زیر پوست شهر-105
لهجه مرزنجوشی خانم معلم
نسرین ظهیری
صدای خانم معلم تازهکار که صبح اولِ صبح زنگزده، طعم فارس میدهد. مزه شهرم. لهجهاش بوی نان خانگی شنبلیلهای میدهد. رایحه مرزنجوش و رازیانه. لحن کلماتش آدم را یکراست میبرد وسط باغهای گردوی اقلید. پیچوتاب خوابیده در آوای واژههایش، دشتهای فراخ در تصرف ایل قشقایی را میآورد توی کاشانه کوچک تهرانزدهام. خانم معلم، دختر یک آشنای قدیمی است و بعد از خواندن خبرهای ممنوعیت لهجهداشتن معلمها که ظاهراً در بخشنامه اخیر آموزشوپرورش به آن تأکید شده حسابی دلخور است. میگوید کسانی که اینها را بخشنامه کردهاند، کلاس مدرسه شهرستان به چشم ندیدهاند. میخندد... خندهاش هم لهجهدار است و خنده لهجهدارش شیرین. میگوید: پارسال بچههای کلاس اولم را بردم توی حیاط تا با کلمه «نردبان» جمله بسازیم. نردبان حیاط را نشانشان دادم و گفتم: این نردبان است، تکرار کنید؛ این چیست؟ گفتند: «بندار». گفتم: نه، این نردبان است و بچهها زیر بار نردبان گفتن نرفتند. میگفتند: خانم معلم شما بلد نیستی، سواد نداری، این «بندار» است. خلاصه مجبور شدم بهجای کلمه «نردبان» کلمه «بندار» را تمرین و تکرار کنیم. خانم معلم حرصوجوش میخورد و کلامش گاهی به هم میپیچد. میگوید شماره خانهتان را بهزور پیدا کردم تا اگر دستت میرسد جایی بنویسی که اتفاقاً لهجه داشتن معلم برای بعضی از شهرستانها واجب است. آشنایی با گویش محلی اگر نباشد نمیشود به بچهها چیز یاد داد.
صدای خانم معلم کمکم غمگین و توی غمگینی، لهجهاش غلیظ میشود و بعد میگیرد؛ آخه بگو خیرندیدهها من را وقتی میخواستید استخدام کنید وزنم کردید، یک کیلو کم داشتم نزدیک بود رد بشوم از مصاحبه با معدل عالی، به خاطر یک کیلو، حالا به لهجه معلمها گیر دادهاید؟! خانم معلم را آرام و تقریباً مطمئنش میکنم که بهاحتمالزیاد این بخشنامه بازبینی میشود. زن جوان پشت گوشی تلفن مهربان میشود. چند چاقسلامتی فراموششده و بعد گوشی را میگذارد. گوشی را میگذارم. تکان نمیخورم. میترسم لهجه ناب بگریزد و با خودش باغهای گردو و دشتهای پر از مرزنجوش را از کاشانه تهرانیام ببرد.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




