دلکوک
تغییر میکنی یا نه؟
نازنین متیننیا
بیستوپنجساله بودیم و رفیق. شبیه همه دوستیهای دوران جوانی، روز و شب را با هم میگذراندیم، سفر میرفتیم، در کافهها درباره رویاهایمان حرف میزدیم، در مهمانیها با آدمهای دیگر معاشرت میکردیم و بعد در کنار هم مطمئن میشدیم که شبیه بقیه دنیا نیستیم و متفاوتیم. رفاقت ریشه میدواند و ما سرمست از آن بودیم.
گذشت تا چند سال بعدتر، شبیه همه رفاقتهای دوره جوانی، از هم دور شدیم. اختلاف پیش آمد و دیگر همدیگر را ندیدیم. گهگاهی خبری میرسید و حلقه معاشران تازه بالاخره ما را دوباره به یکدیگر وصل میکرد. اما در دوران تازه، دور از یکدیگر ایستادهایم. آنقدر دور که وقتی یکی از رفقای تازه برای مشورت در رابطه با او بحثی را باز میکند، جواب دادن دربارهاش سخت است. رفقای تازه میآیند و به بهانه اینکه تو او را بیشتر از ما میشناسی، کمک میخواهند. معمولا هم نمیدانند مشکل او چیست و میخواهند بدانند مشکلش در رابطهها چیست تا بتوانند آن را حل کنند و به پاسخ محکمی برسند. گاهی سکوت میکنم و گاهی هم جملهای میگویم حلال مشکلات. فکر میکنم رفاقت قدیمی و قبلی ما نباید وارد رابطههای تازه هرکدام از ما شود، چون ما هرکدام آدمهای دیگری هستیم و با 25سالگی بسیار متفاوت.
حداقل درباره خودم اینطور فکر میکنم. فکر میکنم دیگر آن بیپرواییهای رفتاری 25سالگی را ندارم؛ زندگی به من یاد داده در هرچیزی محافظهکار عمل کنم و حتی در معاشرت با آدمها این محافظهکاری را حفظ کنم. خوب یا بد، من تغییر کردهام. اما رفیق قدیمی من انگار هیچ تغییری نکرده. هنوز آدمها را همانطور متعجب میکند که من را متعجب میکرد. هنوز در ارتباطاتش همان حرفهایی را میزند، همان خواستهایی را دارد که در 25سالگی داشت. وقتی آدمها درباره او حرف میزنند، انگارنهانگار که این همه سال گذشته و از پس این همه سال گذشتن، رفیق قدیمی من هم میتوانست تغییر کند. او تغییر نکرده، آنقدر که یک جمله ساده من میتواند راهگشای ارتباط دیگران با او باشد و من با کمی یادآوری گذشته و دوران 25سالگی، میتوانم بگویم که رفیقم چه میخواهد و چه نمیخواهد. برخلاف او که حالا دیگر من را نمیشناسد و نشان داده که این روزهای من را نمیداند، من همچنان او را میشناسم.
راستش نمیدانم چطور موفق شده تغییر نکند، چطور موفق شده همان آدمی باشد که بود؛ با همه خوبیها و بدیهایش. این تغییر نکردن و در گذر از زمان هیچ تاثیری نگرفتن، اتفاق عجیبی است. میدانم که دوست من همیشه نیازی به تغییر در خودش نمیدید. میدانم که عادت نداشت بابت اشتباهها، دلخوریها و... کاری کند. میدانم همیشه بحثها و اختلافهای ما به پیدا کردن مقصر میرسید و همیشه از اینکه مسئولیت بپذیرد فرار میکرد. من هم همین بودم. اما در گذر زمان یاد گرفتم که نمیشود همیشه همهچیز همانقدر ساده باشد که من فکر میکنم و مسئولیتها گردن آدمهای دیگر یا حتی جهان بیرون.
زندگی برای هرکدام از ما درسهایی دارد، درسهایی که مدام و مدام تکرار میکند تا آنها را ببینی و یاد بگیری. من در پس این مراحل تغییر کردم. اما دوست قدیمی من انگار هیچ مرحلهای را نگذرانده یا اگر گذرانده، از پس همه آن چیزهایی که باید میآموخته گذشته و باز به خود سابقش بازگشته. به هر حال ما هرکدام شیوه متفاوت خود را برای زندگی کردن انتخاب کردیم.
خوب یا بد، انگار همه آدمها در همین دو دستهای زندگی میکنند که ما هستیم؛ بعضیها تغییر را میپذیرند و بعضیها هم نه. و شاید مهمترین اتفاق این است که بدانیم از اهالی کدام دسته هستیم و چطور خود را در آیینه میبینیم.
ارسال دیدگاه




