً به چشم اقامتگاهی موقت میبیند؛ جایی برای ماندنِ کوتاه، پول جمع کردن و رفتن به خانهای بزرگتر یا محلهای بهتر. فتحی تأکید میکند این جابهجاییهای مکرر فقط کودکان را بیریشه نمیکند؛ حتی صاحبخانهها را نیز از هویت محلهای تهی میسازد و پیوندهای انسانی را فرسوده میکند.
او سپس به نقطه اصلی میرسد: کودک برای رشد سالم، به ثبات و امنیت نیاز دارد. خانه برای کودک فقط یک ساختمان نیست؛ یک پناهگاه روانی است. فتحی برای توضیح این معنا، مثال سادهای میآورد: درِ ورودی خانه پدریاش که در سال ۶۴ نصب شده بود و پس از خراب شدن، ناچار به تعویض آن شدند. واکنش خواهر و برادرها، غمی عجیب و ناگهانی بود؛ نه برای یک قطعه آهن، بلکه برای تکهای از حافظه. دری که گیر میکرد، سروصدا داشت و سالها با خاطرهها گره خورده بود. او میگوید اگر تعویض یک در چنین بار عاطفی سنگینی برای بزرگسالان دارد، اثرات جابهجاییهای مکرر بر کودک، بهمراتب عمیقتر و شکنندهتر است.
از نگاه این روانشناس، نقل مکانهای پیدرپی حس «پناه» و «تداوم» را مخدوش میکند. کودک هنوز فرصت نکرده بگوید این اتاق من است، این تخت من است، این خانه و محله ماست، که باید دوباره برود. نخستین پیام پنهانِ این وضعیت، احساس نداشتن کنترل است؛ اینکه کودک در زندگی بر هیچ چیز تسلط ندارد. نتیجه، کاهش اعتماد به محیط، تردید در اعتماد به اشیا و آدمها، و افزایش اضطراب و استرس است؛ اضطرابی که میتواند خود را در بیخوابی، اختلال در غذا خوردن و بیقراریهای مداوم نشان دهد.
ندا، مادر ۳۵ ساله دو کودک دبستانی، این واقعیت را از زبان زندگی روایت میکند: در هفت سال گذشته چهار بار اسبابکشی کردهاند. هر بار یا با صاحبخانه به مشکل خوردهاند یا اجاره بالا رفته است. و هر بار، کودکانش نه فقط خانه، که مدرسه، دوستان و حتی محل بازیشان را از دست دادهاند؛ گویی ناچار بودهاند بارها و بارها زندگی را از نو آغاز کنند.
کودکان و اضطراب اجاره
فشار اقتصادیِ اجارهنشینی، در بسیاری از خانههای شهری، تنها یک مسئله حسابداری نیست؛ یک اضطراب مزمن است که در سکوت، بر سقف زندگی مینشیند. ترس از افزایش ناگهانی اجارهبها، نگرانی از تمدید نشدن قرارداد، و هراسِ همیشگیِ «تخلیه»، والدین را در وضعیتی نگه میدارد که آرامش در آن، نه یک حق، بلکه یک استثناست. این تنشِ ممتد، به تعبیر دقیقتر، در خانه متوقف نمیماند؛ از ذهن والدین عبور میکند و به روان کودک میرسد.
داوود فتحی، روانشناس کودک، این پیوند را بیپرده توضیح میدهد: هرچه فشار اقتصادی سنگینتر شود، روابط خانوادگی آسیبپذیرتر میگردد. والدینی که زیر بار نگرانیهای معیشتی فرسودهاند، بهتدریج صبورتر نمیشوند؛ خستهتر میشوند، زودتر میرنجند، زودتر میخروشند و بیحوصلهتر میگردند. نتیجه، کاهش کیفیت ارتباط با فرزندان است؛ گفتوگو کمرنگ میشود، گوش دادن جای خود را به واکنشهای عصبی میدهد و خانه از فضای اطمینانبخش، به صحنهای پرتنش بدل میشود. کودک در چنین فضایی، حتی اگر با جملهای مستقیم تهدید نشود، ناامنی را حس میکند؛ زیرا کودکان، به تعبیر فتحی، «اسکنرهای» نیرومندیاند که اضطراب والدین را میخوانند، حتی وقتی والدین میکوشند نقش آرامش بازی کنند.
لیلا، مادر یک کودک، این حقیقت را با یک تجربه ساده روایت میکند: پسرش چند شب خوابش نبرده است؛ نه بهخاطر اتفاقی بیرونی، بلکه تنها به این دلیل که گفتوگوی پدر و مادر را شنیده بود؛ گفتوگویی درباره اینکه شاید دیگر نتوانند اجاره را بپردازند و ناچار شوند خانه را ترک کنند. گاهی یک جمله در آشپزخانه، برای کودک، معنای فرو ریختن پناهگاه است.
سیاستهای پایدار مسکن
اجارهنشینی صرفاً یک دغدغه اقتصادی فردی نیست، بلکه چالشی توسعهای است که با سیاستهای کلان مسکن، عدالت اجتماعی، عدالت آموزشی و سلامت روانی پیوند خورده است. نوسانات بازار، فقدان مالکیت پایدار و رشد اجارههای سرسامآور، تنها نمودهای اقتصادی این مسئلهاند و در پشت پرده، کودکان و خانوادهها هزینهای سنگین میپردازند. کارشناسان معتقدند که سیاستگذاریهای مؤثر میتواند این چرخه آسیب را کاهش دهد: سقفگذاری منطقی برای افزایش سالانه اجارهبها با در نظر گرفتن نرخ تورم، ساخت مسکن اجارهای با مالکیت دولتی یا مشارکتی برای اقشار کمدرآمد یا جوانان، و اجرای مالیات بر خانههای خالی و معاملات مکرر برای مقابله با احتکار و دلالی، نمونههایی از این راهکارها هستند. اعطای وام ودیعه با بهره پایین و بازپرداخت بلندمدت نیز میتواند فشار اقتصادی خانوادهها را کاهش دهد. با وجود آنکه این طرحها در اسناد مطرح شدهاند، اما در عمل اجرای کامل و مؤثر آنها همچنان ناموفق بوده و حاشیه امنی برای خانوادهها فراهم نکرده است. کارشناسان بر این باورند که ایجاد ثبات در بازار مسکن، نیازمند تعهد مستمر و نظارت دقیق است تا این ابزارهای کلان بتوانند نقش واقعی خود را در کاهش بیثباتی و آسیبهای روانی ایفا کنند. بدون سیاستهای پایدار، خانوادهها همچنان با استرس مداوم مواجهاند و کودکان، قربانی این بیثباتی خواهند بود.
راهکارهای خانوادهمحور
در سطح خرد، توجه به ابعاد عاطفی و روانی کودک، اهمیت همتراز با سیاستهای کلان دارد. دکتر داوود فتحی توصیه میکند والدین تلاش کنند جابهجاییها را کاهش دهند و خود را به یک ثبات نسبی برسانند. اجارهخانه نباید صرفاً ارزان بودن مدنظر باشد، بلکه شرایط زندگی و آرامش کودک نیز معیار باشد. گفتوگوی واضح و بدون اضطراب با کودک درباره علت نقلمکان، پرسیدن احساس او و همدلی با نگرانیهایش، از بار روانی اسبابکشی میکاهد. حفظ روتین روزمره، به هم نریختن برنامههای غذا، خواب، بازی و مدرسه و نگه داشتن ارتباط با دوستان قبلی از طریق تماس تصویری و بازدید برنامهریزی شده، به کودک حس ثبات میدهد. ورود به خانه جدید باید با ایجاد حس مالکیت همراه باشد؛ اجازه دهید کودک تصمیم بگیرد اتاقش را چگونه مدیریت کند و فضای شخصیاش را شکل دهد. گسترش ارتباط با همسایهها، حضور در پارک، مسجد، کتابخانه و کلاسها، علاوه بر سرگرمی، به کودک حس تعلق و پیوند اجتماعی میدهد. رابطه مستحکم والد و کودک، کلید پرورش امنیت روانی است؛ زیرا حتی اگر سقف بالای سر موقت باشد، حمایت عاطفی میتواند سپری در برابر آسیبهای اجارهنشینی باشد و زمینه رشد کودکانی ریشهدار و احساس امنیتدار را فراهم کند.
نقلمکانهای مکرر و گسست ریشهها
هر جابهجایی خانواده از یک محله به محلهای دیگر، فراتر از تغییر مکان فیزیکی است؛ کودکی که باید مدرسه، دوستان و شبکه حمایتی خود را ترک کند، ناگزیر با تجربهای از بیثباتی و فقدان پیوند اجتماعی روبهرو میشود. سازگاری با محیط جدید، هرچند ظاهراً ساده به نظر میرسد، در واقع فرایندی پیچیده و انرژیبر است؛ کودک باید اعتماد بسازد، روابط صمیمی ایجاد کند و خود را در جمع جدید جای دهد. اما در صورتی که جابهجاییها پیدرپی رخ دهند، این مسیر دشوار بارها و بارها قطع میشود و پیامد آن انزوای اجتماعی، بیاعتمادی نسبت به دیگران، افت تحصیلی و دشواری در هماهنگی با برنامه درسی جدید است. عزت نفس کودک نیز آسیب میبیند، زیرا او نمیتواند خود را در جمع تعریف کند و حس تعلقی نسبت به محیط ندارد.
حس تعلق، عنصر بنیادی هویت اجتماعی کودک است. محله نه فقط محدوده جغرافیایی، بلکه قلمروی اجتماعی اوست؛ کوچه، همسایه، دکهها و پارکها بخشهایی از حافظه و شخصیت او را شکل میدهند. تجربه «بچهمحل بودن» مهارتهای اجتماعی را پرورش میدهد: بازیهای گروهی، حل تعارض، همدلی و مشارکت در شبکه اجتماعی محلی، همه در دل روابط پایدار شکل میگیرند. وقتی کودک در محیطهای اجارهای موقت رشد میکند، این فرصتها از دست میرود. او یاد میگیرد که برقراری ارتباط دائمی دشوار است، زیرا میداند هیچ یک از این پیوندها پایدار نخواهد بود. نتیجه، کمرغبت شدن به تعامل، کاهش اعتماد به محیط و افراد، و احساس جدایی از جامعه پیرامون است. جابهجاییهای پیاپی، کودک را در مسیر رشد اجتماعی با خلأهای عمیق مواجه میسازد و به طور مستقیم، توانایی او در شکلدهی به هویت اجتماعی و تجربه تعلق واقعی را محدود میکند.
ارسال دیدگاه




