وقتی قفل‌های تاریخ شکست

وقتی قفل‌های تاریخ شکست

مهشید مهدی‌زاده روزنامه‌نگار




آمریکا به یک کشور مستقل حمله کرد و رئیس‌جمهور قانونی آن را ربود. همین یک جمله، برای درک بزرگی اتفاقی که در آغاز سال ۲۰۲۶ رخ داد، کافی است. دونالد ترامپ کاری کرد که پس از جنگ جهانی دوم به‌عنوان خط قرمز نظم جهانی شناخته می‌شد؛ خط قرمزی که حتی دیکتاتورهای کلاسیک هم از عبور علنی از آن پرهیز داشتند. اما ترامپ عبور کرد، با کنفرانس خبری، لحن پیروزمندانه و وعده تصاحب نفت. او می‌خواهد در تاریخ بماند؛ حتی اگر تاریخ، این ماندن را با علامت تعجب ثبت کند.

رئیس‌جمهوری که دزدیده شد
حمله نظامی آمریکا به ونزوئلا، با عملیاتی سریع و از پیش طراحی‌شده آغاز شد و خیلی زود به بازداشت نیکلاس مادورو انجامید. رئیس‌جمهور مستقر یک کشور مستقل، نه با رأی پارلمان برکنار شد و نه در نتیجه یک روند حقوقی بین‌المللی، بلکه در یک عملیات نظامی دستگیر و به خاک آمریکا منتقل شد. بدون دادگاه، بدون حکم معتبر و بدون حتی زحمت حفظ ظاهر قانون. رئیس‌جمهور یک کشور را برداشتند و بردند. این اتفاق فقط یک عملیات نظامی نبود؛ شکستن رسمی قاعده‌ای بود که جهان پس از ویرانی‌های جنگ جهانی دوم بر سر آن به توافق رسید. این قاعده ساده بود: کشورها حق ندارند به یکدیگر حمله کنند و رهبران یکدیگر را بربایند. حتی در تاریک‌ترین فصل‌های قرن بیستم، این کار قفل بود؛ نه از سر انسان‌دوستی، بلکه به این دلیل ساده که شکستن آن، درِ هرج‌ومرج را باز می‌کرد. ترامپ اما نشان داد برای دیده شدن، حاضر است همان قفل‌ها را بشکند. کیفرخواستی که هم‌زمان با بازداشت مادورو صادر شد، اتهام «توطئه مواد مخدر» را پیش می‌کشید؛ اتهامی که حتی رسانه‌های جریان اصلی آمریکا هم آن را جدی نگرفتند. ونزوئلا نه تولیدکننده اصلی کوکائین است و نه شاهراه قاچاق آن به ایالات متحده. اما در این نمایش، حقیقت نقش اول را ندارد. آنچه مهم است، تصویر قدرت و نمایش اراده است.

نفت مهم‌تر از مردم
ترامپ این مواضع را در مارالاگو اعلام کرد؛ اقامتگاه شخصی‌اش در فلوریدا که در سال‌های اخیر بیش از آنکه شبیه خانه یک رئیس‌جمهور باشد، به اتاق فرمان سیاست خارجی آمریکا تبدیل شده است. جایی بیرون از کاخ سفید و بیرون از نهادهای رسمی، اما درست در مرکز تصمیم‌هایی که سرنوشت کشورها را تغییر می‌دهد. او در همانجا گفت آمریکا ونزوئلا را «اداره» خواهد کرد، گفت صنعت نفت این کشور را آمریکا ساخته و ملی شدن آن دزدی بوده است، گفت شرکت‌های بزرگ آمریکایی می‌آیند، میلیاردها دلار خرج می‌کنند و شروع به پول درآوردن می‌کنند. در این روایت، ونزوئلا یک کشور نیست؛ یک دارایی است که باید دوباره مدیریت شود. در این تصویر، مردم تقریباً غایبند. نه سخنی از زندگی روزمره‌شان هست، نه از صف‌های دارو، نه از بیمارستان‌هایی که با کمبود دست‌وپنجه نرم می‌کنند. مردم، فقط پس‌زمینه‌اند؛ سیاهی‌لشکر یک نمایش پرخرج. مسئله اصلی نفت است و قدرت و این تصور ساده‌انگارانه که می‌شود با زور نظامی، یک کشور را «درست» کرد.
تناقض‌ها اما فریاد می‌زنند. ترامپ اگر واقعاً دغدغه مبارزه با مواد مخدر داشت، لازم نبود تا کاراکاس پیش برود. او تنها چند هفته پیش، رئیس‌جمهور سابق هندوراس را که به قاچاق صدها تُن کوکائین محکوم شده بود، عفو کرد. این تناقض، بی‌نیاز از هر توضیح اضافی است.

تاریخ با این نمایش مهربان نیست
واکنش منطقه، سریع، صریح و نگران‌کننده بود. رئیس‌جمهور کلمبیا این اقدام را تعرض مستقیم به حاکمیت کشورهای آمریکای لاتین دانست و آن را بازگشت به سیاست‌های مداخله‌جویانه‌ای خواند که دهه‌ها پیش، منطقه را بی‌ثبات کرده بود. شیلی هشدار داد مسئله فقط ونزوئلا نیست؛ امروز کاراکاس است و فردا می‌تواند هر پایتخت دیگری باشد که منافعش با واشنگتن هم‌راستا نیست.
مکزیک با لحنی حساب‌شده گفت همکاری ممکن است، اما تبعیت هرگز؛ پیامی روشن از کشوری که بارها طعم فشار و تهدید را چشیده است. برزیل اما بی‌پرده‌تر سخن گفت و اعلام کرد حمله به ونزوئلا عبور از خطی خطرناک است؛ خطی که جهان را به سمت بی‌ثباتی، ناامنی و قانون جنگل سوق می‌دهد. تأکید برزیل روشن بود: مشروعیت بین‌المللی با قدرت نظامی ساخته نمی‌شود و شکستن قواعد، به‌زودی گریبان همه را خواهد گرفت.
ترامپ شاید این اقدام را نشانه بازگشت قدرت بداند، اما تاریخ معمولاً با چنین نمایش‌هایی مهربان نیست. قدرتی که قانون را کنار می‌زند، خیلی زود می‌فهمد که زور، جای قاعده را پر نمی‌کند. او می‌خواست در تاریخ بماند؛ حالا مانده است، اما نه به‌عنوان معمار نظم، بلکه به‌عنوان کسی که برای دیده شدن، قفل‌های بعد از جنگ جهانی دوم را شکست. تاریخ معمولاً این جور ماندن‌ها را با طعنه ثبت می‌کند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه