ایمنی؛ قربانی معیشت در بازار بزرگ تهران
الهه ابراهیمی روزنامه نگار
بازار بزرگ تهران تنها یک مرکز خرید و فروش نیست؛ جایی است که زندگی و کسبوکار سالها در هم تنیده شده است. سقفهای کهنه، راهروهای باریک و حجرههای کوچک، ترکیبی از حافظه تاریخی و خطر بالقوه انسانی ایجاد کردهاند؛ جایی که کاسبها و بازدیدکنندگان به این خطر عادت کردهاند و هر حادثه کوچک میتواند فاجعهای انسانی رقم بزند. احمد صباپور کارشناس کسبوکار درباره مباحث بازار بزرگ نکات مهمی را مطرح می کند. او معتقد است که کاسب ها هیچ شرایطی حاضر نیستند هزینهای برای بافت بازار داشته باشند زیرا انبار آنها در جایی دورتر از این فضا با ایمنی کامل حفاظت میشود.
یکی از نگرانیهای جدی بسیاری از کارشناسان ایمنی بازار بزرگ است. این نگرانی با توجه به ساختار موجود تا چه حد میتواند جدی باشد؟
وقتی از «بازار» حرف میزنیم، باید توجه داشت که منظور، بازار بزرگ تهران است. یعنی محدودهای که ضلع شمالی آن خیابان 15 خرداد و ضلع جنوبی آن خیابان مولوی است. این مربع بزرگ از شرق به خیابان خیام و از غرب به خیابان شهید مصطفی خمینی منتهی میشود. مجموعهای عظیم که از یک محله قدیمی پایتخت به باارزشترین بخش آن بدل گشته است که هر متر مربع آن میلیاردها تومان ارزش دارد. این مجموعه تا حدود ۴۰ سال پیش فقط محل کسب نبود؛ بخش قابل توجهی از آن محل زندگی افراد بود. در سرپولک، گلوبندک، داخل بازار، اطراف امامزادهها و در محلههای مختلف بازار مردم عادی در خانههای مسکونی ساکن بودند. بازر هنوز پر است از آب انبار و حمام و خانههای بزرگ که در کنار راستهها و تیمچهها یک تعادل زیستی را ایجاد کرده بودند. بهتدریج، با بالا رفتن ارزش اقتصادی فضا، ساکنان حذف شدند و آنچه باقی ماند، خانههایی است که عمدتاً به دوره قاجار برمیگردد؛ خانههایی که حتی ۶۰ یا ۷۰ سال پیش هم کلنگی محسوب میشدند و عملاً غیرقابل سکونتاند. در دل همین بناها، ساختوسازهای فکرنشده و درهمتنیده انجام شد و پیچیدگی فضا افزایش یافت. در دورهای، شهرداری تهران اقداماتی در بازار انجام داد؛ بهویژه در سالهای پایانی دهه ۹۰، دیوارهها و کف بازار ساماندهی شد و نوعی بازسازی بصری صورت گرفت؛ اما بازسازی اساسی آن عملاً ممکن نبود و نیست. مغازههایی با ابعاد یک در دو متر، ارزشی در حد میلیونها دلار دارند و هیچکس حاضر نیست وارد بازی تخریب و نوسازی آنها شود. کاسبها سالهاست در همین شرایط کار میکنند و بزرگترین نگرانیشان از بین رفتن مغازه است، چون فعالیتشان اعتباری است و ثبات شبکه اقتصادی برایشان حیاتیتر از هر چیز دیگری است.
با این توضیحات یعنی کاسبان بازار بزرگ به نوعی با خطر احتمالی کنار آمدهاند و حتی آنها پذیرفتهاند؟
کاسبها معمولاً حاضرند بدون پرداخت هزینه، همکاری کنند. اگر گفته شود پاساژ ساخته شود، سیمکشی اصلاح شود و سیستمها بهبود پیدا کند بدون آنکه پولی از آنها گرفته شود، همراهی میکنند. اما وقتی پای پرداخت هزینه به میان میآید، مقاومت شکل میگیرد. این مقاومت از سر لجاجت نیست؛ آنها به این خطر عادت کردهاند. شرایط برایشان عادی شده است. برای مثال، در بازار آهنگران نزدیک خیابان مصطفی خمینی که حالا بورس پوشاک مردانه شده است، مغازهها در حد بوتیکهای کوچکاند، اما انبارها در فاصلهای حدود یکونیم کیلومتری، پشت خیابان ری قرار دارند. انبارها مالکیت مشخص، سیستم و ایمنی دارند. نهایت ریسکی که کاسب در بازار میپذیرد، چند ده میلیون تومان لباس است، اما حاضر نیست حتی یک میلیون تومان هم بابت ایمنسازی به نهادهای ذیربط پرداخت کند.
فضای در هم تنیده بازار این روزها تنها مخصوص حضور مشتریهای عمده نیست. بسیاری از مردم برای خریدهای محدودشان به این بافت مراجعه میکنند. اگر ایمنی این محدوده تامین نشود هر اتفاق کوچیکی میتواند فاجعه انسانی عظیمی را ایجاد کند؟
ببینید در طول دههها، مردم هم به این بافت عادت کردهاند. مراجعه به بازار برای اغلب افراد سالی یکی دو بار است و آنها همان فضای سنگین و فشرده را تحمل میکنند. مسئله زمانی بحرانی میشود که به بخشهای مرکزی بازار مثل تیمچههای قدیمی و چهارراهها نزدیک میشویم؛ جایی که فشردگی فضا به اوج میرسد. در این محدوده، انبار مهمی وجود ندارد و همانطور که گفتم عمده انبارها بیرون قرار دارند، جز یکی دو کوچه خاص. نمونه آن کوچههایی است که بنکداری در آنها انجام میشود؛ مثل کوچه سیدولی در خیابان 15 خرداد که انبار کفش و مواد اولیه ساخت کفش است. در این کوچه گاهی آتشسوزیهای کوچک رخ میدهد. با این حال، باید توجه داشت که خطر اصلی فقط محدود به خود بازار نیست. بازار لاستیک در جنوب تهران، بازار ابزار و یراق در حسنآباد، بورس لوازم الکترونیکی در لالهزار و بورس مواد شیمیایی در خیابان ناصر خسرو، در بسیاری موارد خطرناکتر از بازار بزرگ تهران هستند. در خود بازار، اغلب با حجرههای دو متری، یک کاسب و یک شاگرد نشستهاند. باز تکرار میکنم، انبارها بیرون هستند و سرمایه اصلی آنجاست. اگر حادثهای رخ دهد، تهدید مالی آن برای کاسب در مقایسه با ارزش مغازه ناچیز است. در عین حال، بخشی از بازار که امروز محل عبور خانوادههاست، بهشدت آسیبپذیر است. پیچیدگی مسیرها، عرض کم گذرها و محدود بودن راههای خروج باعث میشود حتی یک حادثه کوچک هم بالقوه به فاجعه انسانی تبدیل شود. در برخی بخشها با ریزش جزئی، مسیرها کاملاً مسدود خواهد شد وفاجعه رخ خواهد داد.
به نظر شما آیا لازم نیست شهرداری تهران برای ایجاد این امنیت دست به کار شود؟ یا حتی سازمان میراث فرهنگی برای حفظ بنای تاریخی بازار اقدام کند؟
نکته اصلی این است که ایمنسازی هزینه دارد و کاسب حاضر به پذیرش این هزینه نیست. شهرداری هم با اجبار نمیتواند از آنها پول بگیرد. در چنین شرایطی، تنها راه، مشوقهای اقتصادی است؛ مثلاً تخفیف مالیاتی برای مغازههایی که ایمنسازی انجام میدهند. در غیر این صورت، همکاری شکل نمیگیرد. در این میان، نقش سازمان میراث فرهنگی نیز مغفول مانده است. بازار یک بنای تاریخی است، اما میراث فرهنگی معمولاً فقط در بخشهایی وارد میشود که ارزش معماری مشخصی دارند؛ مثل تیمچههای قدیمی یا بناهای شاخص. بخش عمده بازار، از نظر میراث، ارزش مستقل ندارد و همین باعث میشود امکان سرمایهگذاری دولتی و مداخله وجود نداشته باشد. از سوی دیگر، کاسبها تمایلی به تمیز و نوسازی مغازهها ندارند؛ چون زرقوبرق، توجه اداره مالیات را جلب میکند. مغازههای بازار عمداً نور کم و ظاهری فرسوده دارند، در حالی که مشتری برای پیدا کردن جنس، حتی به طبقات بالای پاساژهای تودرتو هم میرود.
هنوز بخشهایی از مردم در حاشیه بازار زندگی میکنند. در صورت بروز حادثه چه خطری این افراد تهدید میکند؟
در اطراف بازار، همچنان خانههای قدیمی وجود دارد که برخی به انبار تبدیل شدهاند؛ انبار فرش، پارچه و تجهیزات. این انبارها بهدلیل اینکه تمام سرمایه صاحبشان در آنهاست، اغلب ایمنی بالاتری دارند و بیمه میشوند. به همین دلیل، احتمال فاجعه در انبارهای بیرون از بازار بسیار کمتر از داخل بافت متراکم بازار است. در نهایت، مسئله بازار فقط ایمنی یک بنا نیست؛ ترکیبی از معیشت، ساختار اقتصادی، حافظه تاریخی و عادت اجتماعی است. هر مداخلهای بدون در نظر گرفتن این لایهها، با مقاومت روبهرو میشود.
یکی از نگرانیهای جدی بسیاری از کارشناسان ایمنی بازار بزرگ است. این نگرانی با توجه به ساختار موجود تا چه حد میتواند جدی باشد؟
وقتی از «بازار» حرف میزنیم، باید توجه داشت که منظور، بازار بزرگ تهران است. یعنی محدودهای که ضلع شمالی آن خیابان 15 خرداد و ضلع جنوبی آن خیابان مولوی است. این مربع بزرگ از شرق به خیابان خیام و از غرب به خیابان شهید مصطفی خمینی منتهی میشود. مجموعهای عظیم که از یک محله قدیمی پایتخت به باارزشترین بخش آن بدل گشته است که هر متر مربع آن میلیاردها تومان ارزش دارد. این مجموعه تا حدود ۴۰ سال پیش فقط محل کسب نبود؛ بخش قابل توجهی از آن محل زندگی افراد بود. در سرپولک، گلوبندک، داخل بازار، اطراف امامزادهها و در محلههای مختلف بازار مردم عادی در خانههای مسکونی ساکن بودند. بازر هنوز پر است از آب انبار و حمام و خانههای بزرگ که در کنار راستهها و تیمچهها یک تعادل زیستی را ایجاد کرده بودند. بهتدریج، با بالا رفتن ارزش اقتصادی فضا، ساکنان حذف شدند و آنچه باقی ماند، خانههایی است که عمدتاً به دوره قاجار برمیگردد؛ خانههایی که حتی ۶۰ یا ۷۰ سال پیش هم کلنگی محسوب میشدند و عملاً غیرقابل سکونتاند. در دل همین بناها، ساختوسازهای فکرنشده و درهمتنیده انجام شد و پیچیدگی فضا افزایش یافت. در دورهای، شهرداری تهران اقداماتی در بازار انجام داد؛ بهویژه در سالهای پایانی دهه ۹۰، دیوارهها و کف بازار ساماندهی شد و نوعی بازسازی بصری صورت گرفت؛ اما بازسازی اساسی آن عملاً ممکن نبود و نیست. مغازههایی با ابعاد یک در دو متر، ارزشی در حد میلیونها دلار دارند و هیچکس حاضر نیست وارد بازی تخریب و نوسازی آنها شود. کاسبها سالهاست در همین شرایط کار میکنند و بزرگترین نگرانیشان از بین رفتن مغازه است، چون فعالیتشان اعتباری است و ثبات شبکه اقتصادی برایشان حیاتیتر از هر چیز دیگری است.
با این توضیحات یعنی کاسبان بازار بزرگ به نوعی با خطر احتمالی کنار آمدهاند و حتی آنها پذیرفتهاند؟
کاسبها معمولاً حاضرند بدون پرداخت هزینه، همکاری کنند. اگر گفته شود پاساژ ساخته شود، سیمکشی اصلاح شود و سیستمها بهبود پیدا کند بدون آنکه پولی از آنها گرفته شود، همراهی میکنند. اما وقتی پای پرداخت هزینه به میان میآید، مقاومت شکل میگیرد. این مقاومت از سر لجاجت نیست؛ آنها به این خطر عادت کردهاند. شرایط برایشان عادی شده است. برای مثال، در بازار آهنگران نزدیک خیابان مصطفی خمینی که حالا بورس پوشاک مردانه شده است، مغازهها در حد بوتیکهای کوچکاند، اما انبارها در فاصلهای حدود یکونیم کیلومتری، پشت خیابان ری قرار دارند. انبارها مالکیت مشخص، سیستم و ایمنی دارند. نهایت ریسکی که کاسب در بازار میپذیرد، چند ده میلیون تومان لباس است، اما حاضر نیست حتی یک میلیون تومان هم بابت ایمنسازی به نهادهای ذیربط پرداخت کند.
فضای در هم تنیده بازار این روزها تنها مخصوص حضور مشتریهای عمده نیست. بسیاری از مردم برای خریدهای محدودشان به این بافت مراجعه میکنند. اگر ایمنی این محدوده تامین نشود هر اتفاق کوچیکی میتواند فاجعه انسانی عظیمی را ایجاد کند؟
ببینید در طول دههها، مردم هم به این بافت عادت کردهاند. مراجعه به بازار برای اغلب افراد سالی یکی دو بار است و آنها همان فضای سنگین و فشرده را تحمل میکنند. مسئله زمانی بحرانی میشود که به بخشهای مرکزی بازار مثل تیمچههای قدیمی و چهارراهها نزدیک میشویم؛ جایی که فشردگی فضا به اوج میرسد. در این محدوده، انبار مهمی وجود ندارد و همانطور که گفتم عمده انبارها بیرون قرار دارند، جز یکی دو کوچه خاص. نمونه آن کوچههایی است که بنکداری در آنها انجام میشود؛ مثل کوچه سیدولی در خیابان 15 خرداد که انبار کفش و مواد اولیه ساخت کفش است. در این کوچه گاهی آتشسوزیهای کوچک رخ میدهد. با این حال، باید توجه داشت که خطر اصلی فقط محدود به خود بازار نیست. بازار لاستیک در جنوب تهران، بازار ابزار و یراق در حسنآباد، بورس لوازم الکترونیکی در لالهزار و بورس مواد شیمیایی در خیابان ناصر خسرو، در بسیاری موارد خطرناکتر از بازار بزرگ تهران هستند. در خود بازار، اغلب با حجرههای دو متری، یک کاسب و یک شاگرد نشستهاند. باز تکرار میکنم، انبارها بیرون هستند و سرمایه اصلی آنجاست. اگر حادثهای رخ دهد، تهدید مالی آن برای کاسب در مقایسه با ارزش مغازه ناچیز است. در عین حال، بخشی از بازار که امروز محل عبور خانوادههاست، بهشدت آسیبپذیر است. پیچیدگی مسیرها، عرض کم گذرها و محدود بودن راههای خروج باعث میشود حتی یک حادثه کوچک هم بالقوه به فاجعه انسانی تبدیل شود. در برخی بخشها با ریزش جزئی، مسیرها کاملاً مسدود خواهد شد وفاجعه رخ خواهد داد.
به نظر شما آیا لازم نیست شهرداری تهران برای ایجاد این امنیت دست به کار شود؟ یا حتی سازمان میراث فرهنگی برای حفظ بنای تاریخی بازار اقدام کند؟
نکته اصلی این است که ایمنسازی هزینه دارد و کاسب حاضر به پذیرش این هزینه نیست. شهرداری هم با اجبار نمیتواند از آنها پول بگیرد. در چنین شرایطی، تنها راه، مشوقهای اقتصادی است؛ مثلاً تخفیف مالیاتی برای مغازههایی که ایمنسازی انجام میدهند. در غیر این صورت، همکاری شکل نمیگیرد. در این میان، نقش سازمان میراث فرهنگی نیز مغفول مانده است. بازار یک بنای تاریخی است، اما میراث فرهنگی معمولاً فقط در بخشهایی وارد میشود که ارزش معماری مشخصی دارند؛ مثل تیمچههای قدیمی یا بناهای شاخص. بخش عمده بازار، از نظر میراث، ارزش مستقل ندارد و همین باعث میشود امکان سرمایهگذاری دولتی و مداخله وجود نداشته باشد. از سوی دیگر، کاسبها تمایلی به تمیز و نوسازی مغازهها ندارند؛ چون زرقوبرق، توجه اداره مالیات را جلب میکند. مغازههای بازار عمداً نور کم و ظاهری فرسوده دارند، در حالی که مشتری برای پیدا کردن جنس، حتی به طبقات بالای پاساژهای تودرتو هم میرود.
هنوز بخشهایی از مردم در حاشیه بازار زندگی میکنند. در صورت بروز حادثه چه خطری این افراد تهدید میکند؟
در اطراف بازار، همچنان خانههای قدیمی وجود دارد که برخی به انبار تبدیل شدهاند؛ انبار فرش، پارچه و تجهیزات. این انبارها بهدلیل اینکه تمام سرمایه صاحبشان در آنهاست، اغلب ایمنی بالاتری دارند و بیمه میشوند. به همین دلیل، احتمال فاجعه در انبارهای بیرون از بازار بسیار کمتر از داخل بافت متراکم بازار است. در نهایت، مسئله بازار فقط ایمنی یک بنا نیست؛ ترکیبی از معیشت، ساختار اقتصادی، حافظه تاریخی و عادت اجتماعی است. هر مداخلهای بدون در نظر گرفتن این لایهها، با مقاومت روبهرو میشود.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




