مرگ بی‌صدا!

ساختمان نیمه‌کاره-66

مرگ بی‌صدا!

مسعود مشایخی

در هفته گذشته روزهای پرتلاطمی را پشت سر گذاشتیم. همه‌جا آکنده از غم و اندوه بود. انفجار در کربلا، برخورد قطارهای مشهد،‌ و در آخر هم سقوط هواپیمای برزیلی، همه اخبار را تحت‌الشعاع قرار داده بودند. در این بین کشته شدن دو کارگر جوان 18 و 20ساله در تهران به چشم نمی‌آمد، که بر اثر گودبرداری بدون ایمنی جان خود را از دست داده بودند. کاش به خاطر مرگ چنین عزیزان جوانی، مسئول یا کارفرمایی استعفا می‌داد، یا در برنامه یا مسابقه‌ای به یادشان دقیقه‌ای سکوت می‌کردند. اما حیف و صدحیف که هرروز در گوشه و کنار این جهان پهناور زحمتکشان بی‌آلایشی جان می‌بازند و کسی متوجه آن‌ها نمی‌شود. دلم می‌خواهد بچه‌ها را جمع کنم و فردا قبل از شروع کار به خاطر مرگ غم‌انگیز این دوستان کارگر یک دقیقه سکوت کنیم و به یادشان سر پا بایستیم. نمای ساختمان در حال سنگ‌کاری است و مصطفی و دوستان دیگر سنگ‌کار به قسمت‌های بالایی ساختمان رسیده‌اند و مجبورند از داربست استفاده کنند. قبلا از یکی از دوستان کارگرم که کارش بستن داربست است گفته‌ام که به خاطر برخورد لوله داربست با سیم فشار قوی شبکه برق دو دست و انگشتان یک پایش را از دست داد. حمید دوباره برای بستن داربست به ساختمان ما آمد. با دست‌های مصنوعی یا همان پروتز چنان ماهرانه و سریع کارش را انجام می‌داد و لوله‌ها را سر هم می‌کرد که تعجب من و دیگر بچه‌ها را برانگیخته بود. حمید روحیه‌ای بسیار عالی دارد و برخلاف دفعات قبل ورزیده‌تر و چابک‌تر است. برای صبحانه تخم‌مرغ درست کردیم و حمید را هم سر سفره دعوت کردیم. بچه‌ها حمید را سوال‌پیچ کردند،‌ درباره اینکه چطور با این معلولیت بزرگ کنار آمده و مثل فردی عادی و سالم کار می‌کند. حمید از لحظه سقوطش گفت و از سختی‌های بیمارستان و قطع کردن انگشتان پا و دو دستش و ناامیدی آن روزها تعریف کرد. اینکه به قدری یاس و ناامیدی بر او غلبه کرده که از دکترها خواهش کرده با یک آمپول به زندگی‌اش خاتمه دهند. می‌گفت آن روزها فکر اینکه دوباره بتواند کار و حتی ورزش کند به ذهنش خطور نمی‌کرده. بچه‌ها با تعجب پرسیدند که مگر ورزش هم می‌کند؟ فورا موبایلش را از جیبش درآورد و عکس‌هایی را نشان داد که در مسابقات پرورش اندام گرفته بود. عکس‌هایی که در سایت‌های ورزشی کشور هم به نمایش درآمده بودند و چند نشریه هم با او مصاحبه کرده بودند. واقعا نمی‌دانستم حمید آنقدر فعال بوده و توانایی دارد. به نظرم،‌ حمید نمونه کامل یک انسان خودساخته است؛ غلبه اراده بر تقدیر. می‌گفت: «به خاطر بلند کردن وزنه‌های سنگین دست‌های مصنوعی‌ام همیشه احتیاج به تعمیر دارند، اما همه آن را به جان می‌خرم و دوست دارم یکی از مدال‌های خوش‌رنگ جهانی را در این رشته بگیرم و این کار را می‌کنم.» واقعا حمید یک استثنا و اعجوبه است. این هفته غم‌انگیز را خوشبختانه با شادی به پایان رساندم. عصر جمعه به مراسم عقد دعوت شدم. دوستم داریوش پسرش را داماد می‌کرد و مرا هم شریک شادی‌اش کرده بود. داریوش مرد لاغراندام و نحیفی است که سال‌ها قبل در ساختمانی با هم مشغول به کار بودیم. با اینکه اختلاف سنی‌مان زیاد است، ارتباط خوبی با هم داریم. داریوش در روستایشان باغ و ملک بسیاری داشت که به علت خشکسالی همه آن‌ها را از دست داده بود و به قول خودش از اربابی به کارگری رسیده بود. با وام و حفر چاه دوباره آب را به زمین‌هایش آورد و الان به لطف خدا از نظر مالی اوضاع‌واحوال خوبی دارد و دوباره به دوران سابق برگشته، اما همیشه با مرام و معرفت مثال‌زدنی‌اش به من سر می‌زند و به یادم هست.
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه