زیر پوست شهر-96
روز زیبای خداوندگاری
نسرین ظهیری
ربنا میریزد توی غروب اتاق دلگیر بیمارستان. آفتاب همین چند لحظه پیش با پنجره دیدهبوسی کرد و رفت و حالا صدای اذان همهمهای انداخته میان همراهان بیمار تا با آب جوشی گلو تازه و افطار کنند.
بیمار بغلدستی که کتف و مچ دستش را عمل کرده ساعتهاست در خوابوبیداری ناله میکند. نالهاش نشان دردی جانکاه اما قابلتحمل دارد. درد کشیدنش ریتم دارد و در دو ساعت گذشته درد از ریتم نیفتاده. صدای اذان اما میافتد توی ریتم کشدار و درد را ناگهان بیصدا میکند.
برمیگردم تا بفهمم چرا صدای درد زن نمیآید. اشکهای درشت و بیصدای زن با صدای اذان مغرب ریخته بر پهنای صورت، پته روسری از پس اشکها برنمیآیند.
زن را از اول نگاه میکنم، زنی میانسال که زیبایی چشمهایش در جدال با گذشت روزگار پیروز شده و خط و خطوط نتوانسته از پس قشنگی رخسار برآید. زن اما همچنان لحظههای خیسی را میگذراند.
گاهی به همراه بیمار بغلی که لیوان چای شیرین افطار را سر میکشد با گوشه چشم نگاه میکند و انگار داغ دلش تازه شده باشد. اشکها بیصدا میریزند.
میپرسم: «دردت بیشتر شده؟ میخواهی خانم پرستار را صدا کنم؟ فکری برایت بکند شاید وقت مسکن باشد.»
زن میگوید اما گفتن باعث بند آمدن اشکها نمیشود. میگوید و میگرید: «نه خانم، نه جانم، دردی دارم که با هیچ قرصی آرام نمیشود. توی دلم دارد میسوزد. جیگرم آتش گرفته.» اشکها نگاه زن را تر کردهاند. «توی عمری که از خدا گرفتهام یک روز هم روزهام را نخورده بودم. خدا کمک کرده بود و توی روزهای ماه رمضان مریض نشده بودم که مجبور باشم روزه نگیرم. امروز صبح نمیدانم چی شد که پلههای جلو پایم را ندیدم و زیر پایم خالی شد. دستم شکست و یکراست رفتم اتاق عمل. درد زیاد دارم اما صدای اذان که بلند شد یادم افتاد به وقت افطار، یادم افتاد روزه نیستم. امروز برای اولینبار...» گریه به حرف امان نمیدهد. زن دراز میکشد روی تخت و پتو را پهن میکند روی خودش و چمباتمه میشود سمت دیوار. میدانم که چشمهایش هنوز دارد در اندوه یک روز ازدسترفته نجیبانه میجوشد.
به احترام اندوه معصومانه زن هیچ نمیگویم. کلماتم را بالا و پایین میکنم، چقدر کماند و حقیرانه برای دلداری زنی که اشکهایش میگویند روزه امروزش مقبول افتاده به درگاه خداوندگاری.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها
تیتر خبرها




