مرد، شبها سرایدار مجتمع بود و روزها آتشنشان. مردی چهارشانه و بلندبالا که پسری همسن و سال بچههای مجتمع داشت؛ ده یازده ساله. غروبها، همانطور که پسر هفتسنگ بازی میکرد، از عملیاتهایی تعریف میکرد که پدرش در آنها حضور داشته است. هیچوقت نزدیک پسرک نشده بودم، اما چنان آب و تاب میداد به تعریفها و چنان ماجراها را با دست و بدنش جان میبخشید که دلم میخواست بروم جلوتر و ببینم چه میگوید. اما هر وقت که جلوتر میرفتم، نطقش خاموش میشد و خودش را میزد به آن در. زیر زبان پسر را که میکشیدم، دستم میآمد که چطور از بابایش، قهرمان میسازد و چطور گاهی مثل بتمن و گاهی مثل مردعنکبوتی، بر فراز ساختمان آتشگرفته تصویرش میکند که یکتنه به دل آتش میزند. بچهها میگفتند که یکبار تعریف کرده که مردی در ته چاهی عمیق، گیر کرده بوده و بقیه هم کاری برای نجاتش نمیکردند، اما بابایش میرود ته چاه، و چاه ناگهان میریزد؛ اما بابایش موفق میشود مرد را نجات دهد.میدیدم که بچهها از تعریفهای پسر، کیفور میشوند. میدیدم که بعد از حرفهای پسر، جوگیر ماجرا میشوند و بازیشان شور میگیرد. هر کدامشان میشوند بابای علی. بابای علی، قهرمان یکهتاز مجتمع بود. تا اینکه آنها از مجتمع رفتند. پلاسکو فرو ریخت. دلهای بچهها هم. همسایهها مدام میآمدند به نگهبانی تا شاید خبری بشنوند از بابای علی. بچهها نگرانی بزرگترها را نمیفهمیدند. قهرمان آنها، هیچوقت نمیمرد. بابای علی، نمیتوانست زیر آوار بماند؛ چرا اینها نگراناند؟ روزهای بعد، یکی از همسایهها سری زد به ایستگاه محل کار پدر علی. نتوانسته بود او را ببیند. ظاهرا همچنان درحال خاموشکردن آتش بود. خبر به مجتمع رسید؛ پدر علی، زنده بود و داشت آتشها را خاموش میکرد. بچهها سر تکان میدادند: «دیدید گفتیم بابای علی، زورش خیلی زیاد است؟» بعد دوباره چوبها را گرد حیاط چرخاندند.