دلکوک
در زندگی خودت باش
نازنین متیننیا
«انسان تنها موجودی است که احساس کسلی میکند؛ این امتیازی انحصاری و بخشی از شأن و منزلت وجود انسانی است. آیا تا به حال بوفالو یا الاغی را کسل دیدهاید؟ آنها کسل نمیشوند. کسل شدن یعنی راه و روش زندگیات غلط است. به همین دلیل است که میگویم کسل شدن اتفاقی درخور توجه است. یعنی فهمیدن این نکته که «من باید کاری کنم. یک دگرگونی لازم است.» بنابراین فکر نکن کسل بودن چیز بدی است. بلکه نشانهای میمون برای شروعی نو است. ولی به همین بسنده نکن. آدمهایی که ظاهر و باطنشان یکی است هیچوقت کسل نمیشوند. در مقابل آدمهای متظاهر محکوم به کسلی هستند، برای اینکه زندگی خود را به دو بخش تقسیم کردهاند. خود واقعیشان را سرکوب میکنند و تظاهر به زندگی میکنند که دروغین است. منشأ کسلی همین زندگی دروغین است؛ اگر آدم کاری را انجام دهد که از ته دل میخواهد، هیچگاه کسل نمیشود.»
این مطلب را در کانال تلگرام یک کلینیک روانپزشکی دیدم. کانالی که توسط یکی از خبرهترین و باسوادترین روانپزشکانی که میشناسم مدیریت میشود و احتمالا همین متن را هم خودش نوشته است. مضمون این نوشته درست و کامل است. روانپزشک میخواهد به یک نکته بسیار مهم و اساسی اشاره کند تا مخاطبان کانالش برای لحظهای به فکر فرو روند و بدانند که برای داشتن سلامت جسمانی، در کنار دارو و ساعتها مشاوره و هزینههایی که پرداخته میشود، مهمترین نکته خواست درونی است و شناسایی خود به شکل کامل و جامع. درواقع این مطلب میخواهد بگوید که تا زمانی که خود را بهدرستی نشناسید و تا زمانی که دقیقا ندانید چه چیزی میخواهید و چه چیزی نه، نمیتوانید زندگی سرشار از رضایت را تجربه کنید. «خودآگاهی» تمام حرفی است که قرار است در این متن زده شود و خب، عده زیادی که این متن را میخوانند احتمالا به آن میرسند و سریع متوجه میشوند که جریان از چه قرار است. اما آیا تنها فهم همین ماجرا کافی است؟ آیا با خواندن همین متن کوتاه و دریافت کلید مهم خودآگاهی برای رسیدن به زندگی بهتر، واقعا به آن میرسیم؟
پاسخ به این سوالات قاعدتا خیر است. از فهم و دریافت تا درک واقعی و عملکرد زمین تا آسمان فاصله است. فاصلهای که اگر وجود نداشت احتمالا سرمنشأ اکثر بیماریهای ذهنی و روحی حل شده بود و ما انسانها کمتر به مشکلات درونی برمیخوردیم و با دانستن چند نکته ساده، ذهن و روان و از همه مهمتر، زندگی خود را نجات میدادیم. اما واقعیت این است که این فاصله مابین آنچه میدانیم و آنچه درواقع انجام میدهیم آنقدر بزرگ و زیاد است که دقیقا اکثر مشکلات ما از آن سرچشمه میگیرد. مثلا همه ما میدانیم که دروغ و تظاهر بد است یا میدانیم که باید در روابط خود بلوغ عاطفی و اجتماعی داشته باشیم و از همه مهمتر میدانیم که همهچیز در ذهن ما میگذرد و تا زمانی که سلامت ذهنی نداشته باشیم، نمیتوانیم درست و حسابشده با وقایع پیرامون برخورد کنیم. بله، اکثر ما این رازها و کلیدهای اساسی را بهخوبی میدانیم و میشناسیم، اما عمل کردن به آنها را نه. درواقع میدانیم که باید به خودآگاهی کامل برسیم اما برای رسیدن به این خودآگاهی، خودمان موانع بسیاری پیش پای خود میگذاریم؛ رودررو شدن با خود واقعی، پذیرفتن نقطهضعفها، مغرور نشدن به نقطه قوتها، اصلاح رفتارهایی که در ما نهادینه شدهاند، کنترل احساسات و هیجانات درونی و تمام کارهایی که برای رسیدن به خودآگاهی واقعی باید انجام دهیم، آنقدر سخت و طاقتفرساست که ترجیح میدهیم عطای آن را به لقایش ببخشیم و فقط بدانیم که برای موفق شدن باید چه کار کرد. درواقع بزرگترین مشکل علم روانشناسی و رفتاردرمانی هم همین است. همین که اراده دانستن، معمولا بیشتر از اراده خواستن و انجام است و وقفههای پیدرپی در مسیر رسیدن به رشد ذهنی، همیشه مانعی بزرگ و اصلی است. برای همین است که اکثر روانشناسان و روانپزشکان در جلسات درمانی خود ترجیح میدهند بر نکتههای کوچک و اساسی تاکید کنند و قدمبهقدم و آهستهآهسته اراده دانستن را به سمت اراده خواستن و انجام هدایت کنند.
ارسال دیدگاه




