فرازونشیب کار و کارگری

ساختمان نیمه‌کاره-58

فرازونشیب کار و کارگری

مسعود مشایخی

اول هفته به خاطر مسئله‌ای کوچک با یکی از صاحبان واحدهای در حال ساخت حرفم شد و حسابی به هم ریختم. متاسفانه بعضی آدم‌ها بااینکه هیچ تخصصی در کاری ندارند، نظر قطعی می‌دهند و به‌اصطلاح مرغشان یک پا دارد. مثل همین آقاخسرو که اتفاقا ارتباط خوبی با هم داشتیم، تا اینکه از ما خواست کاری انجام دهیم که نه به صلاح خودش بود و نه در توان ما. خلاصه خلقم تنگ شد، به طوری که تا غروب آن روز هر کس با من برخورد می‌کرد سریع متوجه می‌شد که مثل همیشه نیستم. چون اغلب سعی می‌کنم شاد و بشاش باشم، تغییر احوالم خیلی زود معلوم می‌شود.
مدتی است به این فکر می‌کنم که اگر تغییر شغل بدهم و مشغول کار دیگری شوم، باز هم می‌توانم از روزمرگی کارگری بنویسم. مطمئنا نمی‌توانم چنین کاری کنم. شاید گشتم و در همان حوزه‌ای که فعالیت جدیدم را شروع کردم در جریده‌ای ستونی برای نوشتن پیدا کردم. البته فعلا که قصد تغییر شغل ندارم و به کار شریف کارگری ساختمان مشغولم و از آن راضی هستم. اتفاقا امروز که با بچه‌ها دور هم جمع شده بودیم صحبت از فشار زیاد کارهای این روزها شد و هرکدام از دوستان می‌خواستند کارشان را سخت‌تر و طاقت‌فرساتر از بقیه معرفی کنند. محمد از کار سنگین سنگ‌بری شکایت داشت و الیاس از سختی‌های جوشکاری نالان بود. امیدعلی و امیر هم از جابه‌جا کردن بارها و خلاصه هرکس کار خود را سخت‌تر می‌دانست. به بچه‌ها گفتم در کارهای ساختمانی اصولا کار راحت و سبک نداریم و همه کارها به فراخور کم‌وزیاد بودن سنگین هستند و احتیاج به انرژی بیشتری نسبت به سایر مشاغل دارند. واقعا چیزی که به آن اعتقاد دارم را گفتم. من به کارهایی که در ساختمان انجام می‌دهم به‌مثابه ورزش نگاه می‌کنم و خرسندم که از صبح زود به باشگاه ورزشی می‌آیم و سخت‌ترین تمرین‌ها را انجام می‌دهم و در پایان روز با بدنی ورزیده و به قول کشتی‌گیران شلاق‌خورده روانه خانه می‌شوم. به خاطر همین طرز فکر هم هست که کار کردن کمتر اذیتم می‌کند و برایم لذت‌بخش می‌شود. محمد مثل همیشه مزه‌پرانی‌اش گل کرد و گفت: «یادم باشد به حاج‌علی بگویم از ماه آینده به جای حقوق دادن، از تو حق عضویت باشگاه را بگیرد.» 
دوستمان کیان بالاخره موفق به خرید ماشین قسطی شد. بچه‌ها به او تبریک گفتند و از او شیرینی خواستند. آنقدر اصرار کردند که کیان چاره‌ای ندید و به شیرینی‌فروشی رفت و با یک جعبه نان‌خامه‌ای به ساختمان برگشت. بچه‌ها تا ‌توانستند شیرینی خوردند و سربه‌سر هم گذاشتند. علی با خوردن شش نان‌خامه‌ای رکورد همه را شکست. 
امروز عصر برای خرید مصالح کارم به بنگاه آهن‌آلات رفته بودم. وقتی برای حساب‌وکتاب وارد دفتر آنجا شدم، صدای دادوبیداد دو نفر به هوا بود. صاحب بنگاه که متمول و پولدار است با فرد دیگری که از مدل لباس و ماشینش معلوم بود چیزی از حاجی آهن‌فروش کم ندارد، با هم درگیر بودند. حسابی به هم پریدند و حرف‌های گرانی بار هم کردند که اصلا از آن‌ها توقع نمی‌رفت. دعوای آن‌ها بر سر قطعه زمینی بود که شاید هر کدام از آن‌ها ده‌ها قطعه از آن را دارند. حرکات و حرف‌هایشان را دیدم و شنیدم و یاد شادمانی محقر اما از ته دل امروز صبح بچه‌های ساختمان افتادم. شاید از معدود اوقاتی بود که خدا را شکر کردم که کارگریم و با اتفاقی کوچک خوشحال می‌شویم و به خاطر هیچ مسئله‌ای این‌گونه به هم ناسزا نمی‌گوییم.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه