دلکوک
جدیت در اوج شادمانی
نگار مفید
نگارنده اصلی این ستون در حال حاضر در مراسم ازدواج خواهرش به سر میبرد و بهجز درگیریهای رایج در ازدواج به هیچچیز دیگر فکر نمیکند. فکر و ذکرش شده ازدواج خواهرش. مراسمی که در حال برگزاری است و از همه مهمتر دل خواهر کوچکتر که در سینه میتپد. سعی میکند پیش از رسیدن به موقعیت نامناسب و نامتعارف، پیشبینیهای لازم را انجام دهد. فکر میکنید تا امروز چند مرتبه فهرست مهمانها را بالا و پایین کرده و چند مرتبه به لباس و مدل مو فکر کرده است؟ هزار مرتبه؟ شاید هم بیشتر. او در روزهای گذشته هیچچیز بهجز عروسی نگفته است. نه اینکه نگفته باشد، گفته، اما به این ترتیب که بگوید: «اصلا عروسی را ولش کن، حرفهای دیگر بزنیم.» و بعد از دو جمله بیربط که معمولا به آبوهوا مربوط است، خودش دوباره بحث را عوض میکند که «آخ آخ، عروسی نزدیک است!» و این جمله یعنی او به هیچچیز بهجز این ازدواج فکر نمیکند. به تمام اتفاقهای نامربوط و ناملایمات همیشگی.
این دغدغهها آنقدر دوستداشتنی و همهگیر و واقعی هستند، که حیفم آمد حالا که بهجای خودش این ستون را مینویسم، از چنین اتفاق خوشایندی صحبت نکنم. از ازدواج نزدیکترین آدمهای جهان. از ازدواج خواهر و برادر یا دوست صمیمی. اتفاقی که آدم را با یک دنیا نگرانی و تردید در مورد دیگری، به اوج شادمانی میرساند و هیچچیز بهجز شادمانی طرف را آرزو نمیکند. این دوست داشتن آنچنان نشاط و هیجانی به زندگی آدم تزریق میکند که تمام خاطرات کودکی تا به امروز را پیش خودش مرور میکند؛ هر مرتبهای که بین دو نفر نامی از ازدواج برده شده و هر مرتبهای که یک نفر رویایی درباره ازدواجش به زبان آورده است. تمام خاطرات مرور میشوند به این امید که چشم سوم موقعیت بهتر و مناسبتری را فراهم کند. به این امید که شادمانی دیگری، لبخند رضایت را روی لبهای ما بنشاند، از بس که آدمهای مهم زندگی به اندازه انگشتان یک دست هم نمیرسند.
رفتار دوگانه آنجا آغاز میشود که برای مهمترین آدمهای زندگی، مجبور به جدیت بیشتر میشویم. مجبور میشویم مو را از ماست بیرون بکشیم و سختگیرانه و مهربانانه با موقعیتها برخورد کنیم. مجبور میشویم خودمان را در ثانیههای اضطراب تنها ببینیم و هراس اتفاقهای ناممکن را به جان بخریم و این اجبار، بهخودیخود دوستداشتنیترین اجبار جهان است. اجباری که ما را و وجدان ما را مصون میدارد از احتمال کاستیها و ناملایمات. اجبار خواهر بودن، اجبار برادر بودن، اجبار حضور آدمهایی عزیز در زندگی که تا این اندازه برای ما مهم هستند. این اجبار از آنجا لذتبخش است که احساس تنهایی را از میان میبرد و به ما ثابت میکند زندگی در حلقه آدمهای عزیز و محبوب میتواند حال ما را خوب کند. به ما انرژی و انگیزه لازم برای مواجهه با هر شرایطی را میدهد و جملاتی را پیش خودمان تکرار میکنیم؛ «کاش آب توی دلش تکان نخورد»، «کاش اتفاق ناشناختهای نیفتد»، «نکند دعوا شود؟»، «نکند آبروریزی به بار بیاید؟»، «نکند غذا کم بیاید؟»، «نکند آدرس را بد نوشته باشیم؟» و از همه بدتر و ترسناکتر آنکه «نکند اشتباه کرده باشد؟»
جواب تمام این سوالها معمولا منفی است اما میدانید دیگر، دست خود آدم نیست، هر اندازه که طرف عزیزتر و نزدیکتر باشد، سوالها جزئیتر و ملموستر میشوند و از درگیری ذهنی به نگرانی تغییر حالت میدهند. احتمالا چند ماه نیز ادامه پیدا میکند و پس از آن است که آن اجبار جذاب و عزیز وارد عرصه میشود و ما را تبدیل به آدمی دیگر میکند، آدمی بزرگتر، بالغتر و البته جدیتر. آدمی که یاد میگیرد در همان ثانیهها که لبخند روی لب دارد، جدیت به خرج دهد و ممنوعهترین سوالها را از خودش بپرسد و به دنبال جواب آمادهای بگردد و نظارهگر و شاهد بیطرف شکلگیری یک زندگی تازه باشد.
ارسال دیدگاه




