روایتنگاری چند اتفاق که بر درک ما از زمان تاثیر میگذارند
خوشحالی در گذر زمان
نگار مفيد
برای همهمان پیش آمده که به خودمان بگوییم: «سفر کوتاهی بود، اما خیلی خوش گذشت.» اگر پیش از سفر به ما میگفتند که این یک هفته مثل برق و باد میگذرد و دوران سفر به سر میآید و پیش از آنکه فکرش را بکنی باید به خانه برگردی، باورمان نمیشد. یک هفته که برای مسافرت کم نیست. مخصوصا اگر پیش از آنکه دل به جاده بزنیم، هزار مرتبه مرخصیهای باقیمانده را چک کنیم و چند هزار مرتبه با همکارانی که باید به جای ما سر کار بروند صحبت کنیم و پول توی جیبمان را ببینیم و آخر سر با هزار استرس عجیبوغریب شهر را ترک کنیم و به مسافرت برویم. اما همه این کارها را انجام میدهیم و آخر سر به خودمان میگوییم: «عجب سفر کوتاهی بود!» حالا در این روزها که حسرت یک مسافرت درستوحسابی به دل ما مانده و تا تعطیلات نوروز هم امکان تجربهاش وجود ندارد، بگذارید یک حقیقت علمی را برایتان فاش کنیم. حقیقتی که میگوید: «هر اندازه روزهایتان را شادتر بگذرانید، زمان برای شما سریعتر میگذرد.» همه چیز به دوپامین موجود در مغز بستگی دارد، هر اندازه دوپامین بالاتر برود، احتمال بیشتری وجود دارد که مغز ما توانایی قضاوتش درباره زمان را از دست بدهد و باور کند که زمان زودتر از واقعیت میگذرد.
اول، شادمانیهای زمانبر
بعضی از شادمانیهای ما، از همان ابتدا مشخص است که کوتاه خواهند بود. انتظار بیشتری هم از آن نداریم. میدانیم که وقتی امشب به مهمانی میرویم، دو سه ساعت بعد باید به خانه بازگردیم. خودمان از همان ابتدا میدانیم که زمان تند میگذرد و ما کاری از دستمان برنمیآید. انتظار بیشتری هم نداریم، به همین خاطر است که در مهمانی سعی میکنیم با همه صحبت کنیم، غذاهای روی میز را امتحان کنیم، به موسیقی عجیبی که جوانترها گذاشتهاند گوش بدهیم و خلاصه تلاشمان را میکنیم تا از فرصت کوتاه پیشرویمان تمام استفاده را ببریم. انتظارمان هم درست از آب درمیآید و زمان مثل برق و باد میگذرد، پیش از آنکه فکرش را بکنیم، به خانه بازگشتهایم و به روند معمول زندگیمان ناسزا میگوییم: «اگر فردا مجبور نبودم سر کار بروم»، «اگر بچهها فردا مدرسه نداشتند» و... اما تمام این موارد تا جایی صحت دارند که نتیجه آن تحقیق علمی را ندانیم. طبق این تحقیق علمی که در مجله «ساینس» منتشر شده، ارتباط مشخصی میان گذر زمان با شادمانی وجود دارد. اگر این واقعیت را به خودمان یادآوری کنیم، دیگر اگرها و مگرهای ما برای اتفاقهای فردا به چشممان نمیآید و خودمان را آدمهایی ناامید به حساب نمیآوریم. تازه، اینها اتفاقاتی هستند که خودمان پیش از وقوع میدانیم زمان دربارهشان زود میگذرد. درک واقعی ما از زمان به کمکمان میآید و سطح انتظارمان را کنترل میکند. بعضی از اتفاقها هستند که ذهنیت ما از زمان را با درک واقعی ما از زمان در تضاد قرار میدهند. نمونهاش همان مثال سفر رفتن. پیش از آنکه به سفری یکهفتهای برویم، بهخوبی میدانیم که یک هفته کم نیست، خودمان میدانیم که هفت روز را خارج از خانه گذراندن، مدتزمان منطقی و درستی است. با این حال وقتی زمان بازگشت به خانه میشود، زانوی غم بغل میگیریم، از اینکه امکانات به ما اجازه نمیدهند تا مدت زمانی بیشتر را در سفر بگذرانیم ناراحت میشویم و خودمان را مواخذه میکنیم. به خودمان قول میدهیم برای سفر آینده دو هفته زمان بگذاریم. اما حتی اگر آن دو هفته را هم بیرون از شهر بمانیم، باز هم بیفایده است. باز هم وقتی به خانه برمیگردیم، آش همان آش است و کاسه همان کاسه. دلمان میخواهد به سفر برگردیم و تمام تجربهای را که منتظرش بودیم به دست بیاوریم. در این موقعیت هم شما را به همان تحقیق علمی بازمیگردانیم، درک واقعی ما از زمان، با آنچه در هنگام شادمانی احساس میکنیم زمین تا آسمان تفاوت دارد و شما نمیتوانید این دل خواستنها را کنترل کنید. فقط میتوانید بپذیرید که زندگی با شادمانی میگذرد اما سریعتر از واقعیت.
دوم، بیماری شادمانی
میدانید آن گروه از آدمها که در هر لحظه از زندگیشان به دنبال شادمانی میگردند، همین واقعیت علمی را فراموش میکنند؟ آنهایی که فکر میکنند به اندازه کافی شاد نبودهاند، به اندازه کافی به خودشان نرسیدهاند، به اندازه کافی در زندگی پیش نرفتهاند و زمان مناسبی برای خودشان اختصاص ندادهاند، آنها کسانی هستند که نمیدانند در زندگی چیزی به اسم «اندازه کافی شادمانی» وجود ندارد. ذهن ما طوری طراحی شده که در مواجهه با شادمانی احساس کمبود میکند و به همین خاطر است که نشانههای نخستین افسردگی رخ میدهند. افسردگی ما را از آن طرف بام میاندازد. باعث میشود زمان دیرتر بگذرد. باعث میشود غمهای زندگی و از دست رفتنها بیشتر به چشممان بیاید. مدت زمانی که در ناامیدی و غم میگذرانیم، بیشتر در ذهن ما باقی بماند. درحقیقت ذهن ما این قابلیت را دارد که در مقابل اتفاقهای ناخوشایند، در حالت ترس یا مواجهه با خطری عظیم، زمان را متوقف کند. به عبارتی سادهتر برای خود زمان میخرد تا توانایی فکر کردن به موضوع را داشته باشد. برای نمونه تحقیقی دیگر ثابت کرده است آدمهایی که ترسهای بزرگ را تجربه میکنند، آدمهایی که خطرهای باورنکردنی را از سر میگذرانند، توانایی کمتری برای کنار آمدن با زمان دارند. آنها باور میکنند که زمان در یک لحظه متوقف شد! باور میکنند که چند ثانیه از زندگیشان مثل یک ساعت گذشت و باور میکنند که زمان میتواند تندتر یا کندتر از واقعیت بگذرد. همین مسئله برایشان غمی بزرگتر میسازد و باورشان میشود زندگی بدی را میگذرانند. شبیه به آدمهای دیگر زندگی نمیکنند و زندگیشان بدتر است، ناخوشایندتر و بیحاصلتر. اتفاقی که واقعیت ندارد و در ذهن آنها ساخته میشود. پس اگر فقط بدانیم که زمان چه حکمی را برای ما بازی میکند، اجازه نمیدهیم بازیمان بدهد.
سوم، نقش حافظه کوتاهمدت
یکی از دلایلی که باعث میشود نسبت به زمان درک پایینترین پیدا کنیم، اختلال در حافظه کوتاهمدت است. زمانی که به خاطر نمیآوریم برای ناهار چه غذایی خوردهایم یا یادمان نمیآید دیشب بر سر چه ماجرایی دعوا داشتیم احتمال فراوانی وجود دارد که گذر زمان را بهدرستی درک نکنیم. شاید به این خاطر که به همان اندازه که اتفاقهای بد به چشم ما میآید، اتفاقهای خوشایند را فراموش میکنیم و حافظهمان نیز به کمک ما نمیآید و برایمان روزهای بهتر را تصویر نمیکند. وقتی حافظه کوتاهمدت ما را اسیر خود میکند، کمتر اتفاق خوشایندی برای مدت طولانی در ذهنمان میماند. آنقدر که باورمان شود زندگی آنقدرها که فکر میکنیم تند و سریع و بیخیر و برکت نمیگذرد. البته این ضعف در حافظه کوتاهمدت، خود در فهرست بیماری دیگری قرار میگیرد و ما کاری به آن نداریم و فقط به همان اندازهای به سراغش میرویم که در شادمانی ما و درک ما از خوشحالی تاثیرگذار است. همانطور که بر درک ما از زمان تاثیر میگذارد و برای ما داستانی متفاوت مینویسد. به همین دلیل است که میگوییم حافظه کوتاهمدت و زمان میتوانند درک صحیحتری از شادمانی برای ما بسازند و امیدمان به زندگی را افزایش یا حتی کاهش دهند. نکتهای که در این میان وجود دارد، مربوط به دلایل چنین مسئلهای است که دانستنش به ما کمک میکند شادمانتر زندگی کنیم. از میان دلایل متعددی که برای دانستنشان باید به پزشک مراجعه کنیم، شبیه به ضربهمغزی یا تصادف بزرگ یا... که مغز به صورت فیزیکی دچار مشکل میشود، دلیل دیگری نیز وجود دارد که به آن مواجهه با یک اتفاق سخت میگویند و باور ما را نسبت به زندگی تکان میدهد. بهعنوان نمونه همین تصادف بزرگ را در نظر بگیرید، تصادفی که منجر به مرگ نشده اما شما را تا دم مرگ برده و بازگردانده است. هرچند شما از چنین ماجرایی جان سالم به در بردهاید، اما در ذهن شما این خطر بارها و بارها تکرار میشود و هر مرتبه که این تکرار اتفاق بیفتد، شما به همان اندازه احساس ضعف و ناامیدی میکنید و استیصال شبیه به لحظه اول تجربه میشود. در این موقعیت است که دوباره به همان بخش پیشین بازمیگردیم، هر مرتبه که این احساس خطر را تجربه کنید، بازهم روز از نو و روزی از نو. ذهن شما دستور به توقف زمان میدهد و آن ثانیههای ترسناک را برای هزارمین بار با کیفیت اول تجربه میکنید.
چهارم، کنترل شادمانی
تمام این موارد را برایتان نام بردیم تا بگوییم دست کشیدن از شادمانی راه خوشایندی برای مقابله با استرس زندگی نیست. مخصوصا اگر بدانید ذهن شما به صورت خودمختار در حال رصد کردن ناامیدیهاست و زمان بیشتری را به غم اختصاص میدهد. برای مقابله با این وضعیت نیز میتوانید نتیجه این تحقیق علمی را به خاطر بسپارید. به خودتان یادآوری کنید که تفریح و شادمانی بخشی از زندگی شماست که به صورت ناخودآگاه سریعتر از واقعیت میگذرد و شما را به دام قضاوت اشتباه از زمان میاندازد. با دانستن این دام بزرگ، میتوانید شادمانی خود را در دست بگیرید و زمان مناسبی را به آن اختصاص دهید. میتوانید در طول هفته برنامههای ویژهای بگذارید و به آنها پایبند بمانید. بهترین راه این است که کنترل ذهن خود را به دست ناخودآگاه نسپارید و اجازه قضاوت اشتباه را صادر نکنید. اگر به بخش ابتدایی این متن بازگردیم، به زمانی که از شادمانیهای زندگی صحبت میکنیم، باورتان میشود که گاهی اوقات در مواجهه با غم و شادی نیاز به قدرتی فراتر از ناخودآگاه مغزی داریم. دست خودمان نیست دیگر، به هر حال ما همه انسان هستیم و ذهن ما این قابلیت را دارد که گولمان بزند و ما را به راه خطا بکشاند. دست خودش نیست، اینطور تعبیه شده تا بتوانیم در مقابل خطرها بهتر عکسالعمل نشان دهیم و قدرت تفکرمان را در برابر اتفاقهای ترسناک از دست ندهیم. اتفاقی که باعث میشود برای رسیدن به شادمانی احتیاج به تلاش بیشتر داشته باشیم.
ارسال دیدگاه




