تعریف می‌کنند اما نمی‌خرند!

روایت شغل

تعریف می‌کنند اما نمی‌خرند!

مرضیه اسدی

این روزها افراد زیادی در صفحات فضاهای مجازی، کارهای دستی خود را تبلیغ می‌کنند که بیشترشان هم شامل زیورآلات می‌شود. اما پنج سال پیش که من کارم را شروع کردم، نه خبری از این حجم عظیم صفحات مجازی بود و نه حتی اسم برخی مراکز، که  افراد کارهای دستی خود را ارائه می‌کنند، این‌قدر سر زبان‌ها می‌چرخید.
من و دوستانم ساخت دستبند با سنگ و چرم و نخ را از طریق ویدئوهای آموزشی اینترنتی یاد گرفتیم. اتفاقا کار چندان سختی نبود و با ساختن یکی، دو دستبند و چند آزمون و خطا با کمک و همراهی هم، ایرادها را برطرف کردیم و دستمان راه افتاد، ولی ماجرا به همین جا ختم نمی‌شود. کمی طول کشید تا فهمیدیم بسیار مهم‌تر از چیزهایی که می‌سازیم، بازاریابی و بازارسازی است که ارزش دارد. بدون بازار درستی برای ارائه، انگار کاری نکرده بودیم.
در طول هفته با وسایلی که از بازار تهیه می‌کردیم، دستبندهای مختلف می‌ساختیم. با یکی از سراهای محله شهرداری هم هماهنگ کرده بودیم. یک میز به ما اجاره می‌دادند که آن زمان برای هر روز 30هزار تومان باید پرداخت می‌کردیم. بعضی روزها سود کار به‌قدری خوب بود که با فروش دو، سه دستبند، می‌توانستیم اجاره میز را دربیاوریم، اما بعضی روزها دریغ از یک خرید. بحران وقتی برایمان عمیق‌تر می‌شد که می‌فهمیدیم خرید نکردن آدم‌ها از سر بی‌علاقگی یا زشتی کارهایی که ارائه می‌دهیم، نیست. اتفاقا هرکسی که از جلو میز رد می‌شد، تشویقمان می‌کرد و با ذوق، سر میز می‌ایستاد و از کارهایمان تعریف می‌کرد و می‌گفت حتما این راه را ادامه دهیم، اما کسی چیزی نمی‌خرید. روزهایی که در پارک لاله بودیم، اوضاع بهتر بود. وسایل کارمان را روی میز سنگی می‌چیدیم و جلو چشم مشتری‌ها شروع به ساخت می‌کردیم. حتی بعضی‌ها می‌آمدند و ایده دستبند دلخواه خود را با ترکیب سنگ‌هایی که دوست داشتند، می‌دادند. ما همان‌جا برایشان دستبند را آماده می‌کردیم و می‌خریدند. این بخش، لذتبخش بود، ولی کافی نبود. 
بعد از چند ماه، شغل ثابتی به من پیشنهاد شد؛ در‌به‌دری این کار کلافه‌ام کرده بود، به همین خاطر این شغل را رها کردم. این روزها که می‌بینم دوستانم صفحات زیورآلات را دنبال می‌کنند و گاه با ذوق و شوق عکس نشانم می‌دهند که فروشنده رقم بالایی برای آن در نظر گرفته است، می‌گویم: «قشنگ است، اما واقعا ساختنش نه زمان چندانی می‌برد و نه هزینه سنگینی.» آن‌ها هم با دلخوری نگاهم می‌کنند طوری که انگار ذوق هنری ندارم و ارزش کار دست را درک نمی‌کنم. در تمام این سال‌ها بزرگ‌ترین درسی که از این کار گرفته‌ام، همین بوده: هر چیزی دوست داری بساز ولی با رنگ و لعاب و در جای درست، آن را عرضه کن. این‌طوری کارت می‌گیرد.
اتفاقا از جمع سه‌نفره‌مان یکی هنوز آن کار را ادامه می‌دهد. برای خودش برووبیایی دارد و به سوالات مشتری‌ها در دایرکت جواب نمی‌دهد. از گوشه‌وکنار کشور هم از او می‌خواهند برایشان محصولات را پُست کند. من هم چند ماه بعد از آن شغل به‌اصطلاح ثابت بیرون آمدم.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه