یادداشت
راز 55 سال بستنیفروش بودن!
منیره یحیایی
عموسیفی چهارشانه و قدبلند است. وقتی حرف میزند طنین صدایش پیادهرو را پر میکند. سبیلهای بلند و جوگندمیاش رو به سفیدی است و روی پیراهن مردانه سفیدی که به تن کرده قطرههای کوچک آبهویج دیده میشود. مغازه کوچکش 10 متر هم نیست، اما بهاندازه هزار مغازه مشتری دارد. پسر 20سالهای که کنار عموسیفی نشسته تندتند تکههای بزرگ بستنی سنتی را با قاشق مخصوص از داخل یخچال صندوقی مقابلش برمیدارد و توی لیوانهای بزرگ میگذارد. عموسیفی هم پارچهای پر از آب هویج را روی بستنیها میریزد و روی میز میگذارد. میز تندتند پروخالی میشود. اما عموسیفی میداند کدام مشتری پول آبهویج بستنیاش را حساب کرده و کدام یکی نه. زن و مرد، پیر و جوان جلوی مغازه ایستادهاند و لیوانهای نارنجی پر از آبهویج را سر میکشند. همسر عموسیفی حتی یکبار هم جلوی در مغازهاش نیامده، اما پسرهایش با زنهایشان روزهای تعطیل میآیند و هویجبستنی میخوردند و میروند. داخل مغازه جای صحبت کردن نیست. عموسیفی با شلنگ آبی که از داخل مغازه بیرون میآید سکوی روبهروی آبمیوهفروشی را میشوید، بعد یک مشمای مشکی بزرگ رویش میاندازد و شروع میکند به صحبت کردن.
اسمش سیفالله مؤذنی است. خودش هم نمیداند از کی به او گفتند عموسیفی. اما شاید روزی یکی از مشتریها طعم خوب آبهویج بستنیهایش را در دهان مزهمزه کرده و کیفور گفته: «عموسیفی دستت درد نکنه!» سیفالله مؤذنی 55 سال پیش خانه پدریاش را در خمین رها کرد و راهی تهران شد تا در کنار داییاش مغازه کوچک بستنیفروشی را رونق بدهد. از همان روزهای اول عزمش را جزم کرد تا یکی از بهترینها باشد، مردم را دوست داشته باشد و مردم هم او را دوست داشته باشند. داییاش را «علی آقای مؤذنی بزرگ» صدا میزند، مردی که یک سال پیش به رحمت خدا رفت. «پنج سال کنار دست داییام کار کردم تا بستنیسازی را به راه و رسم همان موقع یاد بگیرم. آنوقتها فقط بستنی و فالوده بود. برای درست کردن بستنی شکر و ثعلب را در بشکههای چوبی بزرگ با پارو آنقدر هم میزدیم تا بستنی آماده شود. ده تا از پهلوانهای حالا هم که بیایند نمیتوانند یک قالب بشکه بستنی درست کنند. این کار فیل است که دویست کیلو ثعلب و شکر مخلوطشده را بارها و بارها بلند کند و به سینه قالب بچسباند. البته آن موقع بستنی را در خانه درست میکردیم و به مغازه میآوردیم. چون مغازه کوچک به ما اجازه کار نمیداد. حالا دستگاههای بستنیسازی کار را راحت کردهاند، اما این بستنی کجا و آن بستنی کجا... تقریبا در سال 50 هویجبستنی در تهران مد شد. نمیخواهم بگویم اولینش ما بودیم، اما یکی از اولینها بودیم. اول از همه سید مصطفی خوشمرام در خیابان ولیعصر و مولایی که مغازه خیلی بزرگی در لالهزار داشت... و بعد هم ما. بعد از ما آرامآرام همه شروع کردند به آوردن آبهویج بستنی.»
عموسیفی درباره کوچک ماندن ابعاد مغازهاش از سالها پیش تا امروز میگوید: «ما هیچوقت جایی برای بزرگ کردن مغازه نداشتیم. یک طرف مغازه که اداره برق بود سمت دیگرش هم مغازهای است که هیچوقت صاحبش قصد فروش آن را نداشت. عمر من در این مغازه تمام شده، مگر چند سال زندهام؟ عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست. آن موقع بیستساله بودیم و حالا هفتاد و پنج سالمه. سالها بعد این مغازه را از داییام خریدم و سرقفلیاش مال خودم شد.»
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




