سخن گفتن با صدای بی‌صدا

نگاهی به مشکلات استخدامی ناشنوایان

سخن گفتن با صدای بی‌صدا

دنیای بی‌صدا. زندگی آنها در یک سکوت همیشگی می‌گذرد. آنها نه صدایی دارند و نه ‏صدایی می‌شنوند، اما این دنیای بی‌صدا برای آنها پر از دغدغه و نگرانی است. ‏چشم‌های‌شان پر از شوق زندگی است، اما همین چشم‌ها نگران است. نگران آینده‌ای که ‏بسیاری از آنها از آمدن‌اش بیم دارند، چون نمی‌دانند در دنیای آینده چه کاره هستند. ‏دست‌شان به دهان‌شان می‌رسد یا نه؟ می‌توانند شغلی به دست بیاورند یا اینکه باید در ‏سکوت خانه بنشینند و روابط‌شان به دیدن خانواده محدود شود. دغدغه بیشتر افراد ‏ناشنوا که البته تعداد زیادی از آنها افراد تحصیلکرده هستند، یک نگرانی همیشگی ‏است: شغل مناسب؛ شغلی که بتوانند در آن خودشان را نشان دهند و از دنیای پر از ‏سکوتی که دارند خارج شوند. شغلی که آنها را مستقل می‌کند و می‌توانند خودشان از ‏پس زندگی‌شان برآیند. آنها شاید در یک دنیای بی‌صدا زندگی می‌کنند، اما علاقه ‏زیادی برای حضور در دنیای شلوغ و پر از صدا دارند. آنها شغل می‌خواهند و دیده ‏شدن و اینکه صدای‌شان در این همه شلوغی به کسی برسد.‏

الهام اسمعیلی روزنامه‌نگار

کار می‌کنم تا به صدا برسم
مسعود ۳۳ ساله راننده تاکسی اینترنتی است. او قبل از اینکه راننده تاکسی شود، ‏در یک دفتر پیشخوان دولت کار می‌کرد، اما به دلیل شیوع ویروس کرونا و اینکه ‏مراجعان برای رعایت پروتکل‌های بهداشتی باید ماسک می‌زدند کار مسعود سخت که نه ‏خیلی دشوار شد. ناشنوایانی که می‌توانند لب‌خوانی کنند وقتی طرف مقابل‌شان ماسک ‏دارد دیگر هیچ راهی برای متوجه شدن حرف‌های دیگران ندارند. وقتی حرف‌های ارباب‌رجوع را متوجه نمی‌شوند، یعنی عملاً هیچ کاری نمی‌توانند انجام دهند. این را مسعود ‏می‌گوید و لبخند تلخی می‌زند: «کارم خیلی خوب بود. هر روز مردم را می‌دیدم و ‏روح‌ام شاد می‌شد. زندگی ما پر از تنهایی و سکوت است. وقتی وارد جامعه می‌شویم، ‏حال‌مان بهتر است. با اینکه بازهم صدایی نمی‌شنویم،‌ اما دیدن حرف زدن آدم‌ها، رفت‌‏و‌آمدها، دیدن لبخند بچه‌های کوچک دل‌مان را شاد می‌کند... اما به خاطر کرونا دیگر ‏نتوانستم به کارم ادامه دهم. البته کارفرمای من خیلی انسان محترم و خوبی بود. اما ‏من اذیت می‌شدم. نمی‌توانستم کار مراجعان را انجام دهم. وجدان‌ام ناراحت بود. فکر ‏می‌کردم دارم به مجموعه آسیب می‌زنم و کسانی که به من مراجعه می‌کنند از کار من ‏راضی نیستند.» مسعود این کار را که خیلی هم برای پیدا کردن آن زحمت کشیده بود، ‏رها می‌کند: «این شغل را بعد از دو سال که دنبال کار می‌گشتم، پیدا کردم. یکی از ‏دوستان دایی‌ام من را معرفی کرد و قبولم کردند. حقوق‌اش هم کافی بود. بیمه هم بودم. ‏رفت‌و‌آمد هم برایم سخت نبود، اما کرونا نگذاشت که در کاری که دوست داشتم ‏بمانم و به اجبار از این کار بیرون آمدم.» مسعود بعد از حدود سه ماه با کمک پدر و ‏یکی از برادران‌اش یک پژو ۴۰۵ می‌خرد تا بتواند با آن کار کند و در آمدی داشته باشد. ‏او حالا یکی از راننده‌های فعال تاکسی‌های اینترنتی است و این‌طور که خودش ‏می‌گوید همه مسافران از کار او راضی هستند و همیشه کلی امتیاز می‌گیرد. این را که ‏می‌گوید یک لبخند تلخ روی صورت‌اش می‌نشیند. چشم‌هایش برق می‌زند و با ‏خوشحالی می‌گوید: « خدا را شکر دوباره به محیط کار برگشتم و دوباره مردم را ‏می‌بینم. خیابان‌های شلوغ را دوست دارم. نمی‌دانم این خیابان‌ها چه سروصدایی دارند. ‏همیشه می‌خوانم خیابان پر از صدای بوق و موتور و آدم‌هاست، اما این صداها برای من ‏معنایی ندارد. من فقط حضور مردم را می‌بینم. نگاه‌شان را درک می‌کنم. دیدن آدم‌ها و ‏شهر شلوغ مرا از دنیای خلوتم بیرون می‌آورد.» ‏
رانندگی برای مسعود کار راحتی نیست، اما او راضی است. همین که می‌تواند کار کند و ‏خرج‌اش را دربیارود او را خوشحال می‌کند و البته یک قدم برای جراحی کاشت ‏حلزون نزدیک‌تر می‌شود: «وقتی کار می‌کنم، خوشحال‌ام؛ چون از دنیای خودم بیرون ‏می‌آیم. خدا را شکر خانواده خیلی خوبی دارم و از من حمایت می‌کنند اما دوست ندارم ‏سربارشان باشم. این یک واقعیت است که من با یک نقص به دنیا آمده‌ام و زندگی‌ام پر ‏از سکوت است، اما این روزها علم آنقدر پیشرفت کرده که با جراحی کاشت حلزون ‏در گوش می‌توانم صداها را بشنوم و از دنیای پر از بی‌صدایی و سکوت راحت شوم. کار ‏کردن به من انگیزه زندگی می‌دهد. اینکه بالاخره یک روز می‌توانم صدای مادر و پدرم ‏را بشنوم و با آدم‌ها مانند خودشان ارتباط برقرار کنم. برای همین کار می‌کنم.» مسعود ‏از ساعت ۸ صبح تا ۹ شب کار می‌کند. از درآمدش راضی است، اما یک مشکل مهم ‏دارد: «الان چند وقتی است که در کارم جا افتاده‌ام. خدا را شکر این امکان وجود دارد ‏که به مسافران پیامک داده می‌شود که راننده ناشنوا است و آنها از طریق پیامک با من ‏تماس می‌گیرند و می‌پرسند کجا هستم و کی می‌رسم و... روزهای اول که این امکان ‏وجود نداشت، بعضی از مسافران زنگ می‌زند و وقتی نمی‌توانستم جواب بدهم، سفر را ‏لغو می‌کردند در حالی که من نزدیک لوکیشنی بودم که فرستاده بودند. این کار خیلی ‏ناراحتم می‌کرد،‌ اما کم‌کم با آن کنار آمدم. مشکل من جراحی کاشت حلزون است که ‏هر بار به آن نزدیک می‌شوم، هزینه‌اش نیز بیشتر می‌شود. مدام تعرفه‌ها تغییر می‌کند. هر‌‏بار نیز هزینه عمل و ویزیت دکتر و  غیره بالاتر می‌رود.» با این حال، مسعود از کاری که دارد ‏راضی است، کاری که او را به دنیای صدا نزدیک می‌کند و می‌تواند به آرزوهای‌اش ‏برسد. مسعود داخل ماشین‌اش که می‌نشیند لبخند می‌زند و دست تکان می‌دهد و ادای ‏بوق زدن را در‌می‌آورد. علامت راننده ناشنواست روی شیشه عقب زیر نور خورشید ‏مثل لبخند مسعود بیشتر به چشم می‌آید.‏
 
لیسانس ادبیات فارسی دارم اما ناخن‎کارم
شیدا ۲۸ ساله کارشناس ادبیات فارسی و ناشنواست. او اصلاً دل‌اش نمی‌خواهد ‏درباره سختی‌هایی که در مسیر تحصیل کشیده حرفی بزند. آهی می‌کشد و فقط ‏می‌گوید باید از گذشته گذشت: «هر چقدر به گذشته سخت‌ام فکر کنم دیگر هیچ ‏فایده‌ای ندارد. مهم این است که من توانستم این روزها را پشت سر گذاشتم. سخت ‏بود اما گذشت. نه فقط برای من؛ بیشتر بچه‌های با مشکل ناشنوایی همین وضعیت را ‏تجربه می‌کنند. واقعیت این است که ما نمی‌شنویم و نمی‌توانیم درست حرف بزنیم. به ‏جز افراد خانواده که حرف‌های ما را متوجه می‌شوند، منظور دیگران را باید از طریق لب‌‏خوانی متوجه شویم. من یک روز کامل هم از مشکلات‌ام توضیح بدهم بازهم کم گفته‌‏ام، اما من از این مشکلات عبور کرده‌ام. درس خوانده‌ام و به دانشگاه رفته‌ام.» شیدا بعد از گرفتن لیسانس برای کارشناسی‌ارشد هم قبول می‌شود، اما به دلیل مشکلات ‏مالی انصراف می‌دهد: «دانشگاه آزاد قبول شدم. خیلی دوست داشتم درس‌ام را ادامه ‏بدهم، اما نشد. هزینه دانشگاه آزاد خیلی زیاد است. فقط توانستم یک ترم درس بخوانم. ‏توقع زیادی بود که از خانواده‌ام بخواهم خرج دانشگاه آزاد مرا هم بدهند.» شیدا بعد از ‏انصراف از دانشگاه دنبال کار می‌گردد، اما هیچ جا هیچ کاری برای او نیست. این را ‏مدیر یک شرکت به او گفته: «هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی‌کنم. از طرف یک ‏شرکت کاریابی به یک انتشارات کتاب‌های درسی معرفی شدم. مدیر انتشارات به من ‏گفت هر چقدرم هم کارت خوب باشد اما چون نمی‌توانی با دیگران ارتباط برقرار کنی ‏کاری برایت پیدا نمی‌شود، اما یک ویراستار نیاز زیادی به رابطه برقرار کردن ندارد. کار ‏من که اصلاً به صحبت کردن با مردم نیازی نداشت. کار را تحویل می‌گرفتم و ویراستاری ‏می‌کردم و سپس تحویل می‌دادم. اما آن آقا به من گفت وقتی حرف مرا متوجه نمی‌شوی ‏چگونه می‌خواهی کار مرا انجام بدهی. اما من همه حرف‌ها را متوجه می‌شوم. من لب‎خوانی می‌کنم، اما مهم این بود که نمی‌خواست به من کار بدهد!» شیدا چند جای ‏دیگر هم برای کار معرفی شد اما به گفته خودش وقتی شرایط‌اش را می‌دیدند، به او ‏کار نمی‌دادند: «من سراغ کارهایی که به حرف زدن نیاز داشت نمی‌رفتم. زبان ‏انگلیسی‌ام خوب است. برای کار ترجمه هم رفتم، برای این کار به حرف زدن نیاز ‏نیست یک متن را می‌گیری و ترجمه می‌کنی... اما خب نشد. نخواستند. کار خودشان ‏است و ‌‌حتماً دوست ندارند به کسی مثل من کار بدهند. شاید فکر می‌کنند من نمی‌توانم ‏از پس کارهای‌ام بربیایم. قضاوت نادرست کردند. مهم نیست این هم مثل بقیه مشکلات ‏دیگر تحمل می‌کنم.»‏
شیدا در حال حاضر در یک سالن آرایش ، ناخن‎کار است. درآمد کارش خوب است. ‏البته اگر کرونا بگذارد: «وقتی دیدم کار پیدا نمی‌شود دست روی دست نگذاشتم و ‏رفتم آرایشگری و ناخن‎کاری یاد گرفتم. چاره‌ای نداشتم. نمی‌توانم در خانه بیکار ‏بنشینم. زندگی خرج دارد تا کی باید از پدر و مادرم پول بگیرم. دلم می‌خواهد مستقل ‏باشم و خودم خرج زندگی‌ام را در‌بیاورم. دلم می‌خواهد کار کنم و برای خودم ماشین ‏بخرم و بعد ماشین‌ام همه جاده‌های ایران را بچرخم. دلم می‌خواهد برای خودم یک ‏زمین در یک روستای سرسبز بخرم و برای خودم کلبه بسازم و درخت بکارم. توی ‏رؤیاهایم همیشه یک کلبه چوبی در یک روستا دارم که یک بالکن پر از گل‌های ‏شمعدانی دارد. دلم می‌خواهد کار کنم و پول در‌بیاورم و به آن کلبه برسم. من در یک ‏دنیای بی‌صدا و پر از سکوت بزرگ شده‌ام، اما در کتاب‌ها درباره صدای بلبل و پرندگان ‏خوانده‌ام. شاید هیچ‌وقت صدای باد را نشنیده‌ام، اما در داستان‌ها درباره صدای باد که ‏لای درختان می‌پیچد، خوانده‌ام. هیچ تصوری از صدای باد و پرندگان ندارم، اما در ‏رؤیاهایم می‌بینم که در بالکن خانه‌ام نشسته‌ام و باد لای درختان می‌پیچد و پرنده‌ها ‏می‌خوانند.» شیدا از رؤیایش که می‌گوید انگار صدای پرنده‌ها را می‌شنود؛ به آسمان ‏نگاه می‌کند و لبخند می‌زند.‏
 
آسانسور‌سازی که مربی بدنسازی است
حمیدرضا ۳۶ ساله دیپلمه و صاحب دو فرزند دختر است. ترمه و طراوت، دخترهای ‏حمیدرضا کنارش نشسته‌اند و با دقت به حرف زدن پدرشان نگاه می‌کنند. هر دو شنوا ‏هستند و هیچ مشکلی ندارند، اما خیلی خوب حرف‌های پدر را ترجمه می‌کنند. طراوت ‏‏۱۰ ساله مثل یک مترجم ماهر حرف می‌زند. گاهی خودش سؤال را عوض می‌کند و ‏ساده‌تر توضیح می‌دهد. حمیدرضا می‌گوید: «درسم که تمام شد رفتم سراغ کار. پیدا ‏کردن کار برای من ناشنوا خیلی سخت بود. از پیک موتوری گرفته تا آسانسورسازی را ‏امتحان کردم. شب‌ها هم می‌رفتم باشگاه و ورزش می‌کردم. زندگی خرج دارد. من مَردم ‏و نمی‌توانم بیکار در خانه بنشینم. برای همین هیچ‌وقت از کار کردن ابایی نداشتم. هر ‏کاری که می‌توانستم انجام دادم. همسرم، دختر دایی‌ام است. از کودکی یکدیگر را ‏دوست داشتیم؛ با اینکه او شنواست و مشکلی ندارد، اما سختی‌های زندگی با یک ناشنوا ‏را قبول کرد و با من ازدواج کرد. من برای اینکه همسرم و دختران‌ام مشکلی نداشته ‏باشند با کمال میل سخت کار می‌کنم. کار، جوهر مرد است،. شاید این حرف‌ها را نشنیده ‏باشم اما خوانده‌ام و می‌دانم.» ‏
حمیدرضا در حال حاضر برای یک شرکت آسانسورسازی کار می‌کند و شب‌ها هم در ‏یک باشگاه بدنسازی مربی است. البته او ناجی‌غریق هم هست، اما به دلیل تعطیلی ‏استخرها فعلاً این کار را انجام نمی‌دهد: «کار در آسانسورسازی را به سختی پیدا ‏کردم. از همه جا ناامید بودم که یک روز دوست‌ام به من گفت یک شرکت آسانسورسازی نیرو می‌خواهد. وقتی برای کار به این شرکت رفتم آن کسی که مسئول ‏استخدام بود خیلی محترمانه به من گفت این کار برای شما سخت است. باید با ‏مشتری حرف بزنید و خواسته‌های‌شان را اجرا کنید یا اگر مشکلی بود زنگ می‌زنند و ‏باید جواب بدهید و مشکل‌شان را حل کنید. گفت این کار برای شما سخت است، اما ‏من یک تکه کاغذ برداشتم و برای‌اش نوشت‌ام همه حرف‌های شما قبول است. سخت است ‏اما من حرف‌های مردم را متوجه می‌شوم. شاید صدای‌شان را نشنوم اما می‌توانم لب‌خوانی کنم. برایش نوشتم به این کار احتیاج دارم و می‌خواهم ازدواج کنم و باید خرج ‏زندگی‌ام را بدهم. به او قول دادم هیچ مشکلی ایجاد نمی‌کنم. به او گفتم شما من را ‏استخدام کن اگر مشکلی پیش آمد من را اخراج کنید.» حمیدرضا حدود ۱۳ سال است ‏که در این شرکت کار می‌کند و به قول خودش تا حالا هیچ مشکلی نداشته و همه از او ‏راضی هستند. او می‌گوید: «اگر همه مردم دنیا مانند آن آقای مسئول استخدام شرکت ‏به ما ناشنواها اعتماد می‌کردند الان همه ناشنوایان سرکار بودند. شاید باورتان نشود ‏من دوستان ناشنوایی دارم که سال‌هاست دنبال کار می‌گردند. بیشتر آنها هم تحصیل کرده و کار‌بلد هستند، اما به دلیل اینکه ناشنوا هستند کسی به آنها اعتماد ‏نمی‌کند. اگر آن آقا آن روز به من اعتماد نمی‌کرد شاید من هم مانند بیشتر ناشنوایان ‏که بیکار هستند، دنبال کار می‌گشتم و ازدواج هم نمی‌کردم و این دو دختر زیبا را هم ‏نداشتم. من خیلی خوش شانس هستم.» طراوات به این جای جمله پدرش که می‌رسد بغض ‏می‌کند. اشک در چشم‌های روشن‌اش جمع می‌شود. این جمله پدر را با بغض ترجمه ‏می‌کند. حمیدرضا یک حرفی به او می‌زند و با دست روی سینه‌اش می‌کوبد و دختران‌اش ‏را در آغوش می‌کشد.‏
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه