
نقش نخبگان در تغییر جامعه
گفتاری از محمود سریعالقلم در باب عقلانیت و توسعه
این روزها هرجای کشور میرویم، همه دنبال تغییر و در انتظار یک تحول هستند. ذهن همه به قدری مشغول این تحول است که در پی راه حلهایی هستند که چطور کیفیت زندگی ما بهتر شود. متون توسعه به ما میگوید برای تغییر و تحول دو راه وجود دارد؛ یکی راه جامعهمحور و یکی هم راه نخبگانمحور. ما در دنیا سه کشور داریم که از طریق جامعه عوض شدهاند؛ انگلستان، آلمان و فرانسه. این سه کشور اروپای غربی به واسطه بارور شدن فرهنگ مدنی و تشکل بخش خصوصی و تجاری طی دو قرن نهایتاً حاکمیتها را مجبور به تغییر کردند. حاکمیت کمکم عقب نشست و امتیاز داد و جامعه و تصمیمگیریهای جامعه مقدم بر تصمیمگیریها، خواستهها و سلایق حاکمان شد. اما بقیه جهان همه بدون استثنا تحتتأثیر نخبگان تغییر کردند، حتی کشورآمریکا. آمریکا توسط حدود 50 نفر که میاندیشیدند، متون خوانده بودند و همه تاجر و کارآفرین بودند برپا شد. در ژاپن تحول از حاکمیت شروع شد. تحول در چین از حاکمیت و نخبگان آغاز شد. اگر آقای چوئن لای نمیتوانست در اندیشههای مائو تغییر ایجاد کند، امروز چین همچنان یک کشور فقیر بالای یک میلیارد نفر بود که در کنار ژاپن قدرتمند و ثروتمند، و کره جنوبی بسیار کوچک، نمیتوانست در عرصه اقتصاد و سیاست، حضور خود را رقم بزند. تمام کشورهای شرق اروپا، کشورهای مرکزی آمریکای لاتین و آمریکای جنوبی بدون استثنا از طریق دانش، اجماع و تشخیص نخبگان ابزاری و سیاسی تغییر پیدا کردند. شاید درست هم این باشد که جامعه کشور را عوض کند، این مطلوب همه است اما تغییر از طریق جامعه بسیار زمانمند است. در سال 1855 در کشور انگلستان، حدود 6000 رمان چاپشده وجود داشت. یعنی، مردم انگلستان در قرن نوزدهم اینقدر کتاب میخواندند. مردم آگاهی و دانش داشتند و تشخیص میدادند که توانستند پارلمان انگلیس را مجبور کنند رویههای خود را عوض کند. همینطور در آلمان و در کشور بسیار پیچیده فرانسه. اما در بقیه دنیا، مردم آن سطح از آگاهی را نداشتند و نخبگان بودند که تشخیص میدادند. در ژاپن حاکمیت بود که در سال 1869 تشخیص داد که کشور باید صنعتی شود. باید به این نکته توجه کرد که راه نخبگان سریعتر است و مسئله این نیست که بهترین راه است. نخبگان وقتی تشخیص دهند، مردم را همراه خود میکنند. تشخیص آنها از شرایط داخلی و بینالمللی، این تغییر را ایجاد میکند. اگر ما ایرانیان اجازه دهیم که وقایع ما را تغییر دهد - که معمولاً تاریخ ما اینگونه بوده- خواهیم باخت. سفیر انگستان در ایران نخستوزیر ایران را میبیند و میگوید اعلیحضرت باید سوار ماشین شوند، به بندرعباس بروند و از کشور خارج شوند. در کشور ما وقایعی که حوزه اقتصاد و سیاست را تغییر داده بسیار فراون است و ما همواره نظارهگر این تحولات تاریخی ایران بودهایم. اگر میخواهیم که خود قائل به تغییر و عامل تغییر باشیم اولاً باید دانش زیادی پیدا کنیم، ثانیاً باید تشکل داشته باشیم. آن سه کشوری که من نام بردم به این دو ویژگی مجهز بودند. ما بدون دانش و تشکل نمیتوانیم تغییر ایجاد کنیم. من میخواهم همه شما را به صبر تاریخی دعوت کنم. اگر متون توسعه را بخوانید، اگر تاریخ مکزیک، اندونزی و چین را بخوانید، میبینید که چقدر زحمت کشیدند تا شرایط را برای تغییر و تحول ایجاد کنند. من به سهم خود از سال 1370 تاکنون تلاش کردم این دانش را به عنوان یک نفر در میان هزاران نفر دانشگاهی ایجاد کنم.
الزامات دستیابی به توسعه
برای اینکه آگاهی ایجاد کنیم و دانش خود را افزایش دهیم، تا هرچه سریعتر تغییر کنیم و نخبگان سیاسی و مسئولان ما متوجه شوند که کشور باید تغییر کند، به نظر من باید در چهار حوزه اتفاقات بسیار مهمی بیفتد. بنا بر دانش و تجربه، مادامی که در این چهار حوزه اتفاقی نیفتد -بهخصوص در پنج سال آینده- ایران فرصت توسعه را برای همیشه از دست خواهد داد. نکته اول یک بحث حقوقی است و به علم بسیار مهم و مقدس حقوق برمیگردد. تمام کشورهایی که پیشرفت کردند، اعم از آنهایی که جامعه تغییرشان داده و آنهایی که حکومت خودش باعث تغییر شده، این وجه را دارند. بدون این اتفاق ما نباید به انتظار توسعه و پیشرفت ایران بنشینیم. یک اصل دیگر تفکیک قدرت سیاسی از قدرت اقتصادی است. این چالش بسیار بزرگی برای یک کشور کهن و قدیمی است که همیشه حاکمیت بر تمام شئون جامعه و بر تمام منابع آن مالکیت و نفوذ داشته است. این اتفاق مهم، بنا بر تفسیر فیلسوف بزرگی مثل آیزایا برلین، مقدمه تحول در یک کشور است. برلین میگوید، مادامی که در یک کشور قدرت سیاسی از قدرت اقتصادی تفکیک نشود نباید انتظار آزادی در آن جامعه داشت. وقتی قدرت سیاسی، اقتصادی، رسانه و غیره متمرکز باشد نمیتوانیم منتظر آزادی رسانه، آزادی اندیشه و قدرت تشخیص شهروندان بنشینیم. نکته دیگر این است که در نظام بینالملل موجود، در جهانی که من و شما در آن زندگی میکنیم -شاید بیست سال پیش را در نظر بگیریم- این نکته صحت نداشت اما الان با توجه به تحولاتی که در دنیا هست، و با توجه به اطلاعاتی که داریم و تجربهای که کشورها دارند، هیچ کشوری نمیتواند رشد و توسعه پیدا کند مگر اینکه با سه قدرت بزرگ جهان رابطه نرمال داشته باشد. بدون رابطه نرمال با این سه قدرت امکان پیشرفت نیست. حالا بین اینها یک درجهبندی هست. فرض کنید بین چین و روسیه، بین چین و آمریکا، هرکدام از اینها بنابر شرایطی که یک کشور در میان کشورها دارد مزایایی دارند. تا زمانی که ما این رابطه را نداشته باشیم نمیتوانیم از فرصتها و توانمندیهای این سه قدرت بزرگ بهرهبرداری کنیم. هند با هر سه کشور همکاری میکند. از هر سه کشور بهرهبرداری میکند و توان مهم بازی اقتصادی و سیاسی را بین سه قطب و قدرت جهان به دست میآورد. مورد بعد ورود به اقتصاد جهانی است. همه جای دنیا در حوزه سیاست یک بخش خاکستری داریم. آمریکا، بهرغم اینکه یک کشور دموکراتیک است، یک بخش خاکستری دارد و حدود 20 درصد یک بخش خاکستری را در خود حمل میکند. منظور من از خاکستری این است که این کشورها یک بخش دارند که سیاست آن پوشیده است. روسیه 90 درصد خاکستری است، چین 60 درصد. خاکستری بودن در ذات سیاست است اما در حوزه اقتصاد کشورها اگر شفاف نباشند رشد نمیکنند. کشور سنگاپور در حوزه سیاست تا 70 درصد خاکستری است، اما در حوزه اقتصاد صددرصد شفاف است. مکزیک در هر دو حوزه به سرعت به سمت شفافیت در حال حرکت است. چین کمونیست تقریباً تا 90 درصد طبق دانش و مشاهدات خودم در حوزه اقتصاد شفاف است. ژاپنیها یک قرن پیش تصمیم گرفتند که در حوزه اقتصاد شفاف شوند. کشور هند بیست سال است که تصمیم گرفته در حوز اقتصاد شفاف باشد. به همان تناسبی که شفافیت در اقتصاد هند به وجود آمده، به همان میزان هم مشروعیت داخلی افزایش پیدا کرده و هم اعتبار و احترام جهانیاش ارتقا یافته است. ورود به اقتصاد جهانی برای شفافیت اقتصادی یک امر ضروری است. مادامی که یک کشور به اقتصاد جهانی وارد نشود، نه رقابت در بازارهای آن معنا دارد نه کارآمدی تحقق مییابد و نه بهرهبرداری از منابع ملی امکانپذیر است. همه ما در یک دایره وسیع بینالمللی میتوانیم از آنچه در اختیار داریم بهرهبرداری کنیم. تا وقتی وارد این دوایر جهانی نشویم، بسیاری از بخشهای اقتصادی ما چون فقط در انحصار داخل هستند، در ناکارآمدی سیر خواهند کرد. نکته آخر اینکه، شاید یک بحث اندیشهای باشد و از آنهای دیگر به مراتب سختتر. اینجا به حیطه کار ما دانشگاهیان و برخی از شما دوستان که در رسانه و نویسنده هستید برمیگردد، و کار بسیار سختی است. چون من از منظر تاریخی به آن نگاه میکنم، حاکمیت و تمام جناحهای سیاسی در کشور ما، باید به اجماع برسند که مهمترین هدف ما ایرانیان تولید ثروت است. ما باید بیاییم یک بار برای همیشه در میان خودمان این لغت را یک واژه معمولی و مثبت ببینیم. تاریخ چپ در ایران این واژه را تخریب کرده است. این واژه بسیار مثبتی که در طول تاریخ، ما ایرانیان آن را سپاس میداشتیم. تاریخ ما ایرانیان تاریخ جهانمداری است. ایرانیان در تمام کریدورهای بینالمللی بودهاند. برای اینکه بتوانیم از سه قطب جهانی بهرهبرداری کنیم، باید تولید ثروت را مبنا قرار دهیم. ثروت یعنی چه؟ یعنی اینکه یک کشور اضافه بر هزینههای خود درآمد و پسانداز داشته باشد. کشور چین الان در دنیا 500 مرکز بسط اندیشههای کنفوسیوس دارد. چرا چین میتواند چنین کاری انجام دهد؟ بهخاطر اینکه چین قدرت مالی دارد. چرا در زمان مائو نمیتوانست چنین اقدامی کند، برای اینکه عمده مردم چین در فقر زندگی میکردند. میخواهم نتیجه بگیرم که اگر ملتی میخواهد هویت خود را حفظ کند با تمام شاخههایی که هویت میتواند برای ما ایرانیان داشته باشد، بدون منابع مالی، بدون ثروت و بدون تولید، بقای هویت نیز امکانپذیر نیست. باید به آن جزم اساسی، به آن کانون و به آن باور برسیم که مسئله اصلی ما تولید ثروت، و از الزامات تولید ثروت رابطه با جهان است، رابطه با تخصص است، با کریدورهای سیاست جهانی است. تا وقتی این را تشخیص ندهیم، همچنان در سیکل هرج و مرجهای متنوع خواهیم بود. اگر به دو میلیون بشکه نفت برسیم فقط بقا خواهیم داشت. برای اینکه ایران بتواند به ثروت برسد، ساختار عمرانی خود را بسط دهد و مردم ایران با کیفیت زندگی کنند، با واقعیتهای اقتصادی که این کشور دارد، ما باید به مرز چهار تا پنج میلیون بشکه نفت برای صادرات برسیم. البته من این را در میانمدت عرض میکنم. امیدوارم، با این همه تواناییهایی که در این کشور، بهخصوص در میان جوانان، وجود دارد، کشور ما از این خامفروشی پرهیز کند و در آیندهای نه چندان دور وارد صحنههای تِک و هوش مصنوعی دنیا شود و یکی از هابهای مهم جهانی باشد. در کوتاه الی میانمدت، برای اینکه کشور خود را با شرایط داخلی و بینالمللی انطباق دهد، نیازمند تولید نفت در حد چهار تا پنج میلیون بشکه است. در نهایت امیدوارم فرصت داشته باشیم که کار فکری و دانشی در جامعه انجام دهیم.
الزامات دستیابی به توسعه
برای اینکه آگاهی ایجاد کنیم و دانش خود را افزایش دهیم، تا هرچه سریعتر تغییر کنیم و نخبگان سیاسی و مسئولان ما متوجه شوند که کشور باید تغییر کند، به نظر من باید در چهار حوزه اتفاقات بسیار مهمی بیفتد. بنا بر دانش و تجربه، مادامی که در این چهار حوزه اتفاقی نیفتد -بهخصوص در پنج سال آینده- ایران فرصت توسعه را برای همیشه از دست خواهد داد. نکته اول یک بحث حقوقی است و به علم بسیار مهم و مقدس حقوق برمیگردد. تمام کشورهایی که پیشرفت کردند، اعم از آنهایی که جامعه تغییرشان داده و آنهایی که حکومت خودش باعث تغییر شده، این وجه را دارند. بدون این اتفاق ما نباید به انتظار توسعه و پیشرفت ایران بنشینیم. یک اصل دیگر تفکیک قدرت سیاسی از قدرت اقتصادی است. این چالش بسیار بزرگی برای یک کشور کهن و قدیمی است که همیشه حاکمیت بر تمام شئون جامعه و بر تمام منابع آن مالکیت و نفوذ داشته است. این اتفاق مهم، بنا بر تفسیر فیلسوف بزرگی مثل آیزایا برلین، مقدمه تحول در یک کشور است. برلین میگوید، مادامی که در یک کشور قدرت سیاسی از قدرت اقتصادی تفکیک نشود نباید انتظار آزادی در آن جامعه داشت. وقتی قدرت سیاسی، اقتصادی، رسانه و غیره متمرکز باشد نمیتوانیم منتظر آزادی رسانه، آزادی اندیشه و قدرت تشخیص شهروندان بنشینیم. نکته دیگر این است که در نظام بینالملل موجود، در جهانی که من و شما در آن زندگی میکنیم -شاید بیست سال پیش را در نظر بگیریم- این نکته صحت نداشت اما الان با توجه به تحولاتی که در دنیا هست، و با توجه به اطلاعاتی که داریم و تجربهای که کشورها دارند، هیچ کشوری نمیتواند رشد و توسعه پیدا کند مگر اینکه با سه قدرت بزرگ جهان رابطه نرمال داشته باشد. بدون رابطه نرمال با این سه قدرت امکان پیشرفت نیست. حالا بین اینها یک درجهبندی هست. فرض کنید بین چین و روسیه، بین چین و آمریکا، هرکدام از اینها بنابر شرایطی که یک کشور در میان کشورها دارد مزایایی دارند. تا زمانی که ما این رابطه را نداشته باشیم نمیتوانیم از فرصتها و توانمندیهای این سه قدرت بزرگ بهرهبرداری کنیم. هند با هر سه کشور همکاری میکند. از هر سه کشور بهرهبرداری میکند و توان مهم بازی اقتصادی و سیاسی را بین سه قطب و قدرت جهان به دست میآورد. مورد بعد ورود به اقتصاد جهانی است. همه جای دنیا در حوزه سیاست یک بخش خاکستری داریم. آمریکا، بهرغم اینکه یک کشور دموکراتیک است، یک بخش خاکستری دارد و حدود 20 درصد یک بخش خاکستری را در خود حمل میکند. منظور من از خاکستری این است که این کشورها یک بخش دارند که سیاست آن پوشیده است. روسیه 90 درصد خاکستری است، چین 60 درصد. خاکستری بودن در ذات سیاست است اما در حوزه اقتصاد کشورها اگر شفاف نباشند رشد نمیکنند. کشور سنگاپور در حوزه سیاست تا 70 درصد خاکستری است، اما در حوزه اقتصاد صددرصد شفاف است. مکزیک در هر دو حوزه به سرعت به سمت شفافیت در حال حرکت است. چین کمونیست تقریباً تا 90 درصد طبق دانش و مشاهدات خودم در حوزه اقتصاد شفاف است. ژاپنیها یک قرن پیش تصمیم گرفتند که در حوزه اقتصاد شفاف شوند. کشور هند بیست سال است که تصمیم گرفته در حوز اقتصاد شفاف باشد. به همان تناسبی که شفافیت در اقتصاد هند به وجود آمده، به همان میزان هم مشروعیت داخلی افزایش پیدا کرده و هم اعتبار و احترام جهانیاش ارتقا یافته است. ورود به اقتصاد جهانی برای شفافیت اقتصادی یک امر ضروری است. مادامی که یک کشور به اقتصاد جهانی وارد نشود، نه رقابت در بازارهای آن معنا دارد نه کارآمدی تحقق مییابد و نه بهرهبرداری از منابع ملی امکانپذیر است. همه ما در یک دایره وسیع بینالمللی میتوانیم از آنچه در اختیار داریم بهرهبرداری کنیم. تا وقتی وارد این دوایر جهانی نشویم، بسیاری از بخشهای اقتصادی ما چون فقط در انحصار داخل هستند، در ناکارآمدی سیر خواهند کرد. نکته آخر اینکه، شاید یک بحث اندیشهای باشد و از آنهای دیگر به مراتب سختتر. اینجا به حیطه کار ما دانشگاهیان و برخی از شما دوستان که در رسانه و نویسنده هستید برمیگردد، و کار بسیار سختی است. چون من از منظر تاریخی به آن نگاه میکنم، حاکمیت و تمام جناحهای سیاسی در کشور ما، باید به اجماع برسند که مهمترین هدف ما ایرانیان تولید ثروت است. ما باید بیاییم یک بار برای همیشه در میان خودمان این لغت را یک واژه معمولی و مثبت ببینیم. تاریخ چپ در ایران این واژه را تخریب کرده است. این واژه بسیار مثبتی که در طول تاریخ، ما ایرانیان آن را سپاس میداشتیم. تاریخ ما ایرانیان تاریخ جهانمداری است. ایرانیان در تمام کریدورهای بینالمللی بودهاند. برای اینکه بتوانیم از سه قطب جهانی بهرهبرداری کنیم، باید تولید ثروت را مبنا قرار دهیم. ثروت یعنی چه؟ یعنی اینکه یک کشور اضافه بر هزینههای خود درآمد و پسانداز داشته باشد. کشور چین الان در دنیا 500 مرکز بسط اندیشههای کنفوسیوس دارد. چرا چین میتواند چنین کاری انجام دهد؟ بهخاطر اینکه چین قدرت مالی دارد. چرا در زمان مائو نمیتوانست چنین اقدامی کند، برای اینکه عمده مردم چین در فقر زندگی میکردند. میخواهم نتیجه بگیرم که اگر ملتی میخواهد هویت خود را حفظ کند با تمام شاخههایی که هویت میتواند برای ما ایرانیان داشته باشد، بدون منابع مالی، بدون ثروت و بدون تولید، بقای هویت نیز امکانپذیر نیست. باید به آن جزم اساسی، به آن کانون و به آن باور برسیم که مسئله اصلی ما تولید ثروت، و از الزامات تولید ثروت رابطه با جهان است، رابطه با تخصص است، با کریدورهای سیاست جهانی است. تا وقتی این را تشخیص ندهیم، همچنان در سیکل هرج و مرجهای متنوع خواهیم بود. اگر به دو میلیون بشکه نفت برسیم فقط بقا خواهیم داشت. برای اینکه ایران بتواند به ثروت برسد، ساختار عمرانی خود را بسط دهد و مردم ایران با کیفیت زندگی کنند، با واقعیتهای اقتصادی که این کشور دارد، ما باید به مرز چهار تا پنج میلیون بشکه نفت برای صادرات برسیم. البته من این را در میانمدت عرض میکنم. امیدوارم، با این همه تواناییهایی که در این کشور، بهخصوص در میان جوانان، وجود دارد، کشور ما از این خامفروشی پرهیز کند و در آیندهای نه چندان دور وارد صحنههای تِک و هوش مصنوعی دنیا شود و یکی از هابهای مهم جهانی باشد. در کوتاه الی میانمدت، برای اینکه کشور خود را با شرایط داخلی و بینالمللی انطباق دهد، نیازمند تولید نفت در حد چهار تا پنج میلیون بشکه است. در نهایت امیدوارم فرصت داشته باشیم که کار فکری و دانشی در جامعه انجام دهیم.
ارسال دیدگاه