تاکسی‌سواری به‌صرف شادی و شکلات

گزارش دو

تاکسی‌سواری به‌صرف شادی و شکلات

علی‌اکبر قزوینی

درباره «سمند شادی» شنیده بودم، اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟ در یکی از همین روزهای پاییزی، در میانه ترافیک و شلوغی میدان هفت‌تیر، سوار اولین تاکسی می‌شوم که آماده رفتن به میدان ولی‌عصر است. هنوز کامل روی صندلی جلو جاگیر نشده‌ام که عبارت «سمند شادی» از برابر چشمم می‌گذرد. نگاهی به داخل تاکسی می‌اندازم که پر از کاغذهایی با جملات مثبت است و گلدان‌های کوچولوی تزئینی و عروسک... و نگاهم می‌رود به سمت راننده که باید ۶۰ را رد کرده باشد؛ از آن پیرمردهای دوست‌داشتنی با موهای سفیدی که جلویش ریخته.
آن‌طور که روی کاغذهای داخل تاکسی آمده «محمود دلشاد» است و عنوانش «مدیریت سمند شادی». آقای دلشاد یک قوطی گرد آب‌نبات را از پشت رل بیرون می‌آورد، درش را باز می‌کند و به همه مسافران تعارف می‌کند. یکی می‌گیرم و تشکر می‌کنم و در دهان می‌گذارم. دختر جوانی که هنوز نمی‌داند جریان چیست. می‌پرسد: «آب‌نبات برای چی؟ عیدی، چیزی است؟» آقای دلشاد پاسخ می‌دهد: «هرروز که بخندی عید است!»
موقع پیاده شدن دختر جوان مبلغ کرایه‌اش را می‌پرسد. آقای دلشاد می‌گوید: «هزار تومان؛ شما هرچقدر دوست داری بده.» دختر اسکناس ۲ هزار تومانی را سمت او می‌گیرد و می‌گوید: «1۵۰۰ تومان کم کنید.» آقای دلشاد بقیه پول را می‌دهد و می‌گوید: «متشکرم از کادوتون. این پول‌ها رو می‌ذارم برای خرید شیرینی و آب‌نبات و عروسک و این‌ها.» می‌گوید گاهی به زوج‌های جوان، به مسافرانی که بچه دارند، به کسانی که «یه توپ دارم قلقلیه...!» رو کامل می‌خوانند، یک عروسک جایزه می‌دهد. و پشت شیشه عقب سمند را نشانم می‌دهد که پر از عروسک است.
اجازه می‌گیرم که چند عکس از داخل ماشین بگیرم. آقای دلشاد با لبخند موافقت می‌کند، و البته کاغذی را که تقریبا نزدیک چراغ سقفی ماشین نصب شده نشانم می‌دهد. می‌خوانم، نوشته‌ای است که می‌گوید برای عکس و فیلم‌برداری از داخل ماشین، لطفا معادل یک دلار آمریکا یا هزار تومان بدهید. نرخ دلار در سمند شادی انگار هنوز گران نشده. موقع پیاده شدن، یک اسکناس ۲ هزار تومانی از کیفم درمی‌آورم و می‌دهم. تاکسی‌سواری گرانی بود برای این مسیر ــ البته هیچ اجباری به پرداخت مبلغی بیش از کرایه نبود ــ اما معلوم نیست دوباره کی در این شهر شلوغ همه اتفاق‌های خوب دست‌به‌دست هم بدهند تا من دوباره سوار سمند شادی شوم. به‌سوی بلوار کشاورز قدم می‌زنم در حالی که صدای پیرمرد مهربان و حرف‌های مثبتش در سرم می‌چرخند.
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه