در جست‌و‌جوی اینترنت

خاطرات یک استاد تازه‌کار

در جست‌و‌جوی اینترنت

مرضیه اسدی

وقتی کارم را شروع کردم، 24ساله بودم و با وجود اینکه در چند شرکت موقعیت کاری داشتم، به‌خاطر شرایط خانواده که معتقد بودند تدریس برای یک خانم شغل مناسب‌تری است، وارد کار حق‌التدریسی شدم. ناراضی هم نبودم، چون از بچگی علاقه به تدریس داشتم و معلم سختگیری هم بودم. به برادر کوچک‌ترم درس می‌دادم و از او امتحان خانگی می‌گرفتم و نمره‌ای که به او می‌دادم در حد 25/0 یا 5/0 بود. لزوما غلط نمی‌نوشت، بلکه از بدخطی‌اش هم ایراد می‌گرفتم. همین روند را هم در دانشگاه ادامه دادم! 
اولین باری که می‌خواستم سر کلاس بروم زمان‌بندی کرده بودم و مباحثی را که قرار بود درس بدهم، برای خودم نوشته بودم. روز اول بدون آنکه با بچه‌ها خوش‌وبش کنم، خیلی جدی رفتم پای تخته و شروع کردم به تدریس. همین‌طور جزوه‌ام را ورق می‌زدم و پای تخته توضیح می‌دادم تا رسیدم به‌جایی که ورق زدم و دیدم هیچ چیز دیگری ننوشته‌ام. هرچه برای جلسه اول آماده کرده بودم تمام شده بود و تنها نیم‌ساعت از کلاس یک‌ساعته گذشته بود. هفت سال پیش آن درس را خوانده بودم و نمی‌دانستم باید چطور ادامه دهم و هیچ چیزی یادم نمی‌آمد. خودم را نباختم و رو کردم به کلاس و گفتم: «خب، من اول کلاس با شما خوش‌و‌بش نکردم، الان زمان آشنایی با شماست. هر‌کدام خودتان را معرفی بکنید و بگویید چه می‌خوانید و ترم چندم هستید.» کل این پروسه پنج دقیقه طول کشید و همچنان 25دقیقه مانده بود. باز هم کم نیاوردم. گفتم: «الان 27، 28 نفر در کلاس هستند و طبق آمار من باید 40 نفر باشید. اگر بیشتر درس بدهم، بقیه جا می‌مانند. پس باقی مبحث باشد برای جلسه بعد.» دروغ گفتم؛ لیست کلاس 30 نفر بیشتر نبود. 
خاطره دیگرم برمی‌گردد به بار اولی که داشتم واحدی را تدریس می‌کردم که خودم هم درست و حسابی یادم نبود. وسط کلاس یکی، سوالی پرسید که خودم هم بلد نبودم. حسابی دعوایشان کردم و گفتم: «خیلی زشت است که هیچ‌کدام جواب این سوال را نمی‌دانید. به شما 10دقیقه فرصت می‌دهم که خوب روی سوال فکر کنید.» بعد هم سریع رفتم خودم را به گوشی برسانم تا جواب را در اینترنت پیدا کنم، ولی اینترنت آنتن نمی‌داد. آن‌ها می‌پرسیدند و من دعوایشان می‌کردم که یعنی واقعا نمی‌دانید؟ باز هم فکر کنید. چند دقیقه‌ای به این وضع گذشت و هر‌چه تلاش کردم اینترنت آنتن نداد. دست آخر یکی از بچه‌ها گفت: «استاد ما نمی‌دانیم. اصلا ما نادانیم. لطفا شما بگویید.» من هم درجا یک مبحث را از خودم اختراع کردم و حدود نیم‌ساعت درباره آن توضیح دادم. ولی معلوم بود که بچه‌ها فهمیده‌اند دارم چرت‌وپرت می‌گویم و خودم هم بلد نیستم. راستش این خجالت‌آورترین خاطره‌ای است که از دوران تدریس دارم و هربار یادش می‌افتم، حسابی به قیافه متعجب بچه‌ها و اعتماد‌به‌نفس خودم که داشتم چرند می‌بافتم، می‌خندم. به نظرم مهم‌ترین نکته‌ای که یک استاد جوان در ابتدای کار باید بداند، این است که دانشجوها اساتید جوان را سخت می‌پذیرند و جدی نمی‌گیرند. برای همین مدیریت کردن فضای کلاس، کار سختی است. ضمن اینکه در سال‌های اخیر رابطه استاد و دانشجو متفاوت شده و گاهی رفتارشان گستاخانه می‌شود. بعضی از دانشجویان هم انگیزه ندارند و من همیشه توصیه می‌کنم اگر درس خواندن را دوست ندارند، بروند و یک حرفه یاد بگیرند و وقتشان را تلف نکنند. اینکه با آن‌ها رفیق بمانم، اما طوری رفتار کنم که حدومرز را رعایت کنند، خیلی کار سختی بود که موفق شدم و بعضی از دانشجویانم تبدیل به دوستانم شدند. دوستانی که انرژی و سرزندگی آن‌ها ناخودآگاه به من هم منتقل می‌شود. 
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه