من روی خوشحالی سُر می‌خورم!

من روی خوشحالی سُر می‌خورم!

بهاره اسلامی

یک جفت کفش اسکیت سایز۲۷ را از پذیرش باشگاه تحویل گرفتم و مشغول بستن زانوبندها و مچ‌بندهای دخترک شدم. کلاه اسکیت را روی سرش گذاشتم و منتظر شروع‌شدن کلاس، روی نیمکت نشستیم. دخترک از حرکت مهارنشدنی چرخ کفش‌هایش ترسیده بود. کنار دیوار ایستاد و با دو دست محکم میله‌ها را چسبید. نمی‌گذاشت از کنارش تکان بخورم و قانون کلاس هم به والدین اجازه ماندن کنار بچه‌ها را نمی‌داد. مربی سوت زد و پیش چشم‌های وحشت‌زده و نگران دخترک، از زمین بازی بیرون رفتم.
از مسئول پذیرش پرسیدم: «برای شرکت در کلاس محدودیت سنی مشخص شده؟» جوابش منفی بود. یک جفت کفش اسکیت سایز۳۹ گرفتم و برای واردشدن به زمینی که بچه‌های ۵ تا ۱۱-۱۲ ساله رویش سُر می‌خوردند، آماده شدم. دخترک، من را با کلاهی بر سر و زانوبندهایی به‌پا دید. چشم‌هایش برق زد. مقابل دیوار، کنار او و روبه‌روی میله ایستادم. پا‌به‌پایش پاهایم را به زمین می‌کوفتم و حفظ تعادل را تمرین می‌کردم. حالا چشم‌هایش آرام‌تر شده بود و خیره به پاهای بزرگ من، کفش‌هایش را روی زمین می‌کوبید.
بیست‌وچند سال از روزی که هم‌سن‌و‌سال‌هایم در پیاده‌روهای پهن بلوار جمهوری، کفش‌های اسکیت‌شان را می‌پوشیدند و با سرعت از کنار دوچرخه‌ام می‌گذشتند، گذشته بود.
در تمام این سال‌ها، کفش اسکیت به‌پا نکرده بودم و حالا دخترک بهانه‌ای بود تا رویای چرخش سیال در زمین بازی را در کنارش تجربه کنم. حالا من تنها بزرگ‌سال زمین بزرگ اسکیت بودم که کودکانه کنار کودکم قدم برمی‌داشتم و کنارش زمین می‌خوردم و غرق در لذت، همراه با ترسی که تجربه می‌کردم، چشم‌درچشم او با صدای بلند می‌خندیدم.
از روزی که با تردید و خجالتی که از نابلدی‌ام نشئت گرفته بود، وارد زمین شدم، دو هفته گذشته است. این روزها دخترک دیگر از نبودنم نمی‌ترسد و دیگر تنها بهانه من برای تجربه این لذت نیست. حالا هر کداممان در یک گوشه از زمین، در آرامش غرق می‌شویم، حالا بیشتر از هفته‌های گذشته باور کرده‌ام که نگاه شگفت‌زده مادران و پدرانی که پشت نرده‌ها ایستاده‌اند و گاهی اشتیاقشان را پشت عدد سال تولدشان پنهان می‌کنند، قرار نیست بهانه‌های کوچک خوشحالی‌ام را از من بگیرد.
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه