یادداشت
گذار یا پرتاب به بازنشستگی؟
میکائیل عظیمی؛ کارشناس حوزه رفاه و تامیناجتماعی
در نقد وضعیت کنونی جامعه ایران، گزارهای بسیار شنیده و خوانده شده است که جامعه ایران از وضعیتی دوگانه میان دنیای قدیم و دنیای جدید درمانده و هنوز پس از سالیان، نتوانسته «گذاری قطعی» میان این دو داشته باشد. روزگاری بود که سنتها و باورهای برآمده از رسوم دیرین، به نیازهای اجتماعی پاسخ میدادند و نقشها و وظایف افراد را تعیین میکردند. در آن روزگار، افراد زمانی «سالمند یا پیر» بهشمار میرفتند که نای کار کردن و توان تولید نداشتند. با ورود به این مرحله، رسیدگی به او وظیفه خانواده و فامیل بود و اگر آنها در این مسئولیت کوتاهی میکردند، سالمندان و پیران روزگاری سخت و پرمشقت را سپری میکردند. هرچند افراد نیکوکار یا ثروتمندانی مردمدار بودند که دست پیران را بگیرند و هرچند خانقاهها یا زیارتگاههایی وجود داشتند که مأمن پیران مستأصل بود، اما سنتها و رسوم اجتماعی، وظیفه افراد در قبال سالمندان را تعیین میکردند. با ورود بشر به دنیای جدید و جایگزینشدن نهادها و سازمانهای رسمی بهجای سنتهای دیرین، نظام بازنشستگی نیز شکل گرفت. در این نظام، فرد در طول دوران اشتغال و زمانی که توان کار کردن دارد، برای دوران پیری و سالمندی پسانداز میکند. اینگونه است که در دنیای جدید، ورود به مرحله پیری و سالمندی، فرد را مخاطب سازمانهای متولی قرار میدهد و سازمانهای مربوط هستند که باید به مطالبات ایشان پاسخ دهند. اما جامعه ایران که هنوز پاسخی روشن و قطعی به دوگانه سنت و دنیای جدید، نداده، میان این دو مانده و آسیبها و مشکلات هر دو را متحمل میشود. از سویی پیوندها و شبکههای سنتی بهشدت ضعیف شدهاند و از سویی دیگر، نهادهای جدید هنوز در ایفای مأموریت خود کامیاب نشدهاند. اینگونه است که برای شهروندان ایرانی، پدیده بازنشستگی همراه با سطوح مختلفی از تردید، ترس، واهمه و حتی کابوس همراه است. ایرانیانی که دههها کار کردهاند یا در حال کار کردن هستند، از اطمینان لازم در قبال دوران پیری برخوردار نیستند و نگرانیهای متعدد و مختلفی آنها را دربرگرفته است. از سوی دیگر، در طول دهههای گذشته، پدیده بازنشستگی بیشتر از منظر درآمدی موردتوجه بوده است، در حالی که بازنشستگی به تمامی «پدیدهای اجتماعی» است که دارای ابعاد روانشناختی و جنبههای اجتماعی بسیار پررنگی است؛ جنبهها و ابعادی که در مطالعات و مباحث اخیر، جایگاه درخوری نداشته است. این همه در حالی است که به نظر میرسد، نمیتوان به درکی درست و منطبق بر واقعیت از پدیده بازنشستگی دست یافت، مگر با شناختی چند بُعدی و بینرشتهای از این پدیده. روشن است که چنین درک و چنین شناختی منوط به مطالعه و تعمق در ابعاد کمتر کاویدهشده بازنشستگی است. اهمیت این مهم زمانی بیشتر خواهد شد که شمار افراد بازنشسته در سالهای پیش رو مدنظر قرار گیرد. بنابراین در شرایطی که روند فزاینده این جمعیت در پیش است، نمیتوان به ابعاد غیرمالی این پدیده چشم فروبست و جنبههای دیگر آن را نادیده گرفت.




