از سینما با عشق

رویاها و کابوس‌ها

از سینما با عشق

نگار مفید

می‌گویند دوره سینما گذشته، دیگر نمایش‌خانگی آمده که می‌تواند یک خانواده را با 4 هزار تومان سرگرم کند. تازه اگر فیلم کپی نباشد یا دست‌به‌دست نچرخد. می‌گویند حالا که یک خانواده 4نفره می‌توانند با 4 هزار تومان در خانه بنشینند و پول کرایه تاکسی هم ندهند و خرج اضافه‌ای نکنند، دیگر چه احتیاجی به سینما هست که این روزها دست‌کم 5 هزار تومان پول بلیتش می‌شود. آن ‌هم اگر هوس پاپ‌کورن نکنی یا نخواهی شام و عصرانه را هم بیرون از خانه نوش‌جان کنی.
می‌گویند دوره سینما گذشته، دوره فیلم دیدن در سالن‌های پر از تماشاچی با فیلم‌های جذاب و هیجان‌انگیز. آن فیلم‌ها که شخصیت اول داستانش تا ساعت‌ها و بلکه روزها دست از سرت برنمی‌دارد و تو را همه جا دنبال می‌کند. شبیه به سایه‌ای موهوم سراغت را می‌گیرد و رد داستان را همه‌جا به دنبالت می‌کشاند.
می‌گویند دوره سینما گذشته، دوره تاثیرگذاری‌اش، دوره تفریح و دوره درس‌آموزی‌اش. آن دوره که از برخوردهای شخصیت‌ها در مقابل داستان زندگی‌شان درس زندگی می‌گرفتیم و خودمان را در قالب آن شخصیت‌ها با هزار راهکار ممکن تصور می‌کردیم.
می‌گویند دیگر، اما این گفته‌ها هیچ‌وقت واقعیت را نشان نمی‌دهد. نمی‌گویند آدم‌هایی که ما باشیم، اگر یک مدت پایمان به سالن سینما باز نشود، دلتنگی امانمان را می‌برد. هوس لم دادن روی صندلی‌ها و فرورفتن در سیاهی سالن سینما مثل خوره است. به جان آدم که بیفتد، دست‌بردار نیست. آن حجم از سیاهی و تمرکز روی قصه‌ای که یک نفر دیگر برایت تدارک دیده، مثل بازی جان‌دار کودکانه‌ای است که لبخند روی لب‌هایت می‌نشاند و وسوسه‌ای است که عظیم‌ترین دغدغه‌های بزرگسالی هم حریفش نمی‌شوند. دغدغه‌هایی مثل پول بلیت یا فرار کردن به سمت رویا. از من می‌پرسید، دوره سینما نگذشته، آنچه تغییر کرده پایان‌بندی است. هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد این‌قدر خرج کند و از وقت و زندگی‌اش بزند تا آخر سر پایان بی‌بو و بی‌خاصیت یک فیلم را تماشا کند. مسئله اینجاست که می‌گویند دوره سینما گذشته و دیگر کسی دست‌به‌جیب نمی‌شود، اما درحقیقت کسی برای فیلمی که نه سر دارد و نه ته دست‌به‌جیب نمی‌شود. ما هم اگر مانده‌ایم، آدم‌هایی از سیاره دیگر نیستیم. هنوز دلمان خوش است که در این برهوت ممکن است دوباره فیلمی از راه برسد و دل ما را به دست آورد. دوباره پا به پای شخصیت‌های اصلی عاشق شویم و شعر خواندن‌مان بیاید، یا غم عالم بنشیند توی دلمان چون شخصیت اول آه ندارد با ناله سودا می‌کند. ما هنوز امیدواریم به انتهای این قصه‌های پرتعداد. امیدواریم که از دل فیلم‌های رنگ‌ووارنگی که اکران می‌شوند، داستانی پیدا شود و زندگی‌مان را از این رو به آن رو کند. در این صفحه، در این صفحه که پیش روی شماست، می‌خواهیم همین راه را برویم. ما فیلم می‌بینیم و اگر زنگوله رویایمان تکان خورد، برایتان می‌نویسیم. شاید هوس سینما رفتن به جانتان افتاد. شاید دلتان لک زد برای لم دادن روی صندلی‌های سینما و دستتان رفت به اینکه خودتان را به یک ساعت و نیم فرار از روزمرگی مهمان کنید. شاید دوباره دلتنگی حضور در سینما یقه‌تان را گرفت، جایی که انگار زندگی متوقف می‌شود در یک دیالوگ، در چرخش ناگهانی شخصیت اصلی، در اشک‌های گوشه چشم یا حتی در خنده‌های شخصیت عاشق‌پیشه.
اجازه بدهید این‌بار ما به جای شما فیلم ببینیم و برایتان بنویسیم که چه دیده‌ایم. بنویسیم که چطور کارها در این سینما راه می‌افتند، دغدغه آدم‌هایش چیست و چطور تلاش می‌کنند برای رسیدن به نتیجه دلخواه. کمی روزهای خوش گذشته را با هم مرور کنیم، کمی هم از اتفاق‌های آینده حرف بزنیم. به ما اعتماد کنید که چشم بینای شما باشیم. قول می‌دهیم همین‌جور از سر دل‌سیری فیلمی را پیشنهاد ندهیم. برایتان مرورهای ساده‌ای بنویسیم روی فیلم‌ها تا اگر داستانش به دلتان نشست، بتوانید عصر یک روز تعطیل، یا دمدمای یک غروب جمعه خودتان را به سیاهی سالن سینما مهمان کنید. هرازگاهش که بد نیست، گاهی فرار از روزمرگی خرج روی دست آدم می‌گذارد، اما چه بهتر که این خرج گذاشتن برای فیلمی باشد که دیدنش می‌ارزد.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه