خاطرههایی علیه آلزایمر
نگار مفید
برنامهریزی برای نوروز، یکی از جذابترین اتفاقهای اسفندماه است. چه کنیم و چه نکنیم؟ کجا برویم و کجا نرویم؟ بودجهمان میرسد یا نمیرسد؟ خوش میگذرد یا نمیگذرد؟ همه خانواده تفریح میکنند یا بعضیها حوصلهشان سر میرود؟ اینها سوالهایی است که معمولا در برنامهریزیهای نوروزی برایمان پیش میآید و نمیدانیم چه چیزهایی را باید با یکدیگر تلفیق کنیم و به چه نتیجهای برسیم. موارد بسیاری را باید در نظر گرفت. اما ما به جای آنکه با شما درباره این موارد به صورت تئوریک صحبت کنیم، دست به کار شدیم برای جمعآوری خاطرههای نوروزی، خاطرههایی که هرکدام به نوعی به این سوالات پاسخ دادهاند و به ما کمک میکنند تا خودمان را به روزهای نوروز نزدیک کنیم.
فصل قدردانی از یکدیگر
سعیده طلوعی خانمی است متاهل و شاغل. از همان خانمهای شاغل که مجبورند بهجز دو دست خودشان، دو دست دیگر نیز قرض کنند و هزار کار را در طول سال به صورت همزمان انجام دهند. صبحانه بچهها را هم باید در نظر بگیرند، در نگاه اول وقتی درباره نوروز با او صحبت میکنیم و پای خاطراتش مینشینیم، به نظر میرسد که اولین پاسخش این است: «تمام تعطیلات را استراحت میکنم.» اما او برنامهای برای استراحت ندارد. میخندد که «فقط همین 13 روز را کامل تعطیل هستم، چرا باید استراحت کنم؟» او ترجیح میدهد به جای در خانه ماندن و استراحت و به جان بچهها غر زدن که ساکت باشید و صحبت نکنید، به برنامه مهمانیهای نوروزیاش نگاه بیندازد و به تمام آنهایی فکر میکند که در طول سال نتوانسته است در خانه از آنها پذیرایی کند. میگوید: «میدانید من در این مدت چند مهمانی رفتهام و فرصت نکردهام تا آنها را به خانه دعوت کنم؟ آنها هم با من راه میآیند، چون میدانند که شاغل هستم. ولی به همهشان گفتهام که در تعطیلات نوروز جبران میکنم.» برنامه تفریحی در این خانه احتمالا مهمانیهای فراوان است و شبنشینیهای طولانی تا سحر. میخندد که «چه کنیم، این هم زندگی ما شاغلهاست». اینکه امسال را میخواهد با تعداد بالای مهمانی سر کند، به چیزی ارتباط ندارد، الا خاطراتی که از کودکی برایش به جا مانده است. میگوید: «وقتی بچه بودیم، تمام طول تعطیلات را در مهمانی میگذراندیم. این خاله ما را برای ناهار دعوت میکرد و آن خاله برای شام. ما هم که بچه بودیم، خیلی بهمان خوش میگذشت و همیشه برای خودمان بازیهای تازه کشف میکردیم. خود من در تعطیلات نوروز یک سال، بیش از 13بار با دخترخالهام دعوا و آشتی کردم. یعنی بیشتر از روزی یک بار. امسال با خودم فکر کردم که بچههای من چه گناهی کردهاند که هیچکدام از این تفریحها را ندارند. حتی وقت ندارم آنها را تا خانه خالهشان ببرم، چه برسد به اینکه وقت کنند با پسرخاله و دخترخالهشان دعوا کنند. این شد که تصمیم گرفتم شبیه به بچگیهای خودم برای بچهها برنامهریزی کنم. سختیاش برای من مهمانی گرفتن است که آن هم حالا یک جوری درستش میکنم. حتما که نباید مهمانی پرخرج باشد.»
برنامهریزی برای عیدیها
رفیع محمدیان پدر دو پسربچه است و خانه و زندگی متوسطی دارد. خودش میخندد که «مثل همه آدمهای دیگر، یک چیزهایی داریم یک چیزهایی نه». میگوید: «اما انگار من بچههایم را خیلی پولکی بزرگ کردهام، چون نزدیکیهای نوروز که میشود، تنها حرفی که میزنند درباره عیدیهایشان است. میگویم برویم سفر، میگویند برویم اهواز. اگر نمیرویم اهواز هیچ کجای دیگر هم سفر نمیآییم. یک سال رفتیم یزد، اما چون هیچ فامیلی در یزد نداریم که به بچهها عیدی بدهد، از سفر خوششان نیامد. خواهر و برادرهای من اهواز زندگی میکنند و در تعطیلات عید سهبار به بچهها عیدی میدهند. هرقدر میگویم بچهها را بدعادت نکنید، به گوششان نمیرود. میگویند این بچهها دورند از ما، دلمان برایشان تنگ میشود. برای همین یا تهران میمانیم تا بچهها از خالههایشان عیدی بگیرند، یا باید برویم اهواز تا از عمو و عمهشان عیدی بگیرند.» تلاششان برای اینکه به بچهها درباره موزهها و آثار باستانی بگویند به در بسته میخورد. هربار قرار موزه میگذارند، بچهها یک جور بازی درمیآورند. «فکر کنم یا زود است برای اینکه به موزه بروند، یا ما دیر شروع کردهایم.» او مهندس کامپیوتر یک شرکت خصوصی است و خانمش مربی نقاشی. تلاششان را کردهاند برای اینکه دو پسرشان از تعطیلات نوروزی خاطرهای بیشتر از عیدی داشته باشند، یکیشان 6ساله است و دیگری 9ساله. «پسر کوچکم از بیرون رفتن بیشتر خوشش میآید، برایش فرقی نمیکند موزه باشد یا رستوران، اما پسر بزرگم اینطور نیست.» اگر پای درددلهایش بنشینی میگوید: «سفر رفتن هم به این سادگیها نیست، حتی اگر مشکل مالی نداشته باشی، بعد از اینکه میگویی میخواهیم برویم سفر، بچهها بازی درمیآورند و اگر حوصلهشان در سفر سر برود، مسافرت را برای همه زهرمار میکنند.» یک سال تصمیم گرفتند به میل و علاقه بچهها برنامه را مشخص کنند، ظاهرا خودش و خانمش آنقدر بیحوصله میشوند که بعد از تعطیلات تمام حرفشان این بوده که «اصلا انگار تعطیلات نرفتهایم».
13 روز با هفتسین
«ما هفتسین را جمع نمیکنیم تا خود روز سیزدهبدر. تا همان روز هم یک برنامهای با هفتسین داریم. عکس میگیریم با هفتسین، دور هفتسین مینشینیم، اینطور نیست که بعد از آنکه سال تحویل شد، هفتسین را جمع کنیم. به همین خاطر روی میزی هفتسین را میچینیم که در طول تعطیلات کاری به کار آن نداشته باشیم. حتی بعضی روزها مامان برایمان شمع تازه روشن میکند روی هفتسین.» اینها را پرتو حسنی میگوید. دخترخانمی که در خانه پدر و مادرش زندگی میکند و سالتحویل را کنار آنها میگذراند. پیش آمده که نوروز را با تور به سفر برود، پیش آمده که همراه با خانوادهاش به سفر برود، اما اگر تهران بماند، همیشه پای سفره هفتسین در میان خاطرههایش هست. «اینکه سفره هفتسین تمام طول تعطیلات به راه باشد، خیلی جذاب است. ما حتی بعضی وقتها برای جذابتر کردن سفره هفتسین دست به کار میشویم و گلهایش را نو میکنیم، یا کارهایی شبیه به اینکه سفرهمان خراب و تکراری نشود.» این عادت را مادرش به آنها داده است، ارتباطی هم ندارد به اینکه مهمان داشته باشند یا نداشته باشند. در خانهشان همیشه سفره هفتسین را جوری نگه میدارند که انگار لحظه سالتحویل است. تا روز سیزدهم، تا آن روز که باید سبزه را از خانه بیرون ببرند. آن روز دست به کار میشوند برای جمع و جور کردن وسایل، نوبتی و بهآرامی. سکهها که سهم یکی از خیریهها میشود، معمولا ظرف یکی دو روز آینده دخل سمنو را میآورند. سنبل میرود گوشه میز جاخوش میکند. سیبها را در همان روز سیزدهبهدر قاچ میزنند و میخورند. خلاصه آنکه هرکدام از سینهای هفتسین را یک جور سربهنیست میکنند. اما نه تکوتنها و بهسادگی. معمولا تمام اعضای خانواده حضور دارند و در یک مراسم دورهمی این کارها را انجام میدهند. به همین خاطر است که درمجموع از وقتی هفتسین وارد خانه میشود تا وقتی که باید جمعوجورش کنند، مدام با آن خاطره میسازند و از این خاطرهسازی لذت میبرند.
عکسهای هرروزه
«چند سال پیش، یکی از این دوربینهای کوچک دیجیتالی خریده بودیم و تصمیم گرفتیم در روزهای تعطیلات، هرروز عکس بگیریم از خودمان. یعنی اینطور که با تمام مهمانهایی که به خانهمان میآمدند عکس میانداختیم و به هر مهمانی که میرفتیم عکس میانداختیم و کلا دوربین از دستمان نمیافتاد. سعی میکردیم عکسهای هنری هم بگیریم، آخر سر اما عکسهایمان ویروسی شد و پاک شد از روی دوربین.» اما اگر فکر میکنید از اینکه تمام تعطیلات را عکس گرفتهاند، پشیماناند اشتباه میکنید. «تکتک اداهایی که درآوردیم خوب به خاطر دارم. اینکه پای آن تکدرخت جاده نشسته بودیم و ادای عاشق گریهکرده را درمیآوردیم مثلا. یا آنکه در مهمانی خاله همسرم گفتیم یا الان یا هیچوقت و هر کسی یک حالتی داشت، یکی که هنوز غذا در دهانش بود.» خانم ریحانی که این خاطرهها را میگوید، چهار سال پیش ازدواج کرده و حالا میگوید: «آن سال، اولین سال ازدواجم بود و همان شوخیهای سر عکس خیلی به من کمک کرد تا با خانواده همسرم دوست شوم.» میخندد که «ما هنوز هم خیلی عکس میگیریم از خودمان، اما هر یکی دو روز یکبار حافظه دوربین را خالی میکنیم تا دیگر بلای سال اول سرمان نیاید.»
ظرفشویی در رستوران
سینا الان 34ساله است، خاطرهای که به زبان میآورد مربوط به پنج سال پیش است که تعطیلات سال نو را با دوستهایش زدند به جاده. «سال تحویل را خانه بودیم و دو ساعت بعد از سال تحویل راه افتادیم.» قرارشان این بود که در هر شهر بیشتر از یک روز توقف نکنند و هیچ برنامهای هم برای سفر نداشتند. «دروغ چرا؟ فقط میخواستیم در خانه نمانیم. برای همین حتی به پول توی جیبمان هم فکر نکرده بودیم. پدر یکی از دوستانم رفته بود ماموریت کاری و ما پراید او را برداشتیم و رفتیم سفر. فکر میکردیم هرچه دستمان آمد میخوریم و فقط باید پول بنزین ماشین را بدهیم.» اما سفر به همین سادگیها نبود. آنها مجبور شدند در یکی از رستورانهای بینراهی ظرف هم بشویند: «همه فکر میکنند ظرف شستن در رستوران یک شوخی است، اما ما آن سال عید واقعا در یک رستوران ظرف شستیم، برای آنکه یک وعده غذای خوب بخوریم.» داستان هم اینطور است که روز پنجم، پولشان ته میکشد و هیچ راهی هم به ذهنشان نمیرسد. دوستش میگوید برویم یکجا ظرف بشوییم و یک پرس چلوکباب بخوریم. میروند در یک رستوران و همان اول کار به فروشنده میگویند: «ما پولمان تمام شده، اما اگر به ما غذا بدهید، ما حاضریم ظرف هم بشوییم.» به نظر میرسد که فروشنده خیلی هم خوشحال میشود: «یک نگاه به سر تا پای ما انداخت و گفت قبول است. ما غذا خوردیم و بعد ما را فرستادند به آشپزخانه، تا جان در بدن داشتیم ظرف شستیم.» بعدتر فهمیدند کسی که باید ظرفها را میشسته، مریض شده و در خانه مانده و برای همین آقای رستوراندار خیلی هم خوشحال شده از اینکه کسی چنین پیشنهادی داده. حتی وقتی میخواهند بروند بیرون به آنها میگوید: «اگر فردا هم خواستید بیایید.» آنها هم گفتهاند: «داریم برمیگردیم تهران.» از همانجا مستقیم به تهران برگشتهاند و «شام را خانه خودمان خوردیم».
ارسال دیدگاه




