زیر پوست شهر-158
چرخه مهربانی
نسرین ظهیری
چاییش ایرانیه، بخور ببین چه طعم خوبی داره. موقرخانم میخندد و چهارتا بچهای که مشغول بازی هستند با خنده زن، میخندند. زن شیشه شیر انیسا را پر میکند. انیسا را میخواباند روی مبل، پتوی نرمی را میکشد روی پاهایش و شیشه را توی دهان انیسا میگذارد. خیالش که راحت شد، میرود سراغ امیرارسلان چهار ساله بازیگوش که با سروصدای زیاد از مبلها بالا میرود. زن پسرک شلوغ را از روی مبل میآورد پایین و کیک و لیوان شیر را میدهد دستش.
حلما آرام است و خوددار. نشسته توی آفتاب نرم پاییز و روی قالی دستبافت نقش تبریز، با عروسکش سرگرم است .
محمدحسین سهساله هم میرود کنار امیرارسلان تا شریک خوراکیاش شود. کارشان دارد بهجای باریک میکشد که موقر برای او هم شیر و کیک میآورد. بچهها مشغول میشوند حاجخانم میآید سراغ چای ایرانیش. میگویم: «خسته نمیشید، نگهداری از بچههای مردم سخته. حوصله میخواد، زانوهاتون هم که درد میکنه.»
موقرخانم چایش را مزه میکند و یک دانه کشمش یاقوتی میگذارد دهنش: «سخت که هست، برای بچهداری باید جوون باشی و پاهات جون داشته باشه که هی بری بیایی، خم شی، راست شی. سخت هست، اما دیدم چند تا از خانمهای همسایه مجبورن برن سر کار و این طفلکیها رو صبح زود با چشم پُرخواب میکشوندن مهدکودک، خیلی دلم سوخت. خودم پیشنهاد دادم که بیارن پیش من، این چهارتا بچه سهم منه، حواسم بهشون هست تا مادرا بیان.»
میخواهم چیزی بگویم رویم نمیشود. چای میخورم و آفتاب از روی بچهها پس میرود. موقرخانم خودش جوابم رو میدهد: «جوان بودم سه تا بچه قدونیمقد داشتم، شوهرم خدابیامرز صبح میرفت، شب میآمد. از شهرستان آمده بودیم و توی تهران غریب، بعضی وقتها که برای خرید نان و سبزی یا حمام عمومی میخواستم بیرون بروم، زن صاحبخانه حواسش به بچهها بود تا برگردم. میگفت خیالت جمع جمع، برو به کارت برس. بیکس بودم، انگار دنیا رو به من میدادن. حالا من همین کمک را به همسایهها میکنم. بالاخره هر کجا مهربونی دیدی باید یه جا اونرو پس بدی تا مهربونی دستبهدست بچرخه.»
انیسا با شیشه شیر خوابیده، بقیه هم در هالهای از مهربانی مشغول، تا بزرگ که شدند این مهربانی را پس بدهند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




