زیر پوست شهر-164
غوطهور در عطر چای
نسرین ظهیری
صندوقدار فروشگاه چند بسته چای ایرانی گذاشته کنار پیشخوان و وقت حساب کتاب تاکید میکند که چاییها تخفیف خوردهاند. بیشتر مشتریها اعتنا نمیکنند. لابد چای ایرانی خور نیستند. خانمی بسته چایی را برمیدارد، برانداز میکند، بعد بیهیچ التفاتی میگذارد سر جایش. چایی ایرانی اینجا مشتری و خواهانی ندارد. فروشنده اما ول کن ماجرا نیست، تذکرش را یکی در میان تکرار میکند، بعد هم میگوید: «چاییش خوب است.» مرد میانسالی روغن مایع را میگذارد جلو دست صندوقدار جوان و با لبخند میگوید: «خودت خوردی چاییش رو.»
صندوقدار جا میخورد، حرفش توی دهنش قلمبه میشود و با اندکی تعلل راست را به دروغ گفتن ترجیح میدهد: «راستش نه. چایی خارجی میخوریم. خانم من چایی ایرانی نمیخورد.»
اینجوری میشود که مشتریها دم میگیرند و خیلیها میگویند که ما هم نمیخوریم.
پیرمردی آدمها را کنار میزند و جلوتر میآید. بسته چاییها را عاشقانه نگاه میکند. دستهای قدیمیاش را میکشد روی چاییها. چشمهایش چاییها را منعکس میکند. زبان میگشاید و ما دیگر میدانیم که با مردی از شمال ایران طرف هستیم. میگوید و بوی چای شمالی میپراکند: «برای یه بار هم که شده چایی ایرانی بخورید تا بعدا بفهمید چایی خارجی در حقیقت یه مشت رنگ و اسانس است. چای ایرانی دم کنید یه روز تمام همین جور تازه میمونه و کهنه نمیشه. بعد قوری و لیوانتان رو خوب نگاه کنید جرم نمیگیره، چون که گیاه چایی، رنگ طبیعی داره و جرم نمینشیند توی قوری و استکان. چای ایرانی خودش یه نوع دمنوشه و خاصیت دارویی داره و شفا بخشه.» حرفهای ساده، لحن نجیب و نگاه روشن و بیتکلف پیرمرد شمالی، مشتریها را برمیانگیزاند. برمیگردند و بستههای چایی را دوباره مرور میکنند. پیرمرد میخواهد حرف آخرش را بزند: «اگر هر کدامتون ماهی یه بسته چایی ایرانی بخرید چاییکاران شمالی رو از ورشکستگی و ضرر نجات میدید، فقط ماهی یک بسته میتونه باعث گذران زندگیشون بشه.»پیرمرد حرفش را زده و چاییها مشتری پیدا کردهاند. وقت رفتن میگوید: «چای ایرانی چایی عجلهای و زودی نیست. باید حوصله خرجش کنید، وقت صرف کنید تا نمنم طعمش را بدهد به آبجوش. یادتون باشه بیست دقیقه وقت میخواد تا برسد و دم بکشد.»
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




