جذابیت‌ فراموش‌نشدنی نخستین تجربه‌ها

جذابیت‌ فراموش‌نشدنی نخستین تجربه‌ها

همین هفته پیش، یکی از دختربچه‌های 6ساله فامیل، مانتوی صورتی‌رنگش را برای اولین‌بار پوشید. می‌خواهد امسال به پیش‌دبستانی برود و ذوق و شوق عجیبی دارد. هر سوالی که ممکن است به ذهن کودکی 6 ساله برسد درباره پیش‌دبستانی می‌پرسد. درس هم می‌خوانیم؟ دوست هم پیدا می‌کنیم؟ دوست‌ها آدم را می‌زنند؟ مربی هم داریم؟ معلم چه کار می‌کند؟ اما از همه این‌ها جذاب‌تر وقتی بود که مانتوی صورتی‌رنگش را پوشید، با مقنعه سفید اما بدون شلوار. با مانتوی صورتی‌رنگش شبیه به پیراهن بلند برخورد کرده بود و به نظرش شلوار اضافه می‌آمد. همین‌طور برای خودش در خانه دور می‌زد و مادرش هم برای ما عکس گرفت و فرستاد که «ببینید، به نظرش مانتوی مدرسه بدون شلوار قشنگ‌تر است». مانتواش تا پایین زانویش می‌رسید و جوراب‌های صورتی کمرنگ پوشیده بود. ما که به‌جز قربان‌صدقه کاری از دستمان برنمی‌آمد، برای همین از کنار عکس‌ها گذشتیم و خندیدیم و تمام شد. اما آنچه در ذهن به‌جا ماند، رد نخستین تجربه بود. انگار همه‌مان این تجربه‌های نخستین را از سر گذرانده‌ایم، لباس فرم مدرسه را نپذیرفته‌ایم، تصویرهای خشن و ترسناک از معلم در ذهن داشته‌ایم و به مهربانی همکلاسی‌هایمان هم مشکوک بوده‌ایم.

نگار مفید

نخستین روز مدرسه

به حوالی مهرماه رسیده‌ایم و ما مانده‌ایم و هزار سوال درباره بچه‌مدرسه‌ای‌ها. کلاس‌بندی‌هایشان، کتاب‌هایشان، جلد کتاب‌ها و خرید لوازم‌التحریر. انگار نخستین روز مدرسه را تازه از سر گذرانده‌ایم و هم‌پای بچه‌ها به مدرسه می‌رویم. وسواس نخستین تجربه را با هم به اشتراک گذاشته‌ایم و نگرانی‌ها و ناآرامی‌ها را به جان خریده‌ایم. در طول 16 سال تحصیل هم بارها و بارها با این وسواس‌ها زندگی کرده‌ایم. هرسال به‌نوعی، سال اول با دل‌نگرانی‌های مربوط به فضای مدرسه و سال‌های بعدتر با دل‌نگرانی درباره معلم و همکلاسی و کلاس‌بندی و داستان‌هایی از این دست. نگرانی‌های همواره در مواجهه با اتفاق‌های تازه زندگی. سوال‌هایی که جواب هیچ‌کدامشان را نمی‌دانیم و برایمان استرس‌آور تعبیر می‌شوند. انگار تمام زندگی‌مان را زیرورو می‌کنند. اما در همین نخستین تجربه‌ها، در همین استرس‌های ناامیدکننده، نوعی هیجان نهفته است که ما را به پیش می‌برد. یادمان می‌دهد که چطور فکرهای تازه‌ای به ذهنمان برسد و چطور ایده‌های تازه را اجرا کنیم. یادمان می‌دهد که بیرون از چارچوب همیشگی به ماجرا نگاه کنیم، طوری که تا به امروز کمتر کسی به ذهنش رسیده است. شبیه به مانتوی مدرسه‌ای که بدون شلوار فرم پوشیده می‌شد. وقتی هنوز نمی‌دانستیم لباس فرم چیست، نمی‌دانستیم محیط مدرسه را باید محیطی جدی تصور کرد و ... وقتی هنوز در قاعده چارچوب‌های همیشگی قرار نگرفته بودیم؛ شبیه به بسیاری از ما در نخستین روز مدرسه‌مان. وقتی هنوز نمی‌دانستیم صف بستن جلوی در به چه معناست، قرار گرفتن در خط‌های منظم به چه درد می‌خورد. هنوز نمی‌دانستیم برای رسیدن به کلاس اول، کدام راهرو را باید برویم، اما می‌دانستیم مسیر هیجان‌انگیزی در پیش داریم.
 
 
لذت‌های اولین
 
آن سوی دیگر تجربه، فارغ از نگاه متفاوتی که به ما می‌دهد، ترس و آدرنالین است. همین ترس است که باعث می‌شود سوال‌های عجیب‌وغریبی بپرسیم. سوال‌هایی که شاید بسیاری افراد برایشان پاسخ‌هایی ساده داشته باشند و بتوانند پاسخ‌های آرام‌بخشی به ما بدهند. شبیه به وقتی که به دانشگاه می‌رویم. در ظاهر بزرگ شده‌ایم، در باطن اما وحشت تجربه نخست با ماست. اگر دیگران مسخره‌ام کنند؟ اگر رشته‌ام را دوست نداشته باشم؟ اگر نتوانم حرفم را درست بزنم؟ شبیه به ازدواج، شبیه به استخدام، شبیه به مسافرت، شبیه به هزار کار دیگری که تمام آدم‌ها در سال‌های مختلف زندگی‌شان تجربه می‌کنند. سوال‌ها و استرس‌ها و هیجان لذت از زنده بودن. لذت زندگی کردن. لذت پا پس نکشیدن. بوی ماه مهر که می‌پیچد در آسمان، همه ما دوباره تبدیل به همان کودکان ترسیده از مدرسه می‌شویم، همه‌مان روز اول مدرسه را با تمام استرس‌هایش پیش خودمان دوره می‌کنیم. حتی ممکن است هر بار تصویر جلد گرفتن کتاب‌هایمان را دوره کنیم و مطمئن شویم که هنوز یادمان هست. جلد گرفتن کتاب‌ها نشد، خط‌کشی کردن دفترهای مشق که انگار سخت‌ترین کار جهان بود، خط صافی که از بالای دفتر تا پایین بیاید و تکان نخورد از جایش. جلد گرفتن کتاب‌ها و خط‌کشی کردن دفترها نبود، پیدا کردن صف کلاس که بود. همان روزهای اول که هنوز نمی‌دانستیم کلاس‌بندی کدام است و صف کلاس ما کجا می‌ایستد. رها شده بودیم در محیطی ناآشنا به نام مدرسه با هزار کار عجیب‌وغریبی که از ما می‌خواستند و دلیلش را نمی‌دانستیم. نمی‌دانستیم چرا سه دفتر 100 برگ خریده‌ایم و حالا به ما می‌گویند دفتر 40 برگ بیاورید. استرس به جان ما می‌نشست که نکند برایمان دیگر دفتر نخرند؟ نکند معلم دعوایمان کند؟ 
 
 
تجربه‌های نو و غریب
 
با این حال، تمام ما به‌خوبی می‌دانیم که برخی از تجربه‌ها نخستین تجربه‌های نوع بشرند و به جای آنکه ابتدا تجربه سد راهمان شود و سپس سوال‌ها به ذهنمان برسد، ابتدا با سوال آغاز می‌شوند. سوال عجیب‌وغریبی که گاهی نمی‌دانیم پاسخش چه چیزی می‌تواند باشد. اگر تشنه‌مان شد در مدرسه چه کار کنیم؟ اگر گرسنه‌مان شد چطور؟ اگر می‌خواستیم برویم دستشویی و معلم نگذاشت؟ تمام این سوال‌ها در ذهن ما ایجاد می‌شد و در ظاهر هم ارتباط مستقیمی با زندگی‌مان نداشت. به همین خاطر بود که در ذهن سعی می‌کردیم جواب‌هایی پیدا کنیم تا دلمان خوش شود. ترس‌هایمان اما یک جایی از بین می‌رفت و شیطنت‌های مدرسه‌ای جای آن را می‌گرفت. تصویر و تصور گرسنگی و تشنگی یادمان می‌رفت و از نیمکت‌های مدرسه بالا می‌رفتیم و نارنگی به مدرسه می‌بردیم به عشق ساعت‌های کلاسی. فقط یک جای کار می‌لنگد، ما دیگر آن کودکان 6ساله نیستیم که جرئت داشته باشیم هرآنچه به ذهنمان می‌رسد اجرا کنیم. آن کودکان مدرسه‌رو هم نیستیم که شیطنت تمام ترس‌هایمان را از میان ببرد. حالا دیگر می‌ترسیم از خنده‌های دیگران، می‌ترسیم از اینکه دختربچه‌ای باشیم با مانتوی صورتی‌رنگ. می‌ترسیم کاری کنیم و دیگران دستمان بیندازند. با این حال، بزرگ‌ترین درسی که می‌توانیم بگیریم، بزرگ‌ترین پاسخی که می‌توانیم به خودمان بدهیم، لذت لبخند در مواجهه با نخستین تجربه است، نخستین تجربه‌ها هستند که اعتمادبه‌نفس ما را بالا می‌برند و ما را به قله می‌رسانند. نخستین تجربه‌هایی که دلمان را قرص نگه می‌دارند به خودمان و فقط کافی است جرئت و جسارت تجربه را به خودمان تزریق کنیم. تجربه و خنده‌های نخستین که از سرمان گذشت، تصویر تازه‌ای در مقابل چشممان باز می‌شود که سوال‌های بیشتری با خود می‌آورد. آن‌وقت در بزرگسالی تبدیل به کسی می‌شویم که سوال‌های دیگران را پاسخ می‌دهد. می‌شویم آن کسی که دیگران به سراغش می‌آیند و از او درباره اتفاق تازه می‌پرسند. وقتی در معرض سوال‌های کودکان اطرافمان قرار می‌گیریم، هزار هزار مورد «حواست باشد» به ذهنمان می‌رسد؛ «مواظب باش وسایلت را گم نکنی»، « مواظب باش به‌موقع به مدرسه برسی»، «مواظب باش با همکلاسی‌هایت دعوا راه نیندازی». تمام آن کارها که کرده‌ایم و حالا به‌عنوان تجربه‌های خود به نسل بعد تقدیم می‌کنیم. تمام آن تجربه‌ها که پس از زمین خوردن و پیش از ناامیدی به دست آمده‌اند.
 
پیش به سوی مسیر ناآرام
از مدرسه نوشتیم و آن شور و شوق اولیه که همه‌‌مان تجربه‌ کرده‌ایم. از روزهایی که ساده‌ترین اتفاق‌ها ما را به ترس می‌انداخت و حالا با لبخند به آن‌ها نگاه می‌کنیم. دلیلش هم ساده بود، همان هیجان روزهای اول برای تمام ما بس بود که از درس و مدرسه فاصله بگیریم و عطای سوادآموزی را به لقایش ببخشیم. چه‌بسا اگر دست خودمان بود، بسیاری از ما الان سواد خواندن و نوشتن نداشتیم. اگر ما را با ترس‌های بزرگسالی به مدرسه می‌فرستادند، هیچ بعید نبود مدرسه را به فراموشی بسپریم و از کنارش به‌سادگی بگذریم. اما آن روزها آنقدر آدم‌هایی دیگر بودیم که از تغییر، ترسی به دل راه نمی‌دادیم. پیشنهاد خوشحالی ما این است که همچنان امیدمان را حفظ کنیم برای تجربه‌های تازه. اما اگر ترس را به جان بخریم، اگر با هر مرتبه تصویرهای ذهنی، سد راه خودمان شویم، در حالت ایستا و پایدار، خودمان را و دیگران را محروم می‌کنیم از هیجان زندگی. آن‌وقت است که اگر به پشت ‌سر نگاه کنیم، اگر به تمام آدم‌ها و ترس‌هایشان نگاه کنیم، اگر در حالت سکون و سکوت از آرامش لذت ببریم، یعنی پذیرفته‌ایم که هیچ‌کس هیچ‌وقت مسیر تازه‌ای را رقم نمی‌زند. به پشت سر که نگاه کنیم، باورمان می‌شود که با این نگاه نه شرکت تازه‌ای ثبت می‌شود، نه شغل تازه‌ای ایجاد، نه رشته‌ای تخصصی به بار می‌نشیند، نه حتی آدمی پیدا می‌شود که طور دیگری زندگی کند. همه‌مان می‌شویم آدم‌هایی شبیه به هم که دلشان پیشرفت تازه و هیجان‌انگیز نمی‌خواهد. می‌ترسند از این پیشرفت و هیجان، می‌ترسند از زندگی متفاوت، از رسیدن به طعم‌های مختلف و مزه‌های عجیب‌وغریب. فکرش را بکنید، اگر قرار بود از روز اول چنین اتفاقی بیفتد، ما هیچ‌وقت مزه غذاهای تازه را امتحان نمی‌کردیم. هیچ‌وقت تفاوت میان دو نوع بستنی را متوجه نمی‌شدیم. هیچ‌وقت نمی‌فهمیدیم که می‌شود برنج را در آب، شیر، یا حتی ماست دم کرد و خورد و لذت برد. باورمان باشد یا نه، به هر حال یک نفر به خودش این جرئت را داده که برای اولین‌بار به جای آب، برنج را در شیر بجوشاند و بپزد و در چنین روزی ما از جرئتش نهایت استفاده را می‌بریم. بهتر است آن هیجان‌های مدرسه‌ای را شاهد بگیریم و نترسیم از خنده‌های دیگران و ابایی نداشته باشیم از خلاقیت‌های ساده. این‌طور که باشیم، حالمان هم بهتر می‌شود، و خنده‌هایمان از ته دل و احساس می‌کنیم که زندگی به ما لبخند می‌زند، شاید به‌سادگی اضافه کردن یک چاشنی دیگر به هرج‌ومرج زندگی.
 
 
نخستین تجربه‌هایتان را بنویسید
آدمیزاد به تجربه‌های تازه‌اش زنده است، به اضافه کردن یک موقعیت یا فکر ساده به زندگی، به اضافه کردن یک چاشنی به غذاهایش. برای ما از تجربه‌هایتان در مدرسه بنویسید، بنویسید که آیا در دوران مدرسه کاری خارج از چارچوب همیشگی زندگی‌تان انجام داده‌اید؟ تجربه‌ای که خودتان را بترساند و دیگران را به خنده بیندازد. بنویسید که کی و کجا اعتمادبه‌نفس گرفته‌اید از تجربه‌تان. چندبار زمین خورده‌اید پیش از آنکه این تجربه را به دست آورید. 
 

 

ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه