کارگری که رخت سرداری بر تن کرد

نگاهی به زندگی شهید محمد برونسی

کارگری که رخت سرداری بر تن کرد

مریم تجلی

 
 
 
 
یادها و خاطرات رشادت‌های مردم این مرز و بوم در سال‌های دفاع مقدس، نباید تنها محدود به یک روز یا هفته خاص شود. کسانی که حماسه دفاع مقدس را ساختند، فرزندان رشید این سرزمین بودند که یادشان همیشه در ذهن و دل ما جاوید است. این‌بار از شهیدی برایتان روایت می‌کنیم که یکی از این آدم‌ها بود، بنّایی که وقت دفاع، لباس رزم بر تن کرد.
خدمت که تمام شد، پدر و مادر برایش آستین بالا زدند. عبدالحسین اما فقط وصلت با یک خانواده مذهبی را می‌پسندید. عاقبت تقدیرش به تقدیر دختری از یک خانواده روحانی گره خورد. با ازدواج در تصمیم‌های مهم زندگی استقلال بیشتری پیدا کرد. حالا هم مرد خانه بود و هم مرد میدان مبارزه. رویدادهای روز را دنبال می‌کرد و آشکارا با نیرنگ‌های رژیم پهلوی به مخالفت برمی‌خاست. آن روزها ماموران حکومت شاه برای تقسیم اراضی بین رعایا، به شهرها و روستاها سر می‌زدند. یکی دو سال بیشتر از زندگی مشترکشان نمی‌گذشت که گماشته‌های شاه به آبادی آن‌ها رسیدند. همه روستاییان برای گرفتن زمین مشتاق بودند، حتی اقوام نزدیکش. عبدالحسین اما تمایلی به گرفتن این زمین‌ها نداشت. حاضر بود تا آخر عمر رعیت بماند اما یک متر از آن زمین‌ها را هم صاحب نشود. دلش نمی‌خواست در طرح تقسیم اراضی روستایشان سهیم باشد. می‌گفت این اموال با مال یتیمان و بیچارگان قاتی است، این اموال سهم ما نیست. واقعیتش این بود که به حکومت اعتماد نداشت. بد دیده بود از طاغوت. بد دیده بود از فرمایش‌های ریزودرشت اعلی‌حضرت و علیاحضرت! چند روز در خانه ماند و پیغام‌های دوست و آشنا برای مالکیت زمین‌های کشاورزی روستا را ندیده گرفت. رفت‌وآمد عوامل شاه اما پایان نداشت و مخالفت‌های عبدالحسین باعث اعمال فشار از سوی نمایندگان پهلوی به او و خانواده‌اش بود. روستا دیگر برای عبدالحسین و خانواده‌اش جای ماندن نبود. به‌ناچار دست زن و پسر خردسالش را گرفت و به مشهد کوچ کرد...
در مشهد کسی را نمی‌شناخت، همه کس و کارش روستانشین بودند. آشنایی نداشت تا برایش کاری دست‌وپا کند. پی کار گشتن، آن ‌هم کاری که پولش حلال باشد، آسان نبود. شاگرد مغازه می‌شد، از کم‌فروشی صاحب‌کار دردش می‌آمد. دلش با مردم بی‌گناهی بود که حقشان نیست‌ونابود می‌شد و هیچ‌کدام حتی جرئت اعتراض نداشتند. عاقبت بیل و کلنگ برداشت و خشت به خشت روی‌ هم گذاشت و «اوستا»ی خودش شد، نه شاگرد مغازه سبزی‌فروش و نه همدست بقال کم‌فروش.
 
 اندکی صبر، سحر نزدیک است...
بنایی شاید به‌ظاهر مناسب آدمی چون او نبود، اما او روزی حلال می‌خواست. اینکه در کار کم نگذارد و خیالش راحت باشد که مالش از عرق جبین است. خیلی جاها را آباد کرد، از خانه‌های مردم عادی گرفته تا علما و فضلای دین. در کنار آن، مبارزه‌های انقلابی هم که روزبه‌روز قوام بیشتری می‌گرفت بود. شبانه دروس حوزوی را می‌خواند و برای انقلاب تبلیغ می‌کرد. با اینکه از لحاظ جا و مکان زندگی در مضیقه بود، جلساتش با طلبه‌ها در همان تک‌اتاق خانه کوچکش دایر می‌شد. هرشب، نوار سخنرانی‌های حضرت امام را گوش می‌دادند و اعلامیه‌ها را بازنویسی و پخش می‌کردند. روزها، مرد سختِ سنگ و آهن و شب‌ها مبارز بی‌باک انقلاب بود. ساواک دست از سرش برنمی‌داشت. می‌دانست چه گوهری است عبدالحسین. می‌دانست که بنایی، دژ افکارش را محکم‌تر از همیشه ساخته است. چندین‌بار دستگیرش کردند و کل خانه‌اش را برای پیدا کردن ردی از نوار و اعلامیه‌ها زیرورو کردند. آخرین‌باری که دستگیر شد نزدیک به ده روز طول کشید، وقتی بازگشت به‌شدت مجروح بود، از شدت شکنجه‌ها انگار یک‌شبه ده سال پیر شده بود. با این حال عبدالحسین خسته نشد و دست از مبارزه نکشید. ساواک به خیال خودش آرامش او و خانواده‌اش را گرفته بود، چه خام بودند آن‌ها! مبارزات سرسختانه عبدالحسین خواب خودشان را آشفته کرده بود. بالاخره بعد از تعقیب و گریزهای فراوان، بعد از فشارها و شکنجه‌ها، روزهای خوب از راه رسید. انقلاب پیروز شد و زندگی خانواده برونسی می‌رفت که سال‌های پرتنش را به سلامت پشت سر بگذارد اما... چیزی نگذشت که صدای آژیرهای قرمز به گوش رسید. رژیم بعثی عراق جنگ را به تن نوپای انقلاب و مبارزانش تحمیل کرد و عبدالحسین که حالا یک سپاهی تمام و کمال بود، برای حضور در جبهه‌ها آماده شد.
 جهاد یعنی تمام زندگی من
چندی بعد عبدالحسین عازم جبهه‌های غرب شد. اوضاع مناطق کردنشین نابسامان بود و مرزهای کردستان رنگ آرامش نداشت. او رفت و با دستان پر بازگشت. روز بازگشت او و سایر رزمندگان، خیلی اتفاقی دیداری عمومی شکل گرفت و عبدالحسین به‌عنوان یکی از سخنرانان پشت میکروفون ایستاد. حرف‌هایش بوی قرآن و احادیث ائمه را می‌داد و چنان با تبحر ماجراهای صدر اسلام را به ماجرای کردستان گره می‌زد که سکوت جمع را برانگیخته بود. حرف‌هایش ماندگار، خواستنی و از اعماق دل بود.
 اوضاع جبهه‌ها را به‌خوبی تشریح و مردم را برای اعزام به جبهه‌ها تشویق می‌کرد. بعدها وقتی در جبهه فرماندهی گردانی را به عهده گرفت، با همین کلام نافذ بسیاری از جوانان را شیفته و مشتاق جنگیدن در مقابل رژیم بعثی کرد. تاثیر کلامش از سادگی، تواضع و خلوص نیتش برمی‌آمد. هرچه می‌گفت در رفتار و کردار خودش ده‌ها برابر نمود داشت. به‌علاوه آن‌ها که او را می‌شناختند بی‌اغراق از کرامات و توسل پایدارش به ائمه معصومین سخن می‌گفتند. کراماتی که سبب می‌شد برخی از عملیات‌ها را چنان با موفقیت پشت سر بگذارد که مایه تعجب همگان شود. شاید در روزگار ما باور این اتفاقات دشوار باشد اما واقعیت این است که اعتقادات تکیه‌گاه محکمی برای دستیابی به اهداف است و معجزه واقعیت دارد، اگر باور عمیق به قدرت لایزال الهی ضمانتش کند. و عبدالحسین این اعتقاد و باور را داشت و ملکوت به لحظات تنهایی و سکوتش راه داشت...
 
 آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
زندگی خانوادگی عبدالحسین برونسی پرمهر و شاید اندکی همراه با دشواری بود. بیشتر ساعت‌های زندگی شهید برونسی به مبارزه می‌گذشت. بعد از انقلاب که سپاه پاسداران کم‌کم شکل گرفت، بیشتر زمان عبدالحسین به فعالیت در سپاه می‌گذشت. به‌ندرت به مرخصی می‌آمد و حضورش در خانه برای اعضای خانواده غنیمت بود. در همان زمان کوتاه رتق‌وفتق امور را به عهده می‌گرفت، مثلا از چگونگی پیشرفت تحصیلی فرزندانش غافل نبود و مرتب آن‌ها را به درس خواندن تشویق می‌کرد. پس از استخدام در سپاه پاسداران، باز هم از بنایی دست نکشید. اولا اینکه حقوقش آنقدرها نبود که کفاف زندگی هفت نفری‌شان را بدهد، به‌علاوه دوست داشت با دستانش رزق خدا را لمس کند. می‌خواست سختی‌های دنیا را با تیشه زدن بر خاک سخت هموار کند. هربار به مرخصی می‌آمد مشتاق‌تر از دفعه قبل به جبهه‌ها بازمی‌گشت. نه اینکه با خانه و خانواده غریبه باشد، با تمام عشقی که به همسر و فرزندانش داشت، رزمندگی را تکلیفی الهی می‌دانست و همواره این تکلیف بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. در جبهه محبوب قلوب رزمندگان شده بود. به قول خودش «یک پیرمرد بی‌سواد روستایی» بود اما به اندازه صد عالم می‌دانست، می‌فهمید و نفوذ کلام داشت. «حاجی حکم یک پدر را پیدا کرده بود، همیشه بسیجی‌ها حتی آن‌ها که سنشان از حاجی بیشتر بود، می‌آمدند پیش او و از مشکلاتشان می‌گفتند. حاجی هم هرکاری از دستش برمی‌آمد دریغ نمی‌کرد.»
 
 پله‌پله تا ملاقات خدا...
چند روز قبل از عملیات بدر، بارها شهید برونسی به مناسبت‌های مختلف از شهادتش در عملیات قریب‌الوقوع بدر خبر می‌دهد. گاهی آنقدر مطمئن حرف می‌زند که می‌گوید: اگر من در این عملیات شهید نشدم در مسلمانی‌ام شک کنید! و از آن بالاتر اینکه به بعضی‌ها از زمان و محل شهادتش خبر می‌دهد... در ظاهر امر، او کارگری بناست که در دوران قبل از انقلاب رنج و شکنجه بسیاری را تحمل می‌کند؛ چنان لیاقتی از خود نشان می‌دهد که زبانزد همگان می‌شود و نامش حتی به محافل خبری استکبار جهانی کشیده می‌شود و سردمداران کفر برای سر او جایزه تعیین می‌کنند. زندگی پرافتخار شهید عبدالحسین برونسی 23 اسفندماه 1363 به پایان می‌رسد و پیکر مطهرش -همان‌طور که همیشه آرزویش را داشت- مفقودالاثر می‌شود و روح پاکش 9 اردیبهشت‌ماه 1364 در مشهد مقدس تشییع می‌شود و در کمال آرامش به لقای محبوب و معبود ازلی‌اش نائل می‌شود.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه