
پای بچه منو میبندی به میز؟
اگر کمی در فضاهای مربوط به کودکان خردسال و پای گفتوگوی مردم بنشینیم، متوجه میشویم که مهد کودک موضوع بسیار مهمی برای بحث والدین در این فضاهاست.
«بچه رو کجا میفرستی؟»، «چی یادش میدن؟»، «غذاش خوبه؟»، «میگن فلان مهد به بچهها خوابآور میده!»
مریم مادر شاغلی است که دخترش را از هفت صبح تا شش عصر به مهد میسپارد. او از این بابت خوشحال نیست ولی میگوید چارهای ندارد: «من سرپرست دخترم هستم. بنابراین باید کار کنم. در یکی از کارخانههای شهرک صنعتی، ناظر کیفیت هستم. مسئولیتم هم سنگین است. صبح زود باید راه بیفتم که بتوانم سر وقت کارت بزنم.»
او میگوید: «با اینکه حداقل ده تا مهد کودک را در منطقه خودمان گشتم و سعی کردم بهترینشان را انتخاب کنم، باز تمام روز اضطراب دارم. همهاش به مسئول مهد زنگ میزنم که چک کنم بچه ناهار خورده؟ دلدرد ندارد؟ آنها هم شاکی هستند و مستقیم و غیرمستقیم میگویند که نباید اینقدر مزاحمشان شوم. ولی من مادرم! باید این را درک کنند. بعضی وقتها که مشکلی هست برای مربی بچه پیام میگذارم اما دیر جوابم را میدهد. میگوید 15 تا بچه دیگر هم هستند که باید مدام به والدینشان پاسخگو باشد. این برای من قانعکننده نیست. وقتی سر و کار شما با کودکان است، باید این را هم بپذیرید که چه مسئولیت بزرگی به عهده گرفتهاید.»
افشین پدر دو پسر دوقلو است. او و همسرش هردو کارمند هستند. خانواده هردو در شهر دوری زندگی میکنند. بنابراین تمام مسئولیت دوقلوها روی دوش خودشان است. او میگوید: «من فکر نمیکنم مربیهای مهد زیاد باسواد باشند. بچههای من در کلاس حرفهای بد یاد میگیرند. رفتارهای عجیب و غریبی با خودشان به خانه میآورند. این نتیجه چیست؟ یا مربی تمام مدت بالای سرشان نیست، یا اینکه نمیداند چطور باید آنها را کنترل کند.»
افشین میافزاید: «هرسال هم شهریه زیاد میشود. این افزایش تناسبی با افزایش درآمد من و همسرم ندارد. تازه هرروز غروب که خسته از سر کار برمیگردیم، مربی یادش میافتد پیغام بدهد که فلان چیز را برای بچهها بخرید که فردا فلان کاردستی را درست کنند. در صورتی که همان اول سال یک عالمه پول بابت لوازم التحریر و خردهریزهای دیگر از ما گرفتهاند.»
سلیمه مادری است که پسرش در چهار و نیم سالگی تشخیص بیشفعالی گرفت. به گفته خودش موضوع آنقدر حاد نبود که بخواهند به آموزش متفاوتی برای او فکر کنند. او میگوید: «من خودم معلم هستم. تمام مشکلات را درک میکنم. از صبح تا ظهر با انواع و اقسام بچهها سر و کله میزنم. انتظار زیادی هم ندارم. اما شما فکرش را بکن، یک روزی من متوجه شدم پای بچه مرا به میز بسته بودند. خونم به جوش آمد و رفتم مهد کودک را روی سرشان خراب کنم. جوابی که گرفتم این بود که گفتند مربی نمیتواند جلوی شیطنت او را بگیرد و گفتند کار آنها بهتر از بعضی مهدهاست که به بچه بیشفعال دیفن هیدرامین میدهند تا بخوابد! این جوابی است که دادند و من هم فوراً بچهام را برداشتم و آوردم بیرون.»
او توضیح میدهد: «تصمیم گرفتم بچه را فقط و فقط در مهدی ثبتنام کنم که دوربین مداربستهاش تمام مدت به گوشیام وصل باشد. راستش دیگر به هیچ مربیای اعتماد ندارم. انصاف ندارند.»
«بچه رو کجا میفرستی؟»، «چی یادش میدن؟»، «غذاش خوبه؟»، «میگن فلان مهد به بچهها خوابآور میده!»
مریم مادر شاغلی است که دخترش را از هفت صبح تا شش عصر به مهد میسپارد. او از این بابت خوشحال نیست ولی میگوید چارهای ندارد: «من سرپرست دخترم هستم. بنابراین باید کار کنم. در یکی از کارخانههای شهرک صنعتی، ناظر کیفیت هستم. مسئولیتم هم سنگین است. صبح زود باید راه بیفتم که بتوانم سر وقت کارت بزنم.»
او میگوید: «با اینکه حداقل ده تا مهد کودک را در منطقه خودمان گشتم و سعی کردم بهترینشان را انتخاب کنم، باز تمام روز اضطراب دارم. همهاش به مسئول مهد زنگ میزنم که چک کنم بچه ناهار خورده؟ دلدرد ندارد؟ آنها هم شاکی هستند و مستقیم و غیرمستقیم میگویند که نباید اینقدر مزاحمشان شوم. ولی من مادرم! باید این را درک کنند. بعضی وقتها که مشکلی هست برای مربی بچه پیام میگذارم اما دیر جوابم را میدهد. میگوید 15 تا بچه دیگر هم هستند که باید مدام به والدینشان پاسخگو باشد. این برای من قانعکننده نیست. وقتی سر و کار شما با کودکان است، باید این را هم بپذیرید که چه مسئولیت بزرگی به عهده گرفتهاید.»
افشین پدر دو پسر دوقلو است. او و همسرش هردو کارمند هستند. خانواده هردو در شهر دوری زندگی میکنند. بنابراین تمام مسئولیت دوقلوها روی دوش خودشان است. او میگوید: «من فکر نمیکنم مربیهای مهد زیاد باسواد باشند. بچههای من در کلاس حرفهای بد یاد میگیرند. رفتارهای عجیب و غریبی با خودشان به خانه میآورند. این نتیجه چیست؟ یا مربی تمام مدت بالای سرشان نیست، یا اینکه نمیداند چطور باید آنها را کنترل کند.»
افشین میافزاید: «هرسال هم شهریه زیاد میشود. این افزایش تناسبی با افزایش درآمد من و همسرم ندارد. تازه هرروز غروب که خسته از سر کار برمیگردیم، مربی یادش میافتد پیغام بدهد که فلان چیز را برای بچهها بخرید که فردا فلان کاردستی را درست کنند. در صورتی که همان اول سال یک عالمه پول بابت لوازم التحریر و خردهریزهای دیگر از ما گرفتهاند.»
سلیمه مادری است که پسرش در چهار و نیم سالگی تشخیص بیشفعالی گرفت. به گفته خودش موضوع آنقدر حاد نبود که بخواهند به آموزش متفاوتی برای او فکر کنند. او میگوید: «من خودم معلم هستم. تمام مشکلات را درک میکنم. از صبح تا ظهر با انواع و اقسام بچهها سر و کله میزنم. انتظار زیادی هم ندارم. اما شما فکرش را بکن، یک روزی من متوجه شدم پای بچه مرا به میز بسته بودند. خونم به جوش آمد و رفتم مهد کودک را روی سرشان خراب کنم. جوابی که گرفتم این بود که گفتند مربی نمیتواند جلوی شیطنت او را بگیرد و گفتند کار آنها بهتر از بعضی مهدهاست که به بچه بیشفعال دیفن هیدرامین میدهند تا بخوابد! این جوابی است که دادند و من هم فوراً بچهام را برداشتم و آوردم بیرون.»
او توضیح میدهد: «تصمیم گرفتم بچه را فقط و فقط در مهدی ثبتنام کنم که دوربین مداربستهاش تمام مدت به گوشیام وصل باشد. راستش دیگر به هیچ مربیای اعتماد ندارم. انصاف ندارند.»
ارسال دیدگاه