printlogo


دل‌کوک
به دنبال راه فرار از سیاهچاله
نازنین متین‌نیا

دو سال پیش در این صفحه، جمله‌ای را از استیون هاوکینگ نوشتم؛ او در آستانه تولدش گفته است: «حتی در سیاهچاله‌ها هم راه فرار است و هیچ‌کس هیچ‌وقت نباید فکر کند که همه‌چیز تمام شده و ناامید شود.» آن روز به این جمله تکیه می‌کردم تا بگویم چطور امید قطعی‌ترین اتفاق زندگی ماست و دلایلی هم برایش آوردم. نوشتم که: «از من بپرسید، می‌گویم ترکیب این جمله با شرایط هاوکینگ، قطعی‌ترین نظریه‌ای است که این دانشمند ارائه داده. آدمی که روزی روزگاری روی دوپای خود راه می‌رفت و قرار بود نابغه جهان تازه باشد، با یک بیماری، به روزگاری رسیده که صدایش هم صدای یک ربات است. اما زندگی هنوز برای هاوکینگ ادامه دارد و همان راه فرار -حتی توی سیاهچاله- است که باعث شده، همچنان دنیای فیزیک، نظریه‌های تازه او را داشته باشد و زندگی با هاوکینگ ادامه داشته باشد. می‌دانید اگر هاوکینگ ادامه نمی‌داد، اگر تن می‌داد به معلولیت ناخوشایند و می‌خوابید روی یک تخت تا روزگار بگذرد و زمان مرگش فرابرسد، نه جهان از آنچه که نابغه‌ای مثل او تقدیمش کرده استفاده می‌کرد و نه نشانه‌ای برای نقطه امیدها باقی می‌ماند؟ هاوکینگ درست می‌گوید: «همیشه راهی هست، حتی توی یک سیاهچاله»؛ فقط این ما هستیم که باید بپذیریم همیشه راهی هست؛ ما آدم‌هایی که ناخوشی و بحران، بخشی از زندگی‌مان است و هیچ راه فراری هم از آن‌ها نداریم.»
اما شرایط امروز ما، معلولیت نابغه‌وار نیست. قایق ما روی موج بحران سوار می‌شود و پیداکردن راهی برای خروج از این قایق ناامن پر از تکان، سخت است. آن‌چنان که گاهی فقط دل‌مان می‌خواهد خودمان را به ساحل برسانیم و نفس بگیریم و تکان‌های قایق را از یاد ببریم. از یاد ببریم که روزگار ناخوشی و بحران نزدیک است و فراموش کنیم که «گاهی مشکلات، کاری با ما می‌کنند که حتی انتظار برای رسیدن راه فرار هم سخت است. تحملی عظیم می‌خواهد، اما همین است. نمی‌شود به راحتی بی‌خیال زندگی شد، نمی‌شود آرامش و مفیدبودن و زیبایی زندگی و زنده‌بودن را فراموش کرد و تنها به بهانه سختی‌ها و تکان‌های موج‌هایی که می‌آیند و می‌روند، بی‌خیال زندگی شد، پارو را رها کرد و خواست که همه‌چیز تمام شود.»
حالا چرا در چنین روزی، دوباره به سراغ این یادداشت قدیمی رفته‌ام؟ شاید به این دلیل که ذهنم از پراکندگی موجود ترسیده یا راه فرار جذاب و تازه‌ای به ذهنم نمی‌رسد. ذهنم دیگر مرا یاری نمی‌کند. ذهنم به من کمک نمی‌کند تا از شرایط نامساعد دوری کنم و اتفاق‌های ناخوشایند را نبینم. خواندن این متن به من کمک می‌کند تا خودم را بهتر بشناسم. تا یاد بگیرم روزی روزگاری به صحبت‌های یک مرد بزرگ تکیه کردم و همیشه به دنبال راه فرار گشتم. فکر می‌کنم تمام ما، لازم داریم تا در شرایط ناخوشایند و تازه، یک نفر دست روی شانه‌مان بگذارد و خود قدیمی‌مان را به ما یادآوری کند. خود قبلی ما در مواجهه با هجوم مسائل و مشکلات چه می‌کرد؟ این خود قدیمی، هر از گاهی خودش را نشان می‌دهد و دور از ناامیدی‌های امروز، با ما صحبت می‌کند. راهکار نشان‌مان می‌دهد و احساس بهتری به ما منتقل می‌کند. این خود قدیمی را در دست‌نوشته‌های قدیمی، در یک تصویر، در یک جمله می‌توان پیدا کرد.
می‌توان باور کرد که یک روز به دنبال فرار از سیاهچاله، تمام تلاش خود را می‌کردم و امروز هیچ امیدی به این راه فرار ندارم. این یادآوری به من کمک می‌کند تا امروز راحت‌تر به زندگی ادامه دهم و به جای ناامیدی، به دنبال راه فرار بگردم. باور کنم که «حتی در سیاهچاله‌ها هم راه فرار است و هیچ‌کس هیچ‌وقت نباید فکر کند که همه‌چیز تمام شده و ناامید شود.»