دلکوک
انتخاب دست ماست
نازنین متیننیا
دوستم پیام داده که داریم پدر و مادر یک دختر کوچولو میشویم و چند آیکون خوشحال و شاد و پر از عشق و بوسه فرستاده. در جواب نوشتم که چقدر برایش خوشحالم و از همین حالا روی ماه خواهرزادهام را میبوسم. سرعت اطلاعرسانی و جواب دادن من به این خبر آنقدر زیاد بود که باورم نمیشد تا آن لحظه حتی نمیدانستم که دوستم و همسرش مشکلی به نام «نازایی» دارند و مشکل در چنین روزگاری آنقدر حاد است که تصمیم گرفتهاند دخترکی را به فرزندی قبول کنند و اتفاق تازهای بسازند. انگارنهانگار که اینهمه سال است که آنها را میشناسم و میبینم که همیشه کنار هم لبخند دارند و هیچوقت حرفی از مشکلی به این بزرگی نزدند. نه اینکه بخواهند مشکل را پنهان کنند یا شبیه یک راز سربهمهر نگهش دارند، اما میزان خوشحالی و رضایت آنها از زندگی آنقدر زیاد بود که وقتی برای شکایت از مشکلات اینچنینی باقی نمیماند. انگار هروقت دوستان خود را میدیدند، بیشتر از آنکه نیازمند روایت دردها و رنجهای خود باشند، به آن لحظههای شادمانی و رضایتخاطر دستهجمعی نیاز داشتند و همیشه در جریان خوشیها بودن و خوشی را خواستن. همین است که حتی تا وقتی مشکل حاد وجود داشت و هنوز برای آن راهحلی پیدا نکرده بودند، حرفی نزدند و به محض پیدا شدن راهحل و رسیدن دخترک کوچک به جمع خانواده آنها، با یک پیامک از اتفاق تازه و خوشحال زندگی خود میگویند و اینکه از حالا به بعد، خوشی بیشتری را با دوستان خود تقسیم میکنند...
این دوستان من یکی از متفاوتترین گروه دوستانم هستند؛ آدمهایی که همیشه در رفاقت لبخند را ارزانی میکنند و هیچوقت از ناخوشی حرف نمیزنند. دروغ نمیگویند، پنهانکاری هم نمیکنند، اما در واقعیت نزدیکی که من از زندگی آنها و اخلاقشان میدانم، ارزش زندگی را بیشتر از غمهایش میدانند و اجازه نمیدهند به همین راحتی سختی چیره شود. آدمهایی که دوست دارند لحظه را متفاوت از دردها و ناخوشیهای درونی بگذرانند و همزمان از خوبیها برای حل اتفاقهای سخت و مشکل کمک بگیرند. آدمهایی که ارزش غم و سختی را به مبارزه با آن میشناسند و ارزش زندگی را به رضایت در لحظه. چنین آدمهایی از شناخت عمیق خود بازگشتند، از روزگاری که یاد گرفتند که دقیقتر از هرچه در زندگی وجود دارد، خود را ببینند و پیدا کنند. آدمهایی که میدانند برای ادامه در مسیر زندگی پذیرش سختیها یک چیز است و دنبال خوشیها بودن یک چیز دیگر. آدمهای اینچنینی وقتی بهخوبی خود را میشناسند، با آنچه سر راه آنها سبز میشود هم راحتتر کنار میآیند. اتکا به خود و عزتنفس از شناختی عمیق برای آدمیزاد به دست میآید و شبیه یک کلید است که ممکن است نتواند همه مشکلات را حل کند، اما حداقل میتواند راهحلهای منطقی و درست را پیدا کنند.
دوستان من با مشکل بزرگی به نام «نازایی» روبهرو بودند، اما این مشکل نه زندگی و رابطه این دو نفر را تحت تاثیر قرار داد و نه اجازه دادند شبیه تصاویر کلیشهای زوجهای نازا، زوجی افسرده و مدام در حال تنش باشند.
«نازایی» قاعدتا مشکل بزرگی است و بار سنگینی دارد. اما دقیقا دو آدم سالم و بالغ در یک رابطه بالغ دوطرفه، با درک ارزش زندگی به معنای واقعی، توانستند از پس این مشکل بربیایند و به جای هزار و یک تصمیم ناخوشایند و هزار و یک لحظهای که در درد و رنج بگذرد، راهی دیگر را انتخاب کردند. راهی که درنهایت به لبخند، شور و عشق ختم میشود و احتمالا خوشبختی دخترکی که پدر و مادری اینچنین بالغ و پرمهر دارد.
ارسال دیدگاه




