شادمانی، زمین‌گیرمان کرد!

دل‌کوک

شادمانی، زمین‌گیرمان کرد!

آیدا آزاد

اگر درسی از این انتخابات گرفته باشم، احتمالا به خاطر همین صفحه است که امروز پیش روی شماست. صفحه‌ای که بیش از یک سال است نوشتن برای آن و پیگیری کارهایش دغدغه هفتگی‌ام است و گاهی وقت‌ها طبیعی و ساده به راه خود می‌رود و گاهی دیگر آموزه‌ای از یک تحقیق و بررسی جان تازه‌ای به او می‌دهد. دروغ چرا؟ زیاد هم پیش آمده که از فرط غم و ناامیدی بخواهم سر به بیابان بگذارم اما به خاطر این صفحه نجات پیدا کرده‌ام. کم هم پیش نیامده که برای رسیدن به جواب شخصی‌ام به اسم این صفحه خوشحالی تحقیقی را وارسی کرده‌ام یا به دنبال پاسخ یک سوال فردی، سوژه گزارشی انتخاب شده است. اما این هفته، وای از این هفته که اصلا هر کاری می‌کردم نه سوژه‌ای از راه می‌رسید و نه حتی دستم به نوشتن می‌رفت! استرس و بحث‌های انتخاباتی آنچنان تمرکز را گرفته بود که دریغ از چند کلمه سرراست و پشت سرهم که نوشته شوند و معنایی دقیق و صحیح را منتقل کنند. می‌نوشتم و از روی آن که می‌خواندم، کیلومترها دورتر از معنایی که من در ذهن داشتم روی کاغذ می‌آمد. نه می‌شد از انتخابات فاصله گرفت و نه می‌شد به صورت مستقیم به انتخابات پرداخت. برای همین بود که از چند روز پیش دست به دامان تک‌تک بچه‌ها شدم برای تاخیر انداختن در نوشتن. سه‌شنبه‌های همیشه خوشحال ما تا روز شنبه عقب افتاد با همین قربان صدقه‌های تحریریه‌ای و به این امید که سوژه خودش از راه می‌رسد. شنبه شد، سوژه هم خودبه‌خود جور شد اما حالا چه کسی باید بنویسد؟ مگر ذهن آدم‌ جمع‌وجور می‌شد و حرفی به‌جز جمله‌های پراکنده از آن بیرون می‌آمد؟ به هر کسی هم که می‌گفتی بنویس، می‌خندید که من در کارهای خودم مانده‌ام و دنبال یک نفر می‌گردم که انجامش دهد. از دل این ذهن‌های بی‌قرار بود که متوجه شدم حتی خوشحالی هم می‌تواند ما را زمین‌گیر کند. انگار ذهن ترجیح می‌دهد به جای تمرکز و توجه، تمام قدرتش را به بدن منتقل کند و با سرعت هرچه تمام‌تر از یکجانشینی خلاص شود. دقیقا شبیه به استرس، یا غم، دقیقا شبیه به هر هیجان ناگهانی که تو را وادار می‌کند خودت را در کنار آدم‌ها قرار دهی و به جای گوشه‌نشینی و عزلت، خودت را با دیگرانی همراه کنی که احساسی شبیه به تو دارند.
این شباهت میان استرس و غم و خوشحالی، این شباهت که باعث می‌شود از زاویه‌ای دیگر به خودمان در آینه نگاه کنیم، بزرگ‌ترین درس بود. کشف این حقیقت که نمی‌شود از خوشحالی نوشت وقتی که در اوج استرس یا خوشحالی به سر می‌بری. کشف این واقعیت که شادمانی ما را از حال انزوا خارج می‌کند و به گروه‌های دوستی و خانوادگی هل می‌دهد. همان‌طور که استرس یا غم. انگار مغز ما برای تمام این موارد پوشه‌ای یکسان در نظر گرفته و نسخه‌ای یکسان می‌پیچد. «از تنهایی خارج شو، خودش درست می‌شود.» بعد نگاهت می‌افتد به شبکه‌های اجتماعی و ساکت‌ترین آدم‌ها که در کوران حادثه‌ای به بزرگی انتخابات، بیشترین حضور و فعالیت را داشتند و سعی می‌کردند تراوشات ذهنی‌شان را به هر شکلی که هست با دیگران به اشتراک بگذارند. به شکلی کاملا ناخودآگاه به حضور در جمع دعوت می‌شدند و تن می‌دادند به این هورمون‌های به‌هم‌ریخته و ذهن آشفته و فرکانس‌های کج‌ومعوج ذهنی. دقیقا شبیه به غم که برای آن نسخه‌ای کارآمدتر از حضور در جمع وجود ندارد.
غمگین هم که هستی، باز احتیاج داری به اینکه خودت را در جمع ببینی و دیگرانی تو را به همراهی دعوت کنند. اینجاست که آموزه‌ها یک قدم به حقیقت نزدیک می‌شوند. تمام آن تحقیق‌های دانشگاهی، تمام آن سوژه‌ها که نوشتیم، تمام آن ثانیه‌ها که با دغدغه این صفحه و مطالب آن گذشت، در یک لحظه از متنی نوشته‌شده به واقعیت می‌رسند و به ما می‌گویند: «بعضی وقت‌ها تنها کاری که از دستت برمی‌آید رها کردن دغدغه‌های ذهنی است در کنار افرادی که به آنها اطمینان داری.» در کنار آنهایی که قضاوتت نمی‌کنند، تو را دست نمی‌اندازند و غم‌ها و شادمانی‌هایت را یک‌جا می‌پذیرند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه