ته چاه ایستاده‌اند اما چشم به آفتاب دارند!

سختی‌ها و دلهره‌های زندگی کارگران مقنی افغان در ایران

ته چاه ایستاده‌اند اما چشم به آفتاب دارند!

هدیه کیمیایی

ساعت از 12 شب گذشته. یک طرف خیابان امیرلو، نزدیک میدان توحید، پر از چاه‌هایی است که برای نصب لوله‌های فاضلاب کنده‌اند. امین‌الله سیزده‌ساله اهرم‌های کوچک دستگاه بالابر دستی را می‌چرخاند تا رحیم را از داخل چاه بیرون بیاورد. صورت رحیم را نور چراغ‌های ماشین‌هایی که از مقابل چاه‌ها عبور می‌کنند روشن می‌کند. چرخ ماشین‌ها گوشه ایرانیت‌های زردرنگی را، که به‌عنوان محافظ روی ابزارهای چاه‌کنی گذاشته‌اند، له می‌کند و ابزارها را از جایشان تکان می‌دهد. امین‌الله با جثه ضعیفش سریع می‌دود و ایرانیت‌ها را طوری جابه‌جا می‌کند که حرکت نکنند. پلک‌هایش از شدت خواب و خستگی ورم کرده و سفیدی چشم‌هایش قرمز است. می‌گوید: «اولین‌باری که رفتم توی چاه 14سالم بود. چاهی 20 متری در خیابان مولوی. وسط راه بودم که فریاد زدم بیرونم بیاورند. اما صدایم را نمی‌شنیدند. وقتی ته چاه رسیدم نشستم و گریه کردم. با خودم گفتم من کجا آمده‌ام. انگار برایم قبری کنده بودند و من را داخلش گذاشته بودند.» رحیم شلوار گشاد افغان با بلوز مردانه مشکی پوشیده، وقتی حرف‌های امین‌الله را می‌شنود لبخند می‌زند و می‌گوید: «من بار اول حتی نمی‌دانستم کجا می‌خواهم بروم. به یکی از فامیل‌هایمان گفتم برایم کاری پیدا کند. من را آوردند بالای سر چاه و گفتند باید بروی داخلش. خیلی ترسیده بودم اما چیزی نگفتم.» بعضی از بالابرها با برق کار می‌کند. اگر میان راه برق شهری قطع شود آنها همانجا میان چاه می‌مانند تا وقتی که برق بیاید. رحیم می‌گوید: «مرگ یکی از رفیق‌هایم را داخل چاه خیابان سنایی دیده‌ام. چاه چندان عمیق نبود. 15 متر طول داشت. محمد سطل را پر از خاک کرده بود و با قرقره فرستاده بود بالا تا من آن را بگیرم. وسط راه گره قرقره از دسته سطل جدا شد و افتاد روی سرش. همانجا ضربه‌مغزی شد. داخل همان سطل نشستم و رفتم پایین. دیدم سرش خون آمده. به‌سختی نفس می‌کشید. دستم را جلوی بینی‌اش گذاشتم که خون راه افتاد. یک ربع بعد اورژانس از راه رسید. جسدش را از چاه بیرون کشیدند و فرستادند افغانستان برای زن و بچه‌اش.»
چاه‌های فاضلاب شهری از زیر میدان توحید به هم وصل می‌شوند. عبدالله و خالد مسافت زیرزمینی این طرف تا آن طرف میدان را با هم رفته‌اند و برگشته‌اند. وقتی انتهای چاه‌ها به هم باز است از پایین هم می‌شود همدیگر را صدا زد. حداقل امیدی هست که کسی کنارت دارد نفس می‌کشد. عبدالله می‌گوید: «بارها پیش آمده بالابر خراب شده و ما ساعت‌ها اینجا زیر زمین مانده‌ایم. هوا نبوده و تا مرز خفگی رفته‌ایم. به ما می‌گویند ماسک بزنید. ما پول خوردوخوراکمان را به‌زور می‌دهیم آن‌وقت هر روز ۵ هزار تومان ماسک بخریم که نیم‌ساعته اینجا زیر خاک خراب می‌شود و از کار می‌افتد! خنده‌دار است!» شکور همکار عبدالله از راه می‌رسد. قرار است شیفت‌هایشان را با هم عوض کنند و او برای نگهداری و مواظبت از دستگاه‌ها بماند. او تا همین یک ماه پیش در منطقه مولوی چاه می‌کنده. می‌گوید: «در تهران هرچه به مناطق پایین‌شهر بروی خطر ریزش چاه بیشتر است. چون هم برای رسیدن به شبکه فاضلاب باید چاه‌های عمیق ۲۰ متری بکنند، هم اینکه خاک آنجا شل و مرطوب است. ممکن است با ضربه کوچک بیل تمام چاه آوار شود روی سرت. هر ماه تقریبا چند کارگر در چاه‌های مولوی و شوش می‌میرند. خدا نکند باران بیاید، آن‌وقت جانمان را باید در دست بگیریم و برای برداشتن تکه‌ای از خاک نفسمان بند می‌آید.»
 
بیمه و قرارداد شوخی است
صابر ۲۴ سالش است. می‌گوید: «شش سال است که آمده‌ام ایران و هنوز به خانه‌ام برنگشته‌ام. نمی‌خواهم یکبار دیگر بدبختی رفت‌وبرگشت را تحمل کنم. روزهای اولی که به ایران آمده بودم کارگر ساختمان بودم. اما دیگر کار روی ساختمان پیدا نمی‌شود. کارش بیشتر است و پول هم نمی‌دهند. حالا دیگر هر کسی از افغانستان می‌آید می‌رود سراغ چاه‌کنی، چون آنقدر کارگر افغان برای کارگری ساختمان زیاد است که کسی به بقیه کار نمی‌دهد. پارسال به چشم خودم دیدم که رفیقم داخل چاه جان داد. خیابان سنایی بود. خاک آن منطقه سست است و زود ریزش می‌کند.» او درباره بیمه و قرارداد می‌گوید: «سرکارگری که اینجا با ما کار می‌کند پیمانکار شهرداری است. ما چیزی به نام بیمه و قرارداد نداریم. این‌ها برای ما مثل شوخی است. چون حتی نمی‌توانیم بگوییم ما که هستیم. چه برسد بخواهیم مزدمان را بگیریم. رفتار مردم هم با ما بسیار بد است. حتی کارگرهایی که با ما همکار هستند وقتی ما را در خیابان می‌بینند به ما می‌گویند اگر شما از اینجا بروید برای همه کار پیدا می‌شود. اما کارگرهای ایرانی اصلا حاضر نیستند داخل چاه بروند. خیلی‌هایشان از وحشت همان روز اول آن را رها می‌کنند و می‌روند. اما ما اگر روزی یک نفرمان هم داخل چاه‌ها بمیریم باز به جایی برنمی‌خورد. مرگ افغان‌ها برای چه کسی اهمیت دارد؟ الان دایی‌ یکی از دوستانم برای خودش در اسلام‌شهر ماشین و خانه خریده. او از همان سال‌های اولی که مهاجرها به ایران می‌آمدند به این کشور آمد و مشغول شد. الان سرمایه‌دار است. ولی در حال حاضر آنقدر کارگر افغان در تهران زیاد شده که برای ما هم دیگر کار نیست. مجبوریم به جای کارگری ساختمان بیاییم چاه بکنیم.»
صمد ۱۶ساله است. او هم تازه از افغانستان به ایران آمده. هنوز زبان ایرانی را خوب متوجه نمی‌شود. از داخل چاه بیرون می‌آید و حال و حوصله صحبت کردن با کسی را ندارد. می‌گوید: «مادر و پدرم کابل هستند.» اخم‌هایش را درهم می‌کند و ادامه می‌دهد: «کابل را می‌شناسی؟ می‌دانی کجاست؟ از کابل چه می‌دانی؟ آنجا جنگ است.» رحمان می‌گوید: «صمد تازه دو ماه است آمده ایران. ریه‌هایش مریض شده. پول نداریم او را ببریم بیمارستان. تازه برویم آنجا بیرونمان می‌کنند. کارت اقامت نداریم. منتظریم زودتر مریضی‌اش خوب شود. همه بچه‌هایی که می‌آیند اینجا ماه‌های اول به خاطر خاک ریه‌هایشان مریض می‌شود، اما چند ماه بعد عادت می‌کنند و خوب می‌شوند. البته بعضی‌ها هم کارشان می‌کشد به تب‌های طولانی‌مدت. یک ماه داخل اتاق کمپ می‌خوابند، تب و لرز می‌افتد به جانشان و بعد می‌میرند.»
عابد پایین یکی از چاه‌هایی که مشغول کندن آن است نشسته و سیگارش را دود می‌کند. ۲۰ سال دارد و انگار خیالش از همه‌چیز راحت است. چنان کام عمیقی از سیگارش می‌گیرد که انگار همه دنیا را میان همان یک پک سیگار دود می‌کند. می‌گوید: «تابه‌حال هیچ‌وقت پولم را نخورده‌اند، یعنی نگذاشته‌ام و هربار هرطور شده پولم را گرفته‌ام. زندگی خوبی دارم. اینکه داخل کمپ کنار ۴۰ نفر هم‌ولایتی‌ام بخوابم را دوست دارم. سعی می‌کنم از زندگی‌ام لذت ببرم. هرکسی در زندگی‌اش مشکلاتی دارد. درست است که از ما بیگاری می‌کشند اما ما هم بلدیم چطور از زندگی لذت ببریم. همان یک وعده‌غذا و پاکت سیگاری که جیره روزانه‌مان است همه لذت ما برای زندگی است. »
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه