ساده زیباست

چند فنجان خاطره، میهمان علی سرهنگی در کافه نادری

ساده زیباست

جواد حیدریان

وه چه زیبا و دور است درخت
پشت چشم‌های تو
لرزان و سرد
می‌وزد باد در شاخه‌ها
تا بسرایمش، تا بسرایمت
شعر مرا شاید شبی این‌سان تاریک و بلند نبود
 
عطر خاطرات «علی سرهنگی»، روزنامه‌نگار، شاعر و گرافیست، عطر قهوه‌های کافه نادری است، با میزهای کوچک چوبی که 88 سال است پذیرای خلوت بزرگ‌ترین نویسندگان، شاعران و روزنامه‌نگاران ایران بوده. کافه نادری پیش از ظهر یک روز معمولی هم خالی از مشتری نیست. اگرچه آن شوکت دیرین را ندارد اما انگار همه بر چشم‌های مغلوب نوستالژی می‌نشینند و سر در خیال شعر و سخن می‌برند. علی سرهنگی هم این چنین است: «کافه نادری برای من فقط یک پاتوق نیست. یک نشانه است. اثری است که از گذشته برای من مانده. چراغی است که خیلی‌ها آن را برمی‌افروزند.»
    
آیینه شکست
بی‌تلنگری
اما تنها یکی ماه خاموش 
زیبایی غروب را ابدی کرده است
آه اگر این آسمان آسمان وطن من بود
تماشا می‌کنی دشت واژگون شامگاهی را
که بر شعله خویش می‌سوزد
و خاکستر و مه در سلسله سوزان سرو هجی می‌شود
 
سرهنگی برخلاف نام فامیلی‌اش با متانت و گشاده‌رویی در میانه سالن کافه، منوی خاطراتش را روی میزی می‌گذارد. خاطرات سال‌های خوبی که مهم‌ترین فعالیت حرفه‌ای‌اش را شانه‌به‌شانه بهترین شاعران، روزنامه‌نگاران و نویسندگان سپری کرده است. می‌خواهد از میان آن همه، چند لیوان چای، چند حبه شیرینی بردارد و در دهان واژه بگذارد. کافه آرام‌آرام از مشتری لبریز می‌شود؛ انگار درختی آشیانه ده‌ها پرنده باشد، دوباره پر می‌گیرند. آخر اسفند است و در میان خاطرات سرهنگی، بهار دیوانه‌ای است که از درخت بالا می‌رود. هوا رو به گرمی گذاشته و درختان، سبزِ جوانه‌ها و سرخِ شکوفه‌هایشان را از پنجره به درون سالن کافه فوت می‌کنند. نسیم از لای پنجره‌های نیمه‌باز عطر تازگی را به درون می‌ریزد. علی سرهنگی بخش دیگر زندگی‌اش را که «عاشقانه‌ها» نام می‌گذارد، بازگو می‌کند: «30-35 سال از عمرم را سردبیر و روزنامه‌نگار بودم، روزنامه‌ها و مجلات زیادی را زیسته‌ام.» می‌گوید: «همین جایی که نشسته‌ایم، پنج‌شنبه‌ها پاتوق چندین ساله ما بود. همراه غلامحسین صالح‌یار به این گنجینه خاطرات ایرانی سر می‌زدیم و جمع می‌شدیم. این نشست‌ها دائمی بود. چایی و گپی و...» حرف از دورانی است که صالح‌یار در نشریات بزرگی مثل اطلاعات و آیندگان سردبیر بود. بعدها رئیس سندیکای روزنامه‌نگاران شد. او به سنت دیگر بزرگان شهر ادب و هنر ایران‌زمین، تلخ و طنز کلامش را اینجا و در این کنج دلبرانه بر جان شاگردانش می‌نشانده است. اینجا سخن از کلمه بوده است. سرهنگی هم به این تاریخ پیوسته است و حالا که قهوه زمان سر رفته هنوز و دوباره به کافه نادری می‌آید و برای شعرهایش واژه‌های تازه دست‌وپا می‌کند. او حالا از گسستی سخن می‌گوید که میان روزنامه‌نگاران و روشنفکران دیروز و امروز ایران افتاده است. از فصل‌های بهار، تابستان، پاییز، زمستان فیلم بهار «کیم کی‌دوک» الهام می‌گیرد و برشی از خاطراتش را با آن به تصویر می‌کشد. از زمستان سکانسی می‌گیرد و از گفت‌وگویی می‌گوید که میان راهب و کودک اتفاق می‌افتد. دیالوگی ساده که عمق فاجعه را نشان می‌دهد. از گسست نسل‌ها حرف می‌زند. به سال‌های بعد از انقلاب و قبل از انقلاب اسلامی اشاره می‌کند و می‌گوید: «در 170 سال گذشته از کاغذ اخبار تاکنون دوره‌های پرفرازونشیبی بر مطبوعات ایران گذشته است. ایران در این حوزه به‌رغم محدودیت‌هایی که بوده دوران باشکوهی را طی کرده است.» از دورانی می‌گوید که یک روزنامه‌نگار می‌توانست یک دولت را به ولوله دربیاورد ولی در دوره‌ای که همواره تکرار شده، سایه سانسور و ممنوعیت مطبوعات،کم‌وبیش بر سر ما بوده است. او از آرمان روزنامه‌نگاران می‌گوید و در تعریفی آسیب‌شناسانه معتقد است دموکراسی تعریف استانداردش را در ایران نیافته است و چون احزاب نتوانسته‌اند نقش اساسی خود را در ایجاد ساختی رقابتی ایفا کنند، بار هزینه توسعه سیاسی بر دوش مطبوعات افتاده و مطبوعات در زیر این فشار استخوان‌هایش شکسته است! می‌گوید: «خیلی از روزنامه‌نگاران به‌رغم اینکه آدم‌های بزرگی بوده‌اند، اکثرا عضو احزاب مختلف بودند و جایگاه احزاب را بر رسالت مطبوعات غلبه داده‌اند، هرچند بسیاری از روزنامه‌نگاران شریف همیشه مستقل و بی‌واسطه با مردم سخن گفته‌اند.» 
    
آیا شرمسار و سرافکنده‌ای؟
آه اگر این آتش‌فشان آتش‌فشان وطن من بود
در شب بی‌ماه 
نجوای پرنده‌ای پیامبر
بهار خواب‌آلود را درهم می‌شکند
 و من بی‌تو، سفر عاشقانه را می‌آغازم
کافه از همهمه پر و خالی می‌شود. ساعت از میانه ظهر نگذشته، عطر قهوه و شکلات می‌پیچد در مشام مشتری‌ها. زنی با شمایل غربی و حجاب ویژه عصر ناصری، بنفشه‌ای است که در میانه گل‌های دیگر شکفته است. سرش به برگه‌های یادداشتی بند است که یکریز می‌نگارد. گویی دارد تاریخ چند دهه کافه‌نشینی روشنفکران ایرانی را می‌نویسد.
 سرهنگی در میانه خاطراتش از چاپ اولین پوستر جشنواره موسیقی ایران در سال 64 می‌گوید که از رقبای برجسته‌ای مثل استاد مرتضی ممیز و آیدین آغداشلو جلوتر زده بود و بعد با پول همان پوستر خانه اجاره کرده و مبلمان و وسایل نو برای خانه‌اش خریده. 
دوباره یاد دوست و استاد دیرینه‌اش صالح‌یار می‌افتد، وقتی‌ بعد از گپ‌وگفت فراوان زمان رسیدن قهوه ترکش فرامی‌رسید، آدابی که سرهنگی و دیگر شاگردان از او به یادگار گرفته بودند.
خودش را انسان ساده‌ای می‌داند که از وقتی متولد شده سعی کرده زندگی و لحظات و عمرش را هدر ندهد. از هر لحظه‌ای کام گرفته. از کودکی تاکنون. می‌گوید: «ساده بودم. کار کردم. زحمت کشیدم. هیچ ادعایی نداشتم. یاد گرفتم. پایم را قلم کردند، نشستم روی زمین و کتاب خواندم و خواندم و خواندم و خواندم...»
    
بوی زخم شانه‌هایت
غاز افق را می‌پیماید همچون نسیمی داغ و خاموش
آه اگر این راه راه وطن من بود
واژه‌ای سرگردان بر لبان خاک است
باغی از ترانه می‌گذرد
پیش از اینکه باد به هزار زبان فرا برخیزد
آه اگر این شعر
شعر وطن من بود
 
ظهر گرما از راه می‌رسد. چند دانش‌آموز دختر کافه را روی سرشان گذاشته‌اند. جیک‌جیک پرنده‌ها در باغ پشت کافه نادری از گوش دور می‌افتد. سرهنگی یاد معلمی می‌افتد به نام صابر که رفیق صمد بهرنگی نویسنده نامی ایران بود. می‌گوید: «او به ما یاد داد که هر وقت به یک کتاب‌فروشی یا جایی که در آن کتاب باشد رسیدید، حق ندارید از کنار آنجا بی‌تفاوت رد شوید. باید بایستید و به سمت ویترین نگاه کنید. بعد چیزی شما را به درون هل خواهد داد. اگر در آنجا کمتر از نیم‌ساعت وقت بگذارید، شاگرد من نیستید!» او بعد از این توصیه معلمش، عاشق کتاب‌هایی شد که در قفسه‌های کتابخانه و کتاب‌فروشی‌ها گردوخاک گرفته بودند. «همیشه وقتی از کتاب‌فروشی بیرون می‌آمدم همه جای دست و صورت و لباس‌هایم خاکی و تیره می‌شد. عاشق چاپ‌های قدیم بودم. انگار دنبال واژه‌ها و کلماتی بودم که گم شده بودند. بخشی از آرمان‌ها و رویاهای من در کتاب‌ها پیدا شد. هنوز هم دنبال کتابی هستم...»
    
موهایش را شانه می‌کند
در شب
و ماه آیینه اوست
مرغی خسته می‌آید
نرم و سبک‌بال و آیینه را می‌بلعد
چون خاطره‌ای دور از من
زمانی برای عشق فراموشی
و زمانی برای مرگ که فرامی‌رسد
من با تو به مرگ پشت می‌کنم
در شبی آرام و ماهتابی
موهایش را شانه می‌کند
واژه‌ها از دهان آدم‌ها بیرون می‌ریزند. اما آن استحکام و قوای گذشته را ندارند. سرهنگی با این حقیقت احساس همدردی می‌کند. می‌گوید: «گاهی چنان غرق کلمات می‌شوم که تب می‌کنم. بی‌قراری و حسی عاشقانه به من دست می‌دهد. درون من به هم می‌ریزد. سال‌های سال است با این احساس خود درگیرم و می‌دانم حالا زمانی است که من آبستن یک رویدادم و می‌دانستم شعری در راه است اما نمی‌دانستم کی باید برای چنین زایشی آماده باشم. یکباره در میانه کاری از دهانم غزل بیرون می‌ریخت. می‌ریخت روی فرش و من مثل دیوانه‌ها دنبال کلمات می‌گشتم و انگار بشقابی از انار دانه کرده بودم و حالا ریخته‌اند روی فرش... گاهی خیلی از واژه‌های گم‌شده‌ام را پیدا نمی‌کنم. هنوز که هنوز است با این مشکل مواجه‌ام که چطور می‌شود آنچه روی زمین ریخته را جمع کنم!»
پ.ن: شعرها از علی سرهنگی
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه