چند آرزوی آخرسالی برای کارگران

ساختمان نیمه‌کاره-31

چند آرزوی آخرسالی برای کارگران

مسعود مشایخی

بعد از حادثه‌ای که برای پسر حاج‌حسن افتاد و خانواده‌‌ش و همه‌ دوستان او را داغ‌دار کرد حالا مراسم سوگواری تمام شده و همه‌چیز دارد به حالت عادی برمی‌گردد و بچه‌ها به کار قبلی خود مشغول شده‌اند. اتفاقا دیروز موقع خوردن صبحانه صحبت بچه‌ها راجع به همین موضوع بود که چقدر زود همه چیز فراموش ‌می‌شود. حسن که از همه‌ ما سن و سال‌دارتر است می‌گفت که در زمان قدیم داغم‌ها بسیار سنگین‌تر از الان بود و نزدیکان متوفی موظف بودند که تا سالگرد لباس سیاه به‌تن کنند و هیچ جشن و مراسم شادی برگذار نکنند. محمد هم نظرش این بود که جان آدمی این روزها بسیار بی‌ارزش شده و همین که مُردی و مراسمات مرسوم اولیه تمام شد دیگر نام و نشانی از تو نمی‌ماند. البته که نظر من با نظر آنها متفاوت بود. من گفتم که این معدود موهبت‌هایی‌ست که زندگی مدرن به ما آدم‌ها داده تا بتوانیم فقدان عزیزانمان را زود فراموش کنیم. در این زمانه‌ پراسترس و پرفشار که گرفتاری‌های زندگی، آدمی‌ را احاطه کرده فراموشی بهترین راه کم‌کردن این فشارهاست. گفتم این فراموشی زودهنگام این را به ما می‌فهماند که زندگی چقدر بی‌رحم و بی‌ارزش است و نباید خیلی خودمان را مشغول خصومت و آزمندی کنیم. البته از سکوت بچه‌ها فهمیدم که زیاد از حرف‌هایم سردرنیاورده‌اند. خب ما هم به رسم زندگی مدرن و امروزی از همه‌ اتفاقات تلخ این چندروزه بیرون بیاییم و به روزهای پیشِ رو فکر کنیم. چند روزی به عید بیشتر نمانده‌است و جنب و جوش مردم کوچه و بازار مؤید آن است. در شهر ما به خاطر وجود باغ‌های مرکبات و درختان نارنج داخل شهر، همیشه عطر بهارنارنج از آمدن عید باخبرمان می‌کند که امسال به خاطر گرمای زودرس این اطلاع‌رسانی زودتر انجام شد. از خانه‌تکانی و تعمیرات خانه‌ها گرفته تا شلوغ‌شدن خیابان‌ها و رونق‌گرفتن کار و کاسبی بازاریان همه و همه از برکات عید است. اما ما این روزها پرشتاب و فشرده کار می‌کنیم و برای همین هم این همه تحول را کمتر احساس می‌کنیم. یکی از واحدهای ساختمان گچ کاری‌اش تمام‌ نشده، یکی دیگر برق‌کاری‌اش هنوز مانده و واحدی دیگر لوله کشی فاضلابش تمام نشده و خلاصه چند روز وقت و یک عالمه کار ناتمام که باید با سرعت هرچه تمام‌تر به پایان برسند تا صاحبان خانه‌ها سال را در خانه‌های جدیدشان تحویل کنند. با همه این مرارت‌ها وقتی شادمانی و رضایت مشتری‌هایی که واحدهایشان تحویل داده می‌شود را می‌بینیم به واقع احساس رضایت و شعف می‌کنیم. وقتی خانم صادقی با آن همه وسواس و دلواپسی که برای خانه‌اش به خرج می‌داد، دو روز قبل به خانه‌ جدیدش نقل مکان کرد چقدر احساس خوشبختی می‌کرد و این را به روشنی به زبان آورد و گفت هیچ کجا خانه خود آدم نمی‌شود. واقعا هم نمی‌شود. دوستان کارگر خودم هم هر کدام به نوعی به استقبال عید می‌روند. این روزها محمد حسابی سرش شلوغ است. محمد علاوه بر کارهای ساختمان باید سری هم به خانه‌ خودش بزند و آنجا را هم که هنوز نیمه‌ساخته است به اتمام برساند. البته بچه‌ها هم همه‌گی تا جایی که از دستشان برمی‌آید به کمکش می‌روند. الیاس هم برای تعطیلات نوروز برنامه می‌چیند و قرار است با دوستانش به مسافرت نزدیکی برود. در پایان آخرین نوشته‌ام در سال 94 و فرارسیدن سال نو دلم می‌خواهد برای دوستان کارگرم دعا کنم. از خدا می‌خواهم در سال جدید برای هیچ کارگری در هیچ کجا، هیچ اتفاق تلخ و ناگوار و حادثه شومی به وقوع نپیوندد. دعا می‌کنم شرایط به گونه‌ای رقم بخورد که همه‌ کارگران ساختمانی بتوانند از نعمت بیمه‌ تأمین‌اجتماعی برخوردار شوند که اگر خدای ناکرده برایشان حادثه‌ای رخ داد، حداقل تنها رنج مریضی را داشته باشند. امیدوارم در سال جدید هیچ کارگری به خاطر سادگی کارش از دختر مورد علاقه‌اش جواب رد نشنود. از خدا درخواست دارم که در سال جدید هیچ کارگری عصر دست خالی به سوی خانه‌اش روانه نشود و امنیت شغلی‌اش همیشه تأمین باشد. در پایان از همه‌ دست‌اندرکاران نشریه‌ وزین «آتیه‌نو» که این امکان را برای من فراهم کردند که بتوانم به عنوان عضو کوچکی از جامعه‌ کارگری درددل‌ها و آمال و آرزوهای این قشر ساده و بی‌تکلف را عنوان کنم، صمیمانه تشکر و قدردانی دارم و برایشان سالی مملو از شادی و خوشبختی آرزومندم. تا باد چنین بادا!

ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه