صداقت، راه موفقیت ما بود

گفت‌وگو با علیرضا محققیان، کارآفرین حوزه صنعت غذایی

صداقت، راه موفقیت ما بود

مهرناز شهباز

گذر ایام بر پیشانی‌اش شیار عمیقی انداخته بود و بوسه آفتاب بر گونه‌اش مهر داغی گذاشته بود. میشی چشمانش را به گرگ و میش و آمد و شد روزها و شب‌هایی می‌دوخت که یکی یکی ورق‌های جوانی‌اش را رج می‌زد و می‌رفت. چشمانش تا دوردست‌ها می‌دوید و قلبش آکنده از بیم‌ها و امیدها بود. کارزار زندگی از پی یک اتفاق، او را در میان گرفته بود. علیرضا محققیان در میدان روزها و شب‌های جوانی‌اش دست در پنجه زورآزمایی همان اتفاق می‌زد و معلومش نبود با هر گردش گرده سنگین روزگار پشت بر زمین می‌ساید یا از آن خلاصی می‌یابد. دل در گرو پدر داشت و دینی که باید ادا می‌کرد. بزرگتر از برادرهای دیگرش بود و این مسئولیتش را دوچندان می‌کرد. پدرش درگیرودار یک بیماری، مجبور به ترک کاروکاسبی شد. پیشه پدرش قصابی بود. علیرضا گرده بر مسئولیت‌های پدر گرفت. کاری که باید از آنجا علیرضا شروع می‌کرد نقطه آغاز یا حتی ادامه راه هم  نبود، کم آوردن در کاسبی پدر، کسب‌وکارشان را به زیر نقطه آغاز کشانده بود. پدر بدهی‌ داشت که باید پرداخت می‌شد و علیرضا در میانه راهی قرار داشت که پدر پیموده بود و از اینجا باید او شانه زیر مسئولیت‌های پدر می‌گرفت و بقیه راه را طی می‌کرد. علیرضا بچه گورتان بود و گورتان جایی  در دل  محله  ماربین اصفهان است؛ جایی که آتشگاهِ شهره اصفهان از فراز کوهی بر بیشه ناژوان و زاینده‌رود گشاده می‌شود. علیرضا همین جا بزرگ شد و همین جا، کاری را که از پدر آموخت از پی گرفت. 
 
خم اندر خم پیچش روزگار
به پشت‌گرمی اعتبار پدر علیرضا کار را شروع کرد، 18سالگی را تازه رد کرده بود، هیچ پولی نداشت و از پدر تنها فقط اعتبارش را داشت. علیرضا تنها نبود، برادرهایش هم شانه به شانه‌اش بودند. انگار که این سه، یک تن بودند و هر کدام به جوارحی می‌ماندند که در همکاری و هماهنگی  از یک مغز  فرمان می‌بردند. هر سه برای خرج خانواده و از همه مهمتر بدهی‌ که باید پرداخت می‌کردند تا آنجا که می‌توانستند و از هر طریقی که در کاسبی پدری‌شان جا می‌گرفت دست‌مایه می‌گرفتند و کار می‌کردند. کارهایی که شاید سه سویش ضرر بود و یک سویش سود یا دو سویش سود بود و یک سرش ضرر، اما هرچه بود همه‌اش را هم اگر یکی می‌کردند آن‌قدرها هم که شاید و باید درز و شکاف زندگی‌شان را پر نمی‌کرد و باری از بار بدهی پدرشان کم نمی‌کرد. زمان اما  می‌گذشت بی‌آنکه نظر کسی در آن میسّر بیفتد، بی‌امان  و بی‌رخصت. علیرضا حالا 25سالگی را پشت سر گذاشته بود. حالا دیگر باید پیمانه عهد و وفا با دختری می‌زد که قرار بود ادامه راه زندگی‌اش با او هم خانه و هم سفره باشد. او  با دختری نامزد شد، هم‌زمان اما دلش پر از بیم و امید بود. هنوز نیمه زیادی از بدهی پدر باقی مانده بود و کار و بارش مطابق میل و مراد پیش نمی‌رفت.  حالا دیگر دختری هم، دل در گرو او داشت و می‌خواست به شانه‌های او تکیه کند. در این اثنا اما گاه ناامیدی چنان روزها و شب‌هایش را به هم می‌دوخت که انگار هیچ جایی برای یک دم آسودن او، وجود نخواهد داشت. شب‌ها را پر تشویش تا خود صبح می‌گذراند. گاهی اعتراض طلبکارها اندیشه‌اش را در هم می‌پیچید، گاهی کسادی کار و بیماری‌ که به دل دام‌ها می‌زد و از این رهگذر گزندی  به کار و کسب‌اش وارد می‌ساخت. برای مثال، تب کنگو یک‌بار آنچنان ولوله‌ای به دل بازار قصاب‌ها و دامداران و مردم انداخت که انگار به یک‌باره گوشت این زبان بسته‌های از همه جا بی‌خبر از ازل تا ابد حرام بوده و به همین دلیل هیچ‌کس جرئت خوردن گوشت را نداشت. علیرضا وقتی ناامیدی دست و بالش را می‌بست، خاطر دو زن او را نهیب  برپا  و گسستن بند ناامیدی می‌داد. یکی نامزد که دل در گرو او داشت و دیگری مادری که حالا عزادار شوهر از دست رفته‌اش بود و یک کوه غصه بر پشتش سنگینی می‌کرد.  همه پشت و پناه این دو زن، علیرضا بود و اگر او قدم پس می‌کشید شرط مردی و مردانگی نبود. 
سه سال گذشته بود و هنوز علیرضا عروسش را به خانه نبرده بود. به هر ترتیبی بود سوروسات عروسی کوچکی را فراهم کرد. روز عروسی گذشت و به دنبالش روز بُندُرتخت. روزی که به تازه عروس و داماد هدیه و شادباش می‌دهند. فردای آن روز یکی از کسبه قدیم بازار قصاب‌ها به علیرضا تلفنی کرد و از او خواست تا در اداره قصابی‌اش با او شراکت کند. علیرضا این شراکت را به فال‌نیک گرفت و به نوعروسش به برکت قدم نهادن در خانه‌اش وعده نوش و شهد گرفتن از لب روزهای آینده را داد. علیرضا دل‌خوش بود، می‌دانست فرصت خوبی به دستش داده شده و اگر غفلت کند این فرصت را  مثل تیری که از شصت برفته،  دیگر باز نخواهد یافت. بنابراین قراردادی بین قصاب کهنه‌کار و جوان تازه‌داماد جاری و کار شروع شد. بعد از یک سال و اندی کار، علیرضا تمام بدهی پدر را تسویه کرد و توانست پس‌اندازی هم فراهم کند. پس‌اندازی که بعدها دست‌مایه آغاز یک کار بزرگ برای او و برادرانش شد. یکی از برادرها پیشنهاد فراهم‌کردن گوشت عمده یکی از رستوران‌های بنام اصفهان را گرفت. صداقت و درستکاری در ارائه آنچه سفارش داده شده بود بی‌هیچ کم‌وکاست، مهر اعتماد آن‌ها را این‌بار در یک دایره بزرگ‌تر پررنگ‌تر کرد. علیرضا اما همچنان در قصابی شراکتی مشغول بود و از همان‌جا سرمایه تزریق می‌کرد تا سفارشات بیشتری این‌بار از رستوران‌ها و طباخی‌های بزرگ شهر بگیرند. علیرضا و برادرهایش با هم کارها را پیش می‌بردند؛ علیرضا سرمایه می‌گذاشت و دو برادر دیگرکارها را سامان می‌دادند. 
 
پشتی که بر خاک سایید 
 اعتماد و اعتبار، کار خودش را کرد. کاری که با پانصد هزار تومان شروع شد به یک‌باره تخم مزرعه بزرگی را پاشید که ثمره‌اش روزبه‌روز پربارتر می‌شد. حالا دیگر سرمایه در گردش به اندازه کافی داشتند و جای پای محکمی پیدا کرده بودند. علیرضا دوست و یار دیرینش مجید را چون صافی گفتار و کردارش بر او روشن شده بود  به کار و شراکت دعوت کرد و از این جای کار، راه را با همراهی او پیمودند.   بعد از گذشت سه سال باید برای کار بزرگی که دائما بر شمار مشتریانش افزوده می‌شد سازماندهی متمرکزتری  می‌کردند. بنابراین اولین‌بار در یکی از شهرک‌های صنعتی، سالنی را از یکی از شرکت‌های قدیمی اجاره کردند. کارشان را با دو نیروی کار شروع و بعد از گذشت دو سال زمینی به مساحت پنج هزار مترخریداری کردند تا بزرگ‌ترین شرکت بسته‌بندی گوشت اصفهان را تاسیس کنند. قدم‌هایی که شمرده برداشته شده بود حالا دیگر بزرگ‌تر و تندتر برداشته می‌شدند. رقم سرمایه‌گذاری به دو میلیارد تومان رسید. شاید اولین‌بار، زمانی که در بحبوحه‌های روزهای سخت گذشته بود و قدم‌های اول را برمی‌داشت. این رقم در خاطر علیرضا نمی‌گنجید، اما رنج آنچه کشیده بودند حالا موقع ثمرش بود. علیرضا محققیان با اعتبار  پدرش که تمام میراثش برای او بود، قدم‌هایش را برداشت؛ سختی راه را به جان خرید، کارش بزرگ شد،  بالیدن گرفت و به برند «خان بابا» تبدیل شد.
 نامی که از نام پدر وام می‌گرفت و صحه بر اعتبار و صداقت آن‌ها می‌گذاشت. علیرضا اما خود را با این همه بر تارک آنچه پدید آورده نمی‌داند و یقین دارد اگر همدلی و هم‌اندیشی غلامرضا و حمیدرضا و در کنارشان یاری و یک‌دلی دوستش مجید نبود شاید به اینجای کار نمی‌رسیدند. «خان بابا» حالا برای صدوبیست نفر به طور مستقیم و برای سی‌نفر به‌طور غیرمستقیم کارآفرینی داشته و برای چهارصد رستوران و ارگان‌های مهم اصفهان و شهرهای دیگر تولید گوشت می‌کند. حالا علیرضاست که بر گرده روزهای عافیت سوار شده، باز هم چشمش به دوردست‌ها می‌رود. لبخند از لبانش برچیده نمی‌شود و نان صداقت و صفای کردار و گفتارش را می‌خورد. علیرضا به چهل سالگی رسیده و حالا دیگر صاحب دختری است که طره موهایش در نوازش انگشتان پدر می‌پیچید. 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه